....:
....:
#زندگینامه_شهید_احسان_حدائق
#نویسنده_مریم_شیدا
#روایت_پنجاه_و_ششم
#براساس_کتاب_میاندار
۱۳۶۱/۳/۱۳
نگاهم را اطراف مسجد چرخاندم. با دیدن جای خالی احسان بغض راه گلویم را بسته بود. سرم را سمت ستون های مسجد برگرداندم .یک نفر پتو روی سرش بود. از لرزش شانه هایش معلوم بود گریه میکند. می دانستم حبیب روزی طلب است. هر پنجشنبه پشت همین ستون های مسجد با احسان مینشستند و گریه میکردند .
حبیب میگفت :«احسان به این فراز از دعا که می رسید از شدت گریه نفسش به شماره میافتاد . *الهی و ربی من لی غیرک* گاهی می شد به فراز پایانی دعا میرسیدم اما احسان هنوز همان دعا را زمزمه می کرد و اشک میریخت.»
دعای کمیل تمام شد، دوباره نگاهی به پای ستون انداختم. از حبیب خبری نبود. حدس زدم رفته تا آبی به سر و صورتش بزند. روحانی بالای منبر رفت و شروع کرد به صحبت کردن:
«بسم رب الشهدا و صدیقین
امشب اولین شب پنجشنبه هست که ما بدون چند نفر از بچه های مسجد از جمله شهید احسان حدائق مراسم را برگزار می کنیم. احسان با وجودی که از یک خانواده مرفه بود همیشه سعی می کرد خودش را تا پایینترین سطح مردم جامعه پایین بیاورد.طوری که مادر ایشان می گفتند ,شبها وقتی وارد اتاق احسان میشدم می دیدم تخت خواب گرم و نرم را رها کرده و روی زمین سفر خوابیده!! وقتی انقلاب هم پیروز شد این شهید اسلحه دست می گرفت و سر کوچه ها نگهبانی می داد...»
وسط صحبت های روحانی بود که دیدم حبیب روزیطلب آشفته از میان جمع بلند شد و به سمت منبر رفت .از این رفتار حبیب تعجب کردم .سریع رفتم به سمتش ببینم چه خبر است .اشک در چشمانش دو دو میزد، که به روحانی مسجد اشاره کرد تا به حرفش گوش کند او هم که این حالت حبیب را دید سرش را پایین آورد.
_دیگه از احسان چیزی نگین!
_چرا؟
_من خودم احسان را دیدم که پایین منبر شما ایستاده و به شما التماس می کنه که ازش تعریف نکنید!
گریه حبیب بیشتر شد.اشک از گونه هایم سرازیر شد.
در واتس آپ 👇
https://chat.whatsapp.com/FOxgd1bun2J88glqKT6oVh
در ایتا 👇
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75