eitaa logo
شهدای غریب شیراز 🇮🇷
4.9هزار دنبال‌کننده
12.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
48 فایل
❇ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺭﺳﻤﻲ هیئت ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاز❇ #ﻣﺮاﺳﻢ_ﻫﻔﺘﮕﻲ_ﻣﻴﻬﻤﺎﻧﻲﻻﻟﻪ_ﻫﺎﻱ_ﺯﻫﺮاﻳﻲ ﻫﺮ ﻋﺼﺮﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ/ﻗﻂﻌﻪ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاﺯ ⬇ _ڪپے؟! +حلالت‌‌همسنگر،اگرباحــفظ‌ آیدی و لوگو باشه بهتر تبادل و تبلیغات نداریم ⛔ ارتباط با ادمین: @Kh_sh_sh . . #ترک_کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
*۱۳۵۸/۴/۹* آخرین کیسه را که از وانت پیاده کرده بود را داخل چادر جا داد بر روی صندلی نشست مجتبی هم آخرین کیسه را داخل چادر گذاشت و روبروی مینایی نشست. مینایی گفت: _خسته نباشی !احسان چطوره؟ مگه امروز نمیاد؟! _ممنون !خدا را شکر من خوبم !خانواده هم خوبن !سلام میرسونن! مینایی خنده ای کرد و گفت: «خیلی خوب تو هم !!آقامجتبی حالتون چطوره!؟ خوب هستید ؟دماغتون چاقه؟ چای تون داغه؟!» مجتبی ابروهایش را در هم گره داد و گفت :«نه دیگه راحت بریم اسم من را عوض کنیم بزاریم احسان دو چطوره؟! نمیدونم چرا هرکی منو میبینه حال احسان رو میپرسه !!من اینجا بوقم!؟» خنده مینایی بیشتر شد :«خب حالا من معذرت می خوام» _نه حالا که جویای حال احسان شدی بزار بگم .اون مغازه داره بود تو خیابون داریوش .همون که احسان چند بار باهاش برخورد کرد. میدونی کدوم و میگم؟ _آره .خب!؟ _دیروز احسان یه حالی ازش گرفت.داشتیم با احسان می‌رفتیم که جلوی مغازه ایستاد و از همون دم در صدایش را بلند کرد: مگه بهت نگفتم این مانکن زن ها را از توی سینه بردار مانکن صورت دار میذاری ,لباس های ناجور می کنی براشون؟!! فقط یه باره دیگه از اینجا رد بشم ببینم اینا هنوز هست ،خودم میام جمعشون میکنم. _خوب اون چیکار کرد؟ _بیچاره پت افتاده بود رنگش عین گچ سفید شده بود امروز که داشتم میومدم همه را جمع کرده بود تازه این که چیزی نیست یک بار رفته بود استانداری یقه استاندار را گرفته بود که چرا به وضع مردم رسیدگی نمیکنین !بیچاره استاندار کپ کرده بود .مونده بود این کیه که اومده یقش را گرفته.. مجتبی زهرایی با آب و تاب ماجرا را تعریف می کرد که احسان وارد چادر شد _مینایی زهرایی !بازنشستین غیبتم رو میکنین .آخر اون دنیا جلوتو میگیرم بخصوص تومجتبی! مجتبی خنده ای کرد و گفت:« دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند آقا احسان» مجتبی دو تا از کیسه ها را برداشت و بیرون چادر گذاشت. _من اینا رو میبرم میدم دو تا بنده خدا که نمیتونن بیان .یکیش فلجه اون یکی هم از داربست افتاده کمرش شکسته. مجتبی همانطور که لبخند بر لبش بود خداحافظی کرد و رفت احسان جای مجتبی نشست. نیازمند ها یکی یکی می آمدند و آنها هم کیسه‌ها را بهشان تحویل می‌دادند. مینایی سهم خودش و احسان را در گوشه‌ای از چادر گذاشته بود رو کرد به احسان: _سهم خودمون همون گوشه است. احسان نیم نگاهی به گوشه چادر انداخت .سهم خودش را کناری کشید و گفت: _بذار همین جا باشه مینایی به شوخی گفت :تو که اینقدر وضعت خوبه بده من ببرم. احسان نگاهی به هیکل درشت مینایی انداخت و گفت: آخه میترسم بترکی» مینایی کیسه اش را آورد دم چادر. احسان هم از چادر بیرون رفت و به اطراف سر کی کشید. _کیسه ها تموم شد بریم؟! _تو برو من خودم میام. مینای خداحافظی کرد و به سمت دیگر خیابان رفت تا چشمش به گنبد شاهچراغ افتاد دست به سینه بند و سلام داد همانطور که منتظر ماشین بود به چادر نگاه می کرد. پیرمردی نزدیک چادر شد احسان کیسه اش را به دست پیرمرد داد. پیرمرد با قدم های آهسته دور شد احسان لبه چادر را پایین داد و رفت. 🌷 🌷 🌷 🌷 در واتس آپ 👇 https://chat.whatsapp.com/FOxgd1bun2J88glqKT6oVh در ایتا 👇 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75