*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_جلال_کوشا*
* #نویسنده_فاطمه_ملاحت(کوشا)*
* #قسمت_چهل_و_یکم*
✅به روایت صالح اسدی
......
تویی غرور و لذت شکست دشمن بودم که صدای بغض آلود مرتضی جاویدی را شنیدم.
_صالح به حاج اسدی بگو جلیل اسلامی شهید شد!
ساعتی بعد از پشت بیسیم حاج محمود ستوده مرتضی جاویدی و حاج علی اکبر رحمانیان را برای جلسه قرارگاه فراخواندند.عمده تدبیر عملیات این بود که همین امشب برای دفع پاتک فردا لودرها بیایند خاکریز بزنند .
۲۶/۱۲/۱۳۶۳ محور شرق دجله
نزدیک ساعت ۲ ظهر بود که حاج محمود ستوده از قرارگاه برگشت . اینجا مقر فرماندهی المهدی بود و ما از شدت آتش عراقیها به خاکریز کوتاهی چسبیده بودیم . از گرسنگی چشمانمان به دیگ نهار بود. قایقها دیگه غذا را کنار ساحل رها کرده و رفته بودند. دیگ در نزدیکی ما بود ولی کسی جرات نزدیک شدن به آن را نداشت. یکی از بچه ها بلند شد و گفت:
_زشته همه گرسنه باشند من میرم غذا بیارم!
تا برخاست در کشی به کمرش خورد زانو زد و نشست . افتان و خیزان رفتم طرفش. دست به کمر داشت و خون از لای انگشتانش بیرون میزد. با کمک بچه ها انتقالش دادیم عقب.
منطقه محدود بود و مختصات آن در دست دشمن . پشت و جلوی خاکریز از شدت گلوله های توپ و خمپاره چاله های سیاه به وجود آمده بود. حاج محمود با قرارگاه تماس گرفت.
_زیر بارون توپ و خمپاره هستیم! پدافند غیر ممکنه!
گوشی بیسیم را گذاشت و با دست به سنگر دیده بانی دشمن اشاره کرد.
_به نظرم اون جا گلوله کمتر زمین میخوره بریم اونجا!
سنگر دیده بانی استحکامات خوبی داشت ولی نسبت به محیط اطرافش بلندتر و کمی توی دید بود . در سنگر هم به طرف خاک دشمن.
حاج محمود زد روی شانه.
_صالح .من و بقیه میریم توی سنگر. اگه تونستی برامون غذا بیار.
نیم ساعتی بعد از دور چشمم افتاد به جلال و اسماعیل توکلیان که با موتور از درون پرده دود و خاک بیرون می آمدند.
جلویشان را گرفتم و گفتم: یکیتون بیاین پایین.
اسماعیل پیاده شد تند پریدم پشت موتور و بال جلال رفتیم سنگر فرماندهی. بچه ها گرسنه بودند همین که خواستیم با موتور جلال برویم غذا بیاوریم یکباره انفجار خمپاره های سنگر را لرزاند . ترکش های خمپاره موتور را از کار انداخته بود .
شب است قرارمان موتوری کنار ساحل رودخانه پنهان کرده بودیم که جلال رفت و آن موتور را آورد.
با یکی از بچه ها سوار تویوتا شدیم و برای آوردن غذا راه افتادیم به سمت رودخانه . وقتی رسیدیم چند خمپاره اطرافمان زمین خورد. سریع سر دیگ غذا را پرت کردم کنار و دو ظرف زدم زیر برنج و تند پریدم عقب ماشین را رفتیم به طرف سنگر . تویی زنگنه در نفری می شدیم با دو ظرف غذا . چه درگیری و آتش طوری بود که پاهایمان برهنه بود . فرصت پوشیدن پوتین را هم نداشتیم. کف پاهایم مثل میدانم اینه عراقیها همه چیز داخلش پیدا میشد.
صدای خش خش بیسیم بلند شد.
_جعفر جعفر!
حاج اسدی شستی را فشار داد.
_جعفر به گوشم.
_گردان ابوذر دارهمیاد جایگزین بشه.
در همین کمتر از ۲۴ ساعت استقرار تیپ ،خلیل مطهرنیا و معاونش حاج علی اکبر رحمانیان زخمی شده بودند. توی سنگر نشسته بودیم که جلال با موتور آمد. حاج اسدی گاو جلال برای یه سری به خط بزن و برگرد. جلال گاز موتور را گرفت و رفت بعد از چند دقیقه برگشت.
_حاجی از خاک روی چیزی باقی نمانده ! بچه ها روی زمین خوابیدن و دفاع میکنند.
ادامه_دارد ...
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در ایتا
@shohadaye_shiraz
🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_جلال_کوشا*
* #نویسنده_فاطمه_ملاحت(کوشا)*
* #قسمت_چهل_و_دوم*
✅به روایت صالح اسدی
......
صدای بیسیم دوباره بلند شد. شهید علی اصغر سرافراز فرمانده گردان کمیل مسلسل بلوار کلمات را بیرون می راند.
_نیروی کمکی ، مهمات ، اوضاع خیلی وخیمه ! جلوی ما چیزی جز تانک نیست!
از خشم میلرزیدم بیسیم را برداشتم و پرت کردم بیرون !
در همین لحظه کرامت رفیعی و (شهید) حسین ایرلو هم آمدند .
احساس می کردم که آتش روی سنگر ما بیشتر می شود. اکثر بچه ها در حال تردد بودند تا گردان ابوذر را جایگزین گردان فجر و کمیل کنند . همین مرا نگران میکرد . دیده بان عراقی آتش خود را متمرکز کرده بود روی سنگر ما .
خیلی زود خبر رسید دشمن پاتک کرده . یکباره صدای پت هلیکوپترهای عراقی را شنیدیم . آنقدر پایین پرواز می کردند که با سنگ میشد آنها را بزنیم . از بالا نیروهایشان را هدایت می کردند . لودرها هم کانال ضد تانک را پر میکردند و جلو می آمدند توی هوای خاکستری میگ عراقی هدف قرار گرفت و روی هور سقوط کرد.
ساعت سه و نیم بعد از ظهر شدت درگیری آنقدر زیاد شد که از توی خط هیچ چیز جز خاک و دود دیده نمیشد . جمع ده نفری ما در سنگر هنوز منتظر رسیدن گردان ابوذر بود . یکباره گلوله مستقیم تانک کنار سنگر زمین خورد !
حاج محمود فکر کنم موقعیت مون لو رفته .
اما دیگر فرصت نشد. همین عبارت از زبان این شهید بزرگوار گفته شد و...
صدای زوزه انفجار گلوله تانک روی سنگر فرود آمد . خط خونی از جلوی چشمانم عبور کرد . آنی دنیا پیش چشمم سیاه شد و بارانی از سنگ و کلوخ بر سرم فروع آمد . انگار سقف و زمین سنگر یکی شده بود. نوری را در میان دود و خاک دیدم . احساس کردم که در سنگر است . به طرف نور حرکت کردم. یک مرتبه سرم خورد به تیره آهنی که خم شده بود و شکست .
سرم را چرخاندم به داخل سنگر . همه جا تیره و تار بود و دود غلیظ همراه با بوی خون و سوختگی آنجا پیچیده بود . پاهایم می سوخت .گرد و خاک سنگر که نشست صحنه مقابلم باورکردنی نبود . بچه ها روی هم افتاده بودند . موج گلوله تانک همه را برده بود انتهای سنگر . با هر حرکتی توی خون لیز می خوردم.
از سنگر آمدم بیرون یکی از بچه ها می دوید طرف سنگر. به من که رسید نفس زنان گفت : برو قرارگاه و بگو فرماندهی المهدی منهدم شد !
برگشتم توی سنگر. خون تمام سنگر را گرفته بود . نگاه کردم جلوی در . جایی که پیش از اصابت گلوله حسین ایرلو مسئول تخریب نشسته بود . اثری از اونبود .. بالای سرم را نگاه کردم. ترکش و موج انفجار حسین را چسبانده بود به سقف و تیرآهن ها .. حمیدرضا فرخی ، مسئول آموزش نظامی ،در طرف دیگر غرق در خون افتاده بود . حاج محمود ستوده ، جانشین فرماندهی تیپ ، نیمی از صورت را نداشت ! گوشه دیگر سنگر ،صورت کرامت رفیعی، جانشین طرح و عملیات را دیدم که در آن استخوانی باقی نمانده بود و متلاشی روی زمین افتاده بود.
هرچه نگاه کردم حاج اسدی فرماندهی تیپ را ندیدم. حاجی بر اثر موج گلوله که پشت سنگر را خراب کرده بود از سنگر افتاده بود بیرون . آن طرف سنگر جلال کوشا جانشین اطلاعات را دیدم...
#ادامه_دارد ..
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در ایتا
@shohadaye_shiraz
🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_جلال_کوشا*
* #نویسنده_فاطمه_ملاحت(کوشا)*
* #قسمت_چهل_و_سوم*
✅به روایت صالح اسدی
.....
آن طرف سنگر جلال کوشا جانشین اطلاعات را دیدم . رفتم طرفش و تند گفتم: جلال جلال ! بلند شو بچه ها را ببریم بیرون.
جوابم را نداد!
_جلال بلند شو! بچهها شهید شدن آنها را ببریم بیرون!
۳ مرتبه صدایش زدم ولی جواب نمیداد بلندش کردم و کشاندم در سنگر . چون سنگ شیب داشت پایم لغزید و از بالا با هم غلت خوردیم و افتادیم پایین .
از جایم بلند شدم و بهش گفتم: چرا کمک نمی کنی؟ لااقل سوئیچ موتور را بده برم کم کم بیارم!
باز هم جواب نداد . اصلاً فکر نمی کردم جلال هم شهید شده باشد !
برگشتم توی سنگر. صدای ناله شهید روغنیان را شنیدم . ترکش ها بدنش را سوراخ سوراخ کرده بودند . دستانش را گرفتم که از زیر جنازه شهدا او را بیرون بکشم . آنقدر ترکش خورده بود که دستانش از بدنش جدا شد و آرام جان به جان آفرین تسلیم کرد .
دوباره برگشتم سراغ جلال ! احساس میکردم توی این موقعیت و میتواند کمک کند . در تصورم همه بچهها شهید شده بودند ولی تنها کسی که باورم نمیشد شهید شده باشد جلال بود .
صدایش زدم..پلکهایش روی هم بود و آرام بخواب رفته بود.
در آن لحظه دیگر حالت طبیعی خودم نبودم آنجا تنها مانده بودم نشستم و توی خودم چمباتمه زدم. بی سیم یک نفس فریاد میزد اسدی اسدی ..
جواب می خواست اما مگر توانی برای جواب دادن مانده بود .
این حادثه ضربه مهلکی بر پیکر لشکر المهدی بود . همه چیز مثل ساعت آمد گذشت و تمام شد.
#ادامه_دارد ..
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در ایتا
@shohadaye_shiraz
🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_جلال_کوشا*
* #نویسنده_فاطمه_ملاحت(کوشا)*
* #قسمت_چهل_و_چهارم*
✅به روایت اسماعیل توکلیان
آتش سنگین توپخانه و خمپاره دشمن روی منطقه باریدن گرفته بود. تانکهای عراقی ردیف به ردیف با موتورهای روشن منطقه را درو می کردند و با شهامت و سماجت بیشتری پیش می آمدند . صدای جیر جیر شنی ها همه جا را پر کرده بود . گلوله های شان و فوق بچهها را از هم می دریدند و خاک و آدم را به هوا پرت می کردند . تا به حال چنین حجم آتشی را تجربه نکرده بودم.
هدف از عملیات بدر دستیابی و تسلط بر جاده بصره_العماره راهیابی به مرکز اصلی هورهای غرب رودخانه دجله و تسلط بر شرق دجله بود .
با جلال رفتیم سنگر فرماندهی. حاجی اسدی تا ما را دید گفت: حاج کاظم کجا رفت!! رفت برامون غذا بیاره نیامد؟!
_حاج کاظم ترکش خورد بردنش عقب.
جلال گفت: حالا خودم می میرم .
_نه نمیخواد برید الان دارن آتیش میریزن شما هم برید زخمی میشید!
گوشه سنگر نشستم. به چهره خاک گرفته و حاج اسدی خیره شدم پشت صورتش کوهی خستگی پنهان بود.
جلال زد به پهلویم.
_بلندشو بریم. دنبال غذا اگه حاجی بفهمه نمیزاره بریم.
یواشکی از سنگر زدیم بیرون . سوار موتور شدیم و حرکت کردیم به طرف هور . ذره ذره آتش روی منطقه زیاد میشد . از شدت آتش دشمن دود و خاک اطراف را گرفته بود. صدای شلیک قبضهای توپخانه عراق به حدی بود که زمین زیر پا می لرزید.
گلولههای توپ و خمپاره متر به متر زمین میخورد. توی هوای گرم و شرجی جنوب خیس عرق شده بودم. گاهی گلولههای خطا رفته توپخانه دشمن را از بالای سرم احساس می کردم.
آتش دشمن متمرکز شده بود روی ساحل هر جایی که نیروهای گردان ابوذر قرار بود از قایقها پیاده شود.
کنار هر کمی نان و کنسرو پیدا کردیم و راه افتادیم در میان دود و خاک چشمم افتاد به ساله اسدی که جلویمان دست تکان داد.
صالح: کجا میخوای برید؟!
جلال: میخوایم بریم سنگره حاجی.
صالح: من کار دارم یکیتون بیاین پایین.
جلال: اسماعیل تو برو پایین!
خستگی و بی خوابی امانم را بریده بود و شبانه روز نخوابیده بودم. دوروبرم را نگاه کردم در همان نزدیکی سنگر کوچکی به چشم میخورد. رفتم توی سنگری که از بیسیم چی ها همانجا بود از فرط خستگی به بی حال افتادم و نفهمیدم کی خوابم برد.
.
#ادامه_دارد ..
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در ایتا
@shohadaye_shiraz
🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_جلال_کوشا*
* #نویسنده_فاطمه_ملاحت(کوشا)*
* #قسمت_چهل_و_پنجم*
✅به روایت اسماعیل توکلیان
......
با صدای انفجار خمپارهای از خواب پریدم. ولی مثل بیهوش شده ها دوباره پلکهایم روی هم رفت. خمپاره خورده بود به سنگر ما و بیسیم چی شهید شده بود !
نمیدانم چقدر خوابیده بودم یک مرتبه چیز بزرگی از سقف کنده شد و خورد توی سرم . گیج و منگ از سنگر زدم بیرون. لایه های دود و خاک همه جا را پوشانده بود . منطقه به مزرعه شخم زده می مانست که به جای تافته های گندم ، در هر گوشهای از کشته و زخمی بر خاک افتاده بود .
یکباره از دور چشمم افتاد به سنگر فرماندهی سنگر دود شده بود! قلبم شروع کرد به تپیدن خیس عرق شدم .حیران و سرگردان مثل بچه ها گریه میکردم و دنبال جلال میگشتم .
حسین آژنگ با موتور جلوی پایم ترمز کرد . مژه هایش از خاک سفید شده بود و دود و باروت صورتش را کدر کرده بود . چشمانش از غلظت باروت میسوخت . با صدای بلند که با صدای توپ و خمپاره در آمیخته بود گفت : اسماعیل تو اینجا چه کار می کنی!! همه رفتن عقب سوار شو بریم ..
به چشمان قرمز خیره شدم و انگار تیغ توی گلویم فرو رفته بود.
_جلال کجاست؟!
خیره شد به دوردست ها آنی چشمانش به خیسی اشک نشست و تمام وجودش یکباره حزن و اندوه.
_جلال شهید شد!
پاهایم لرزید! دیگر چیزی نفهمیدم. لحظاتی بعد صدایی در میان صدای کر کننده انفجار خمپاره ها به گوشم خورد.
_اسماعیل حالت خوبه؟!
حسین بود که کنار هور آب به سر و صورتم میزد.
شهادت جلال برایم خیلی سخت بود آرام و قرار نداشتم در عالم خواب روی شانه ام زد.
_بلند شو گریه می کنی.. تو هم میای پیشم!
خیلی با او اخت شده بودم شبها در کنارش می خوابیدم. بعد از شهادتش، زندگی کردن در جبهه بدون او برایم سخت شده بود. هرجا که چشم می دوختم چهره شیرین و کلام رسایش مثل خورشید پرتو مهر و شکوه میداد.
#ادامه_دارد ..
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در ایتا
@shohadaye_shiraz
🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_جلال_کوشا*
* #نویسنده_فاطمه_ملاحت(کوشا)*
* #قسمت_چهل_و_ششم*
✅به روایت داوود عبدوس
شب تلفن خانه زنگ خورد.
_الو بفرمایید.
_العبدوس.
خندیدم و گفتم : جلال تویی؟؟
_العبدوس! ما داریم میریم تو نمیای؟!
_چرا فردا پس فردا حرکت می کنم میام!
_اگه نیومدی ما رفتیم.
بار سوم بود که تماس می گرفت . روز بعد پولم را بستم و عازم اهواز شدم.
توی اتوبوس حرفهای جلال و خیالات پریشان آشفته ام کرده بود. یکی از بچه ها کنارم نشست.
_داداش عبدوس با خودت خلوت کردی.این قدر رفتی شناسایی یکی از خاطره ها را برام تعریف میکنی!؟
یاد حاجی نوروزی افتادم و خاطره اولین برخوردم با جلال. حاجی حافظ قرآن بود. هم سن و سال پدرم. آن شب بین بچههای شناسایی لباس بود و با سر و دست های بسته آماده حرکت بود.
_به به چه بازی قشنگی چقدر بهت میاد!
بلند شد و صاف ایستادن و پیشانی بند قرمز یا حسین را به پیشانی اش و گفت بریم که دیر شد امشب شب پروازه !
خندیدم و گفتم : حالا که اصرار می کنی به خاطر روی گلت فقط تا سر محور بعدش باید برگردی.
برق شادی را توی چشمان حاجی میدیدم شوق و ذوق جوان های ۲۰ ساله را داشت .وقتی رسیدیم سر محور زدم روی شانهاش.
_حاجی دیگه باید برگردی!
_نه بزار بیام!
لحنش التماس بود .منوری روی سرمان جرقه زد و روشن شد.
_حالا که اصرار می کنی بیا.
آتش پراکنده توپخانه دشمن شروع شده بود. تا رسیدیم پشت خاکریز دوجداره ، چند خمپاره اطرافمان زمین خورد. درازکش شدیم پشت خاکریز بادوربین منطقه را بررسی میکردم که یک مرتبه تیربار سنگر دشمن ما را بست به رگبار. گلوله ای خورد توی سینه حاجی و بدون آه و ناله افتاد و خون سینه اش زد بیرون . شوک زده زانو زدم . سرش را به سینه چسباندم و خیره شدم به پیشانی بند قرمز یا حسین و موهای حنا بسته اش.
_قربان غریبی است یا حسین مظلوم!
جنازه حاجی را جای مناسبی از خاکریز قرار دادم و پلاک را جدا کردم و برگشتیم عقب.
فرداشب برانکارد برداشتم و با یکی از بچه ها حرکت کردیم به طرف محور. ورود ما به ابتدای محور همراه شد با صدای خفه انفجار خمپاره و باران تیرها . گرومپ گرومپ.. گلوله های خمپاره کنارمان زمین میخوردند. تیر از اطرافم رد میشد و من متعجب بودم که چرا گلوله به من نمی خورد.
#ادامه_دارد ..
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در ایتا
@shohadaye_shiraz
🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_جلال_کوشا*
* #نویسنده_فاطمه_ملاحت(کوشا)*
* #قسمت_چهل_و_هفتم*
✅به روایت داوود عبدوس
....
آنی صدای نشستن تیر رسام را توی تن همراهم شنیدم. برگشتم طرفش. روی زمین افتاده بود و خون سرخ و شفاف آرام از سینه اش روان بود . با چفیه محل خونریزی را بستم بلندش کردم و روی دوشم انداختم و برگشتم مقر.
وقتی رسیدیم خونریزی زیاد شده بود و نفسهای آخر را می کشید . دستش را گرفتم و به چشمانش خیره شدم . آرام سرش را چرخاند به طرف کربلا لبخندی زد و دستم را رها کرد.
توی روشنای صبح اتفاق های چند روز پیش فکر میکردم که چشمم افتاد به تویوتای خاکی رنگی که داخل پایگاه شد و دو جوان از آن پیاده شدند . بلند شدم و رفتم طرفشان .
جوان بلند قامت با صورتی زیبا که چند جای آن جای ترکش مشاهده میشد و طرحهای شفاف با سر و وضع آراسته لبخندی شیرین زد.
_سلام علیکم!
دست جلو آورد و دستم را فشرد. نگاهی به لباس سبز او انداختم.
_پاسدار هستی دیگه؟!
_اگه خدا قبول کنه!
_اسمتون چیه؟!
_جلال کوشا. رفیقم هم حسین فانیانی
دست در جیب کرد و برگه معرفی را بیرون آورد و نشانم داد اشاره کردم به سنگر تاکتیکی.
_بیاین توی سنگر چند دقیقه با هم حرف بزنیم
پشت سرم راه افتادند. داخل سنگر که شدیم صدای خش خش بیسیم بلند شد. حاج اسدی عصبانی از پشت بیسیم داد میزد.: عبدوس جنازه حاجی نوروزی را پیدا کردی؟!! از شیراز دارم به ما فشار میارن .. ۱۰ روزه جنازه حاجی توی منطقه است همین امشب میری پیداش می کنی!
ساعت ۸ شب با جلال و چند تا از بچه ها را افتادیم طرف محور. توی آسمان مهتاب بود . جستجو را شروع کردیم . تیربار سنگر کمین دشمن برای لحظهای خاموش می شد و دوباره از نو شروع می کرد به زدن! تیر مثل رگبار میخورد پشت خاکریز دوجداره .
نگاهی به ساعت انداختم ۳ بامداد بود. جلال با دوربین چهار طرف منطقه را دقیق نگاه میکرد دوربین را پایین آورد و انگشت کشید به طرف خاکریز دوجداره.
_اون چیه؟!
منوری نقره ای رنگ روی سرمان پایین آمد . دوربین کشیدم طرف خاکریز . آنی چشمم افتاد به جسد حاجی.
دویدم طرفش. توی مسیر چشمم افتاد به چندتا شهید که از مراحل قبلی عملیات رمضان به جا مانده بودند. در پرتو نور مهتاب چهرهشان برق میزد.
صحبت هم به اینجا که رسید اتوبوس وارد ترمینال اهواز شد.
_ببخشید که سرتون رو درد آوردم.
_نه اتفاقا خاطره جالبی بود خدا حفظتون کنه.
از اتوبوس پیاده شدم چشمم آفتاب به جیب خاکی رنگ تیپ که یکی از بچههای اطلاعات آن را می راند تا مرا دیدایستاد . سلام کردم.بی حوصله جواب سلامم را داد حرکت کردیم. دلشوره داشتم . صدای جلال مرتب در گوشم طنین انداز بود .
_«العبدوس ما داریم میریم تو نمیای!!!»
اگه بلایی سرش بیاد!
راننده ساکت ماشین را می راند به طرف پایگاه باب صحبت را باز کردم.
_چه خبر از بچه ها؟!
یک بار بغضش ترکید و صدای گریه اش بلند شد.
_عبدوس !جلالت هم شهید شد!!
#ادامه_دارد ..
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در ایتا
@shohadaye_shiraz
🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_جلال_کوشا*
* #نویسنده_فاطمه_ملاحت(کوشا)*
* #قسمت_چهل_و_هشتم*
✅به روایت خلیل کوشا
حوالی ساعت ۹ شب زنگ تلفن خانه به صدا درآمد.
آن طرف خط جلال بود. صدای آرامش را بعد از ماه ها انتظار می شنیدم. احوالپرسی گرمی با هم کردیم.
_کی ان شاء الله می آیی جهرم؟
_حالا که کار داریم.
مکثی کرد و آرام گفت: خلیل!
_جانم!
_اگه این بار برنگشتم مطمئن با شهید شدم
یکبار توی دلم خالی شد. تا اومدم بهش بگم چرا این حرفها را میزنی گفت: وصیت نامه شخصی را برای شما نوشتم. یه نامه هم برای ابراهیم. با وصیت نامه عمومی ام را گذاشتم توی کوله پشتی ام . از همه برام حلالیت بطلبید.
_این حرفا چیه می زنی؟! انشالله خدا تورو سالهای سال زنده نگه داره.
با صدایی که بوی قاطعیت و توکل داشت گفت: چند سال پیش خواب شهید میثم کوشکی را دیدم ، بهم گفت بیا منتظرتم!
قلبم به شدت شروع کرد به زدن و افکار عجیب و دردناک چنان از ذهنم گذشت که درست حرف هایش را نمی شنیدم . آن شب یکی از دوستانم خانه ما مهمان بود بلند شد و اومد طرفم .
_خلیل چی شده مگه جلال چی میگفت!؟
_حرف از شهادت میزد!
_نگران نباش بچه ها توی جبهه از این خوابا زیاد میبینم انشالله سلامت برمیگرده!
🌿🌿🌿🌿
صدای آشنای ما سه عملیات از رادیو پخش شد. یاد حرفهای آن شب جلال افتادم و دلم لرزید. هر ساله یک پایم سپاه بود یک پایم پیش بچههای اطلاعات . جلیل ،حتی بنیاد شهید هم رفته بود. هیچ کدام جواب درستی نمی دادند. شبها به فکر جلال تا پاسی از شب بیدار می ماندم.
ظهر توی اتاق نماز میخواندم. سلام که دادم صدای زنگ خانه از جا پراندم. اثر سجاد بلند شدم رفتم دم در. دوستم بود. یکبار دلم ریخت.
_آخه این وقت روز چیکارم داره؟!
سلام کردم چشمانم را دوختم به لبانش. سرد و مغموم گفت: لباست را بپوش و بیا بریم.
عرق نشست بر چهار ستون بدنم .گفتم : خبری شده؟ کجا بریم؟!
_توی راه بهت میگم.
صدای جلال پیچید توی گوشم.
_اگه برنگشتم مطمئن با شهید شدم.
اشک در چشمانم حلقه زد و صدای گریه ام بلند شد. همسرم سراسیمه آمد توی اتاق.
_چی شده چرا گریه می کنی؟!
_جلال شهید شد !!
#ادامه_دارد ..
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در ایتا
@shohadaye_shiraz
🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
🌹🌹🌹🌹🌹:
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_جلال_کوشا*
* #نویسنده_فاطمه_ملاحت(کوشا)*
* #قسمت_چهل_و_نهم*
✅به روایت مادر شهید
شب خسته از کار روزانه ، کنار بخاری نشسته بودم که در خانه کوبیده شد . چادر به سر کشیدم و رفتم دم در . پسر همسایه بود .
_سلام حاج خانوم آقا جلال پشت تلفن هستند.
در خانه را بستم و با پسر همسایه رفتم . گوشی را که برداشتم صدای آرام و دلنشین جلال خستگی را از تنم بیرون کرد .
_ننه کجایی ؟! کی میایی؟!
گفت : دعامون کنید از همه برام حلالیت بطلبید و خداحافظی کرد.
چند روزی مانده بود به پایان سال . توی اتاق نزی من نشسته بودم که صدای زنگ خانه آمد . رفتم دم در . مادر یکی از بسیجی ها بود آمد توی خانه .
_حاج خانم از بچه ها خبری ندارین؟!
_جلال چند سال پیش تلفن زد اگر خبری شد به شما هم میگیم.
فردا صبح زن همسایه هام دنبال عروسم.
_پشت تلفن کارت دارن.
_کیه؟!
_نمیدونم فقط گفت بهتون بگم بیایین.
عروسم چادر سر انداخت و همراه زن همسایه رفت. چند دقیقه بعد آمد. حرف توی چشمانش جمع شده بود. پریشان در چهره اش باریک شدم. حالتش می گفت اتفاقی افتاده.
_کی بود ننه؟
_خواهرم.
_اتفاقی افتاده که گریه کردی؟!
تند اشک هایش را پاک کرد.
هیچی گریه نکردم !
رفت توی اتاق و چادر مشکی اش را سر کشید.
_یک سر میرم خونه خواهرم و برمیگردم.
🍃بعد از ظهر کنار سجاده گرد شده بودم توی خودم . تسبیح به دست برای سلامتی جلال دعا میکردم. به جای پردیسان ها دم کرده بود و دلم مثل سیر و سرکه می جوشید.
_خدایا بچم الان کجاست؟! داره چیکار میکنه؟!
یک مرتبه در خانه باز شد و خواهرم باحالی پریشان آمد توی حیاط. اشک پهنای صورتش را پوشانده بود. قلبم تیر کشید. عروسم دوید طرفش. در میان صدای گریه اسم جلال به گوشم خورد. چشمانم سیاهی رفت و افتادم روی سجاده و دیگر چیزی نفهمیدم.
#ادامه_دارد ..
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در ایتا
@shohadaye_shiraz
🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_جلال_کوشا*
* #نویسنده_فاطمه_ملاحت(کوشا)*
* #قسمت_پنجاهم*
✅به روایت خواهر شهید
برای خداحافظی آمده بود . سر و صورتش را صفایی داده با همان اورکت خاکی رنگ همیشگی ، آرام کنار در حیاط ایستاده بود. او را بغل گرفتم و سر و صورتش را غرق بوسه کردم اشک در چشمانم حلقه زد تند اشک هایم را پاک کردم و لبخندی زدم و گفتم : دوباره میخوای بری؟!
به چشمانم خیره شد.
_از کجا فهمیدی؟!
_از سر و وضعت پیداست !چند روزی بیشتر پیش ما میموندی!
دوباره در آغوش کشیدمش و بوسیدم. دلشوره عجیبی در دلم چنگ انداخته بود . دست و پایم سرد شد و نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم. توی چشمانم نگاه کرد.
_خداحافظ!!
از کنار درخت نارنج رد شد و رفت. اندوهگین کنار در حیاط نشستم . گریه امانم نمی داد. برگشت.
_داری گریه می کنی؟!
اشک هایم را پاک کردم.
_نه !!
لبخندی زد و گفت ذ دیگه گریه نکن!
تارفت باز چشمهایم خیس شد. برگشت زرد روی شانه ام.
_بازم که داری گریه می کنی؟! من رفتم تو هم دیگه گریه نکن.
دلم را تسکین دادم و گفتم : خدایا راضیم به رضای تو . و مات و مبهوت به رفتنش چشم دوختم.
🌿🌿 شب وحشتی بر دلم چیره شد چادر سر انداختم و رفتم خانه خلیل. خلیل سر حوض حیاط داشت وضو می گرفت.
_خلیل از جلال خبری نشد دلم شور میزنه.
آهی کشید
_نه !
به هوای بچهها برگشتم خانه. تمام شب را به جلال فکر میکردم آخرین باری که از کنار درخت نارنج رد شد و رفت از جلوی چشمم کنار نمی رفت.
صبح خود را با کارهای خانه سرگرم کردن یک مرتبه از خیابان صدایی شنیدم. اطلاعیه می خواندند.
«فردا صبح پیکر شهدای عملیات بدر را تشییع می گردد »
سراسیمه چادر به سر کشیدم و رفتم خانه ابراهیم.در که باز شد با قدم های لرزان داخل حیاط شدم. ابراهیم جلوی در حیاط ایستاده بود .بغض گلویم را می فشرد .ابراهیم مرا در آغوش گرفت.
_آروم باش ما شهیدمان را در راه خدا دادیم.
🌿🌿
می خواستم برای آخرین بار ببینمش. گریان رفتم طرف قبرش. یک مرتبه لحظه خدافظی اش در ذهنم تداعی شد.
_دیگه گریه نکن.
صورتش مثل ماه شب چهارده می درخشید و لبخند به لب آرام خوابیده بود. زبانم بند آمد و نمی دانستم چه بگویم. لبخند زیبایش بامن حرف ها داشت.«خواهرم به آرزویم رسیدم»
آری او به آرزویش رسید. آرزویی که بخاطرش زحمت ها کشیده بود»
#ادامه_دارد ..
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در ایتا
@shohadaye_shiraz
🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_جلال_کوشا*
* #نویسنده_فاطمه_ملاحت(کوشا)*
* #قسمت_پنجاه_و_یکم*
✅به روایت خواهر شهید
در خانه کوبیده شد.چادر به سر کردم و رفتم دم در. دوستم بود.
_بیا بریم بازار می خوام کفش بخرم؟!
آماده شدم و با هم رفتیم بیرون.
بازار شلوغ بود مردم به تکاپو افتاده بودند و برای سال نو آماده می شدند. هر کسی بسته ای دستش گرفته و یا مشغول تماشای اجناس داخل ویترین مغازه ها بود.
در مغازه دوست پدرم سرگرم تماشای کفش ها بودیم که آقای آمد و شروع کرد به حرف زدن با مغازه دار.
_فردا صبح چند تا شهید تشیع میشن . این طوری که شنیدم یکیشون هم پسر حاجی محمد هست!
مو بر تنم سیخ شد و قلبم شروع کرد به تند تپیدن.
_کدوم حاجی محمد؟!
_حاجی محمد کوشا را میگم دیگه!
حس کردم چیزی در جانم از هم گسیخت.
مغازه دار با چشم و ابرو به آن مرد اشاره می کرد که ادامه نده. ضربان قلبم تند شده و لبم شروع کرد به لرزیدن. مثل دریا پر تلاطم بودم. تصویر جلال می آمد جلوی چشمم .حرفهای آن مرد مثل کابوسی وحشتناک احاطه ام کرده بود .جلوی در خانه که رسیدم قدم هایم سست شد ، از حیاط خانه مان صدای گریه می آمد.
🌿🌿🌿
هنوز باورم نمیشد جلالی که اینقدر دوستش داشتم و طاقت نشستن خاری در دستش را نداشتم حالا آرام خوابیده ؛ جاده روزهایی افتادم که از جبهه با تنی مجروح می آمد . قدم که برمی داشت می شد در را پشت صورتش دید . تا چشم به زخم هایش می افتاد گریه میکردم . خنده بر لبانش مینشست و با شور و حرارت داخل چشم هایم نگاه می کرد .
_چه خواهر زینب گونه ای دارم!!
دلم میخواست یک بار دیگر همان جملات را تکرار کند . کاغذم تمام شد. از میان زن ها جدا شدم و رفتم طرف قبرش . آرام به خواب رفته بود .مثل سالهای کودکی مان صدایش زدم :« جلال جلال..»
رویش را به طرفم برگرداند.
#ادامه_دارد ..
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در ایتا
@shohadaye_shiraz
🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
🌹🌹🌹🌹🌹
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_جلال_کوشا*
* #نویسنده_فاطمه_ملاحت(کوشا)*
* #قسمت_آخر*
✅به روایت سعید کوشا برادر شهید
صبح گوشه آسایشگاه ، سر توی شانه فرو بردم و ذهن پرواز کرد به شهر و خانه ام. یک سال میشود که پارچه گلدوزی شده فرستاده بودم که جلال با آن عکس بگیرد و برایم بفرستد. بله به دستم نمی رسید. صدای سرباز عراقی رشته افکارم را پاره کرد.
_جریه ...جریه
تمایل به خواندن روزنامه نداشتم . جز شایعه و دروغ چیزی نبود . برای سرگرمی روزنامه حقیقت وابسته به سازمان مجاهدین خلق را گرفتم و مشغول ورق زدن شدم. یک مرتبه چشمم افتاد به تیراژی درشت.
«در عملیات ارتش عراق ، در منطقه شرق دجله ،چند فرمانده ایرانی کشته شدند »
قلبم به تپش افتاد و فکر های وحشت آور در رو هم بیدار شد. بقیه متن روزنامه را خواندم . در میان اسامی چهار نفر نگاهم روی اسم جلال ثابت ماند.
_یا اباالفضل!!
مثل فنر پریدم رفتم ،طرف یکی از بچه ها که سرگرم خواندن روزنامه عراقی بود . روزنامه را از دستش قاپیدم و تند تند ورق زدم . چشمم افتاد به همان خبر که در روزنامه عراقی هم چاپ شده بود . به عرق نشستم و قلبم به شدت شروع کرد به زدن. هجمه های جوراجور و پریشان چنگ انداخت به مغزم و بغض گلویم را می فشرد .
روزها برایم سنگین و غبارآلود می گذشت . دلهره و ترس از دست دادن جلال ، لحظه ای رهایم نمی کرد . صحت خبر را فقط می توانستم از اسرای جدید بپرسم . سینه ام سنگین و پیشانیم خیس عرق شده بود. چشم دوخته بودم به لبان یکی از بچه ها.
_عملیات بدر ، سنگر فرماندهی تیپ المهدی را زدند. چند تا فرمانده که توی سنگر بودند شهید شدند.
بقیه حرف هایش را نمی شنیدم . آتش درونم شعله ور تر شد. از نامه های خانواده چیزی دستگیرم نشده بود .جمع می شدم توی خودم به گوشه کز میکردم. بچه ها برای خانواده ام نامه نوشتن.
_سعید میدونه جلال شهید شده ، ولی دلش میخواد از زبان شما بشنود . آرامش کنید.
چند ماه بعد نامه خانواده ام رسید . نامه را تا نصفه خواندم .سقف آسایشگاه دور سرم چرخید. لبم خشک شد و تنم کرخت .روزی در میان نامه های ارسالی یک مرتبه چشم افتاد به عکس جلال. انگار او را در بغل گرفته باشم چند بار بوسیدم روی سینه گذاشتم و صدای های های گریه ام بلند شد.
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در ایتا
@shohadaye_shiraz
🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿