eitaa logo
『‌شُھداۍِدهه‌هشتـٰادۍ』
1.7هزار دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
1.2هزار ویدیو
34 فایل
در ایــن کـانـــال یاد میگیریم کـــ چگونھ #شہیدانــھ زندگے کنیم ٵندَکے شࢪٵیِــِطٓ @sharaete80
مشاهده در ایتا
دانلود
{🍃❤️🌱} 💔 یادماݩ بآشد ↴ گناه ڪه‌ڪردیم°•○ آݩ را به حساب جوانی ݩگذاریمـ×°• میشود↷ 🌱°•جوانی ڪرد به عشق مهدے(عج) به شهادت رسید فدای مهدے(عج)•° شہیدبابڪ‌نورے♥️ 🌱|Shohadae80
『‌شُھداۍِدهه‌هشتـٰادۍ』
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
『‌شُھداۍِدهه‌هشتـٰادۍ』
#قسمت‌پانزدهم #مینویسم‌تا‌بماند🌸🌿 از لحجه ی ها گفتنش فهمیدیم ایرانیه محدثه بهش گفت اسمت چیه خانوم
🌿🌸 در حالی ک هنوز سر پا بودیم اذان تموم شد و همه قامت بستن برای اقامه نماز ظهر . بعد نماز وقتی دقت کردم بیشتر جمعیتی ک اینجا میدیدم ایرانی بودن و شیعه چ خوب میتونست عمر و سرنوشتشو از علی ابن ابی طالب آغاز و در همین راه هم اون رو به پایان برسونه در قصه عاشورا کنار همه شهدایی که از کربلا می‌شناسیم و در ماتم و عزاداری‌هامون پای روضه‌ها براشون اشک ریخته‌ایم؛ می‌شود آدم‌هایی را پیدا کرد که قصه نبرد و هم رکابی‌شان با سیدالشهدا (علیه السلام) کمتر به گوشمان رسیده، آن‌هایی که صدای هل من ناصر ینصرنی امامشان را شنیده‌اند و داستان زندگی‌شان را با شهادت تمام کرده‌اند. روایت عاشورا همیشه روایت نبردهای مردانه بوده. اما شاید کمتر کسی شنیده باشد که میان همه جنگاوری‌ها و مبارزه‌های مردانه در میدان بشود روایت زنانه‌ای از جنگیدن برای سپاه امام حسین (علیه السلام) را هم پیدا کرد. هانیه یا همان «ام وهب بنت عبد» در میان شخصیت‌های کربلا به عنوان تنها زن شهید این روز به شمار می‌رود. او نوعروس «وهب بن عبدالله کلبی» بود؛ مسیحی تازه مسلمان شده‌ای که در واقعه عاشورا حدود هفده روز از ازدواجشان نگذشته بود. ماجرای شهادت این تازه عروس از جایی شروع شد که در روز عاشورا وقتی همسرش به میدان رفت، هانیه هم عمودی آهنین برداشت تا در کنار وهب بجنگد. وهب با دیدن او در میدان جنگ از او خواست تا نزد زنان سپاه برگردد. اما ام وهب در جواب این درخواست گفت: «تو را رها نمی‌کنم تا آنکه در کنار تو و همراه تو بمیرم.» هانیه در بازگشت عبدالله از میدان، در حالی که انگشتان دست شوهرش قطع شده بود خطاب به وهب گفت: «عبدالله! عزیزم! میثاق را فراموش نکن!» اما وهب در محاصره اشقیا گیر افتاد و دست راستش قطع شد. هانیه عمودی از خیمه برداشت و به میدان نبرد رفت، او درست لحظه‌ای به بالین همسرش رسید که دست و پاهای او در جنگ قطع شده بود. هانیه وقتی صورت خونین شوهرش را کنار زد و پیشانی مردانه‌اش را بوسید، تازه دامادش را تحسین کرد و خطاب به او گفت: «پدر و مادرم فدایت باد که از پاکان و ذریّه پیامبر دفاع کردی. بهشت گوارای وجودت! از خدا بخواه مرا نیز با تو هم‌سفر کند.» در این بین عمرسعد، سردار سپاه دشمن که از رجز و حرف‌های هانیه به هراس افتاده بود و نگران تأثیرگذاری این صحنه و حرف‌های همسر وهب برلشکریانش شده بود، به شمر دستور داد تا این دختر ۱۸ ساله را به شهادت برسانند. وقتی که عمود آهنین بر سر ام‌وهب نشست، لحظه‌ای بعد هانیه در کنار پیکر همسرش به شهادت رسید. و قصه ی عاشورا رو میتونیم در همین زمان و در سوریه مشاهده کنیم و هنوز هم پیدا میشوندزنان و مردانی که شجاعانه در صحنه نبرد حضور دارند با بلند شدن صدای مکبر من هم از کنار دروازه ی فکر و خیال بلند شدم ونیت کردم برای نماز عصر... اونروز برای نهار برگشتیم هتل و بعدعصریش به سمت مقام حضرت صاحب الزمان حرکت کردیم نیمی از راهو رفته بودیم درست کنار جاده قدم بر میداشتیم عقیله سمت چپ و محدثه سمت راستم بود موتور و ماشین هایی ک از کنارمان میگذشتند احتمال درگیری در اطراف شهر را میدادند زیرا ک تعداد کثیری سرباز همراه با اسلحه مهمان این ماشین ها بودند و به جهت مخالف ما میرفتند . نگاهم را از آنها گرفتم و گفتم با اینکه آفتاب کم و بیش نیست ولی هوا گرمه... محدثه دستی به پیشونیش کشید و گفت:این آقای یک رنگی هم چی میشد یه ماشین میگرفت... عقیله سرعتش را کمتر کرد و گفت: وای که خسته شدم ما هم یواش تر حرکت کردیم نفسی تازه کردم وگفتم : این رنگ رنگی هم معلوم نیست خودش کجاست یهو از پشت سرمون ظاهر شد با هم جیغ خفیفی کشیدیم که گفت: ساکت برین برین ای ماشالله در تعجب بودیم که یعنی مکالمه و صدا زدن فامیلش که رنگ رنگی خطابش کرده بودیم رو شنیده؟! از آب سرد کن کنار شط آبی خوردیم و با عقیله وارد شدیم محدثه اون موقعه همراهمون نبود و نمیدونم کجا غیبش زد... وقتی وارد شدیم بعد از زیارت عقیله گفت میره مهر بیاره ، روی صندلی که جلویم بود نشستم و بعد از دو رکعت نماز یه دور دیگه برای زیارت مقام رفتیم و اونجا محدثه رو دیدیم ولی چیزی نگفت عقیله به دنبالش رفت و بهش گفت -چرا ناراحتی چیزی شده ؟! +نه شما با هم باشین من باهاتون قهرم و دیگه نذاشت ک عقیله چیزی بگه و همراه مامانش رفت. عقیله بر گشت پیشم و قضیه رو گفت و در حالی ک روی چیز پله مانندی مینشستم گفتم اشکال نداره ، وقتی دیدیمش از دلش در میاریم ک ناراحتیش برطرف شه و دلیل اصلی رو ازش میپرسیم. بوی اسپند و رایحه ی خوب گِشتِه تماما فضا را در بر گرفته بود، بعد از بیرون اومدن به سمت مسیر بین الحرمین به راه افتادیم... ادامه دارد...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
صفحه 199 ʝơıŋ➘ |❥ @shohadae80 《🥀شهدای دهه هشتادی🥀》
•°🌱 تـوانتهایِ‌غمـے.. ‌از‌کجا‌شروع‌کنم…🖐🏼!' 🍃- 🏴- ʝơıŋ➘ |❥ @shohadae80 《🥀شهداے دهہ هشتادے🥀》
. . خدا با پیامبر خودش، یونس هم تعارف نداشت، دید خطایی کرده انداختش تو دهن نهنگ. دیگه من و تو که جای خود داریم.. ! @Shohadae80🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
『‌شُھداۍِدهه‌هشتـٰادۍ』
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
『‌شُھداۍِدهه‌هشتـٰادۍ』
#قسمت‌شانزدهم #مینویسم‌تا‌بماند🌿🌸 در حالی ک هنوز سر پا بودیم اذان تموم شد و همه قامت بستن برای اق
🌸🌿 از میون راه نگم ک هزار بار وایسادیم . نمیگم از بازار و خرید خوشم نمیاد ولی بیشتر دوست داشتم وقتمو تو حرم صرف کنم ‌. یعنی دیگه کی پام به این خاک میرسه کاش به همین زودی باشه نه شایدم چهار سال دیگه طول بکشه شایدم دیگه نشه احتمال اینکه نباشم هم وجود داره. با صدای مامانی به خودم اومدم که میگفت تو بازار میمونی یا میری حرم؟! سریع گفتم: حرم ک عقیله و محدثه هم همین نظرو داشتن مامانی با خاله سمیه و خاله معصومه گفتن یکم دیگه میان مامان بشرا و مامان معصومه کوچولو به هتل برگشتن چون بچه ها خسته شده بودن و بقیه هم نصفکی تو بازار میچرخیدن و بعضیا هم میرفتن حرم ... بنا بر این با مامان محدثه به سمت بین الحرمین قدم برداشتیم وقتی رسیدیم صدای اذان تو محوطه پخش میشد بین الحرمین مملو از جمعیت بود محدثه رفت و از جامهری که نزدیکمون بود برامون مهر آورد فعلا ک جای نماز خوندن نبود و همه در حال رفت و آمد بودن هوا به تاریکی میزد آب سرد کن پشت سرمون بود رفتم کنارش و بغلش ک سکوی گل و گیاها بود نشستم تا جا باز بشه و بتونم نماز بخونیم بعد چنددقیقه طرف ما خلوت شد و رفتم کنار عقیله ک داشت چادرشو عوض میکرد نشستم و مهرو روی کاشی های بین الحرمین گذاشتم . •| فرمانده ی عشاق دل آگاه حسین است. •| بی راهه مروساده ترین راه حسین است. •| از مردم گمراه جهاد را مجویید. •| نزدیک ترین راه به الله حسین است. سه رکعت نمازمو خونده بودم ک صدای مامان ماشینی رو شنیدم داشت با مامان محدثه حرف میزد . دو رکعت نماز عشا رو هم خوندم و همونطور نشسته بودیم بعد از این که همه نمازشون رو خوندن گفتن بلند شیم بریم کم کم هتل، و اخر شب بیایم . بلند شدم و چادرمو درست میکردم که گفتن پس صبر کنیم بقیه هم بیان با هم برگردیم یهو گم نشیم هر چی هم گفتیم ما راهو بلدیم ولی قبول نکردن اصلا خیلی هم خب شد بیشتر اینجا میموندیم. بعد از لحضاتی ک چندی از همسفران اومدن به هتل رفتیم در راه عقیله چشمش به یه مغازه افتاد ک تسبیح هم داشت و اونم قصد داشت واسه باباش تسبیح بخره ، برای اینکه یه پله هم داشت من داخل نرفتم و عقیله بعد از انتخاب تسبیح به من از داخل نشون داد ک منم با سر تاییدش کردم و اینطور شد ک اونو خرید یهو هر دوشون با خنده و شتاب اومدن بیرون گفتم چی شده؟ ، محدثه در حالی ک سعی میکرد نخنده گفت:ما به این یارو گفتیم میریم پول بیاریم انگشتر بخریم😂🤏🏻 گفتم : چی میگین شمااع ک عقیله نفس عمیق کشید و دستمو گرفت و گفت یکم سریع تر حرکت کنین که من کیف مامان معصومه رو دستمه اینا هم پشت سر مونن همراهای خودمونم نیستن جلو رفتن یهو میدزدن خودمونو به پشت نگاهی انداختم سه چهار تا پسر بودن ک با هم حرف میزدن و به جلو میومدن خلاصه سرعتمونو بالا بردیم و محدثه باز شروع کرد به حرف زدن ک وقتی داخل مغازه بودن محدثه داشته انگشترارو میدیده ک مرده بهش اصرار کرده یکی بگیره محدثه هم چند تا نگاه کرده و اندازه گرفته و کلا تو دستش امتحان کرده بعدشم گفته میرم از مامانم پول میگیرم میام (البته سر کار گذاشتن این بنده خدا رو و قصد خرید نداشتن واسه همین میخندید) رسیدیم هتل و بعد از گذاشتن وسایل ها داخل اتاق رفتیم سالن غذا خوری برای صرف شام ... دوباره همون آش و همون کاسه سینی ور داشتم و قاشق و چنگال و دو دونه هلو و... بشقاب غذا رو ک از دست مرده ورداشتم به یکی نمیدونم چی چی گفت ک اونم کارتن ماست رو گذاشت گوشه ی میز و اومد سینی رو از دستم ورداشت ، بقیه محتویات رو داخلش گذاشت و رو به من اشاره کرد ک برم دنبالش سینی رو روی میز گذاشت و رفت عقیله با سینی قرمز رنگی جلوم سبز شد و بعدش حسنا و زهرا ک به زور سعی در حمل سینی داشتن اومدن و کنار عقیله جا گرفتن ، بعدش هم محدثه سر و کلش پیدا شد . بعد از شام تقریبا سالن خالی شده بود و فقط چند نفری که از کاروان دیگه روی میز کناری بودن . حسنا و زهرا برای خودشون چای اوردن و منتظر بودن سرد شه تا بخورن ، وقتی متوجه شدن نه قند اوردن و نه شکر زهرا بلند شد برا خودش بیاره و حسنا صداش کرد تا واسه اونم بیاره ولی زهرا گفت خودت بیا ، اینطور شد ک دو تا چای رو پیش ما به امانت گذاشتن و ما چون امانتدار خیلی خوبی بودیم... ادامه دارد...