eitaa logo
شهدای غریب شیراز 🇮🇷
4.9هزار دنبال‌کننده
12.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
48 فایل
❇ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺭﺳﻤﻲ هیئت ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاز❇ #ﻣﺮاﺳﻢ_ﻫﻔﺘﮕﻲ_ﻣﻴﻬﻤﺎﻧﻲﻻﻟﻪ_ﻫﺎﻱ_ﺯﻫﺮاﻳﻲ ﻫﺮ ﻋﺼﺮﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ/ﻗﻂﻌﻪ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاﺯ ⬇ _ڪپے؟! +حلالت‌‌همسنگر،ولی باحــفظ‌ آیدی و لوگو... تبادل و تبلیغات نداریم ⛔ ارتباط با ادمین: @Kh_sh_sh . . #ترک_کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
زندگینامه_شهید_عبدالله_اسکندری پای تلفن می لرزید. دستش را از جیبش در آورد و عرق پیشانی اش را گرفت. هول شده بود و انگار زانوهایش جان نداشتند. تلفن را قطع کرد. حال و روزش را که دیدم از پله های بهارخواب پایین رفتم. دستش را گرفتم. یخ کرده بودم. نشاندمش روی پله ها :" کی بود علیرضا؟ چی گفت؟" دوستم بود میگه یکی از بچه ها تصادف کرده. اصلا حالش خوب نیست. قطع کرد گفت دوباره زنگ میزنه" به چشم هایم نگاه نمی کرد. سر می چرخاند اطراف حیاط و آه می کشید. به چشم هایم نگاه نمی کرد. سر می چرخاند اطراف حیاط و آه می کشید. گفتم :" دوستت نبوده. هر کی هست یک خبری از پدرت داره" " شما از کجا می دونی؟ " " معلومه دیگه، این چند روز هر کی زنگ زده سراغ پدرت رو گرفته. هرچی هست همه خبر دارن و ما خبر نداریم. حالا میگی این بنده خدا چی گفت یا نه؟" "این که هیچی. می خواست خبری از ما بگیره" بلند شد که برگردد توی اتاقش. انگار نمی خواست بیشتر از این کنارم باشد تا سوال پیچش کنم. فقط جلوی در حیاط گرفتنش و گفتم:" خواهش میکنم خونسردی ات رو حفظ کن و نذار خواهرانت چیزی بفهمند. مادر هم که قلبش ناراحته اصلا صلاح نیست یه شایعه اینطور به هم بریزدشون. "باشه مامان! باشه. میرم دراز می کشم تو اتاقم" اصلا حالش خوب نبود. اگر واقعا حدسم درست باشد و پدرشان شهید شده باشد چطور تحمل کنند! می ترسم اتفاقی برایشان بیفتد. تمام بدنم عرق سرد نشسته بود. در هال را باز کردم و مستقیم راه آشپزخانه را گرفتم.حتی نمی دانستم برای ناهار چه کنم. ظرف ها از دستم می افتاد. گاز را روشن می کردم خاموش می شد. روغن را توی ماهیتابه داغ می ریختم، می سوخت. نفهمیدم ناهار را چطور درست کردم. هرچه دم دستم آمده بود قاطی برنجم ریخته بودم. سفره را انداختم و بچه ها را صدا کردم. دور سفره نشستیم. شکل غذا را که دیدم حال تهوع گرفتم. همه اش از استرس بود. بلند شدم و خودم را سرگرم کارهای آشپزخانه کردم. مادر اصرار می کرد که بیا سر سفره. الان چه وقت جمع آوری است؟ گفتم اشتها ندارم. معده درد دارم و می ترسم بدتر شود. علیرضا هم بی خوابی دیشب را بهانه کرد و برگشت توی اتاقش. نمی دانم در دل دخترها چه می گذشت که تصف بشقابشان را هم نخوردند و بشقاب و لیوان ها را برداشتند و گذاشتند روی میز آشپزخانه. مادر مات و مبهوت، نصیحت هایش شروع شد که این چه وضع غذا خوردن است؟ شما جوانی و فعالیت می کنید باید جانی توی بدنتان باشد یا نه؟ اما همه توی اتاقشان بودند و انگار صدای مادربزرگ را نمی شنیدند. دست به کار شستن ظرف ها شدم که زنگ خانه را زدند. قبل از بچه ها چادرم را از روی صندلی برداشتم و دویدم دم در. همسایه دیوار به دیوارمان بود.. در ایتا 👇 🌷 🌷 🌷 🌷 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 🌷 🌷 🌷 🌷🌷در واتس آپ👇 https://chat.whatsapp.com/BWYt9AXokIyI7n5VyrsVDG *لطفا مطالب را با لینک  برای دیگران ارسال کنید و رونق بخش کانال شهدا باشید* 🌹
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * * * * * داشتند می رفتند جبهه که اتوبوس چند ساعتی بعد از شیراز در دشت ارژن پنچر شد. همه پیاده شدند که راننده لاستیک عوض کند.بچه ها رفتند به مغازه و دکه هایی که اطراف بود تا خرید کنند.شاگرد راننده یکی از اتوبوس‌ها که کنار بلوار نشسته بود و قیافه تابلوی داشت توجه کاکاعلی را جلب کرد. پسرک ۱۶ سالی داشت آستین هایش را چند دور برگردانده بود بالا. یقه باز زنجیر طلا توی گردن شلوار تنگ و چسبان. گاهی یک تکانی هم به خودش میداد و دوتا بشکن هم می‌زند و می‌خواند: «عزیز بشینه کنارم.. زعشقت بی قرارم.. به خدا طاقت ندارم» عالمی داشت برای خودش.کاکا علی هم یک راست رفت سراغش و نشست لبه بلوار و با او گرم گرفت. مشکل اتوبوس که حل شد بچه‌ها سوار شدند. عمو جلال داشت دنبال کاکاعلی میگشت. گفتند کاکا علی هنوز سوار نشده از پنجره اتوبوس بیرون را نگاه کرد دید کاکاعلی دارد با آن جوان روبوسی می‌کند و چفیه ای مشکی را هم انداخت گردنش و اومد سوار شد. یک ماه بعد کاکاعلی با عمو جلال رفته بودند اهواز که تلفن بزنند جهرم و احوالی از خانواده بپرسند.یک جوان که با لباس خاکی از آن ور خیابان دوید سمت شان و بی مقدم کاکاعلی را بغل کرد و شروع کرد به بوسیدن. کاکا علی او را نشناخت جوان گفت: من رو نمیشناسی؟! _قیافتون که به نظرم آشناست. _جاده نورآباد دشت ارژن یادتون نمیاد؟! شاگرد شوفر بودم توی راه ماشینتون پنچر شده بود. یادتونه  ۲۰ دقیقه باهام صحبت کردین؟!من به حرفاتون فکر کردم دیدم راست میگین خداییش حرفای شما رو هم اثر گذاشت دو هفته بعد شاگرد شوفر ای رو ول کردم یکراست اومدم جبهه. حالا نوبت کاکا علی بود که او را بغل کند و ببوسد. 🌿🌿🌿 در منطقه پنجوین مستقر بودند.شب نگهبان خبر داد که از دره روبه رو سر و صدا می آید. کاکاعلی آمد لب پرتگاه و گوش ایستاد. صدای جابجا شدن عراقی ها با ستونی از اسب و قاطر به گوش می رسید.دستور داد که مسئول خمپاره انداز را صدا بزنند تا یک گلوله منور شلیک کند. از خواب بیدارش کردم و او هم آمد و با چشمهای پر از خواب شانسی گلوله توی لوله خمپاره انداز انداخت. اما هرچه توی آسمان نگاه کردند و منتظر شدند روشن نشد و پس از چند لحظه از ته دره صدای انفجارش بلند شد. کاکا علی گفت :برادر گلوله جنگی نزن .گلوله منور بزن می خوام ببینم اون پایین چه خبره؟! مسئول خمپاره گلوله دیگری را توی حلقه خمپاره انداز انداخت و گوش هایش را با دست گرفت. چند ثانیه بعد همه به آسمان نگاه کردند تا منور روشن شود اما نشد. صدای کاکاعلی درآمد و تاکید کرد که: «ببین کاکا حواست را جمع کن گلوله منور بزن.. مُ.   نَ. وَ.  ر.    .. فهمیدی یا خودم بیام؟! مسئول خمپاره معذرت خواهی کرد و با خیالت تخت ایندفعه دیگه منو ره. و گلوله سوم هم پرتاب کرد اما آن هم منور نبود و صدای انفجار از ته دره بگوش رسید.کاکا علی با ناراحتی گفت :دست گلت درد نکنه !زحمت کشیدی! بسه دیگه! برو به خوابت برس!چند روز نخوابیدی کاکا؟!! فردا صبح زود با سر و صدای کاکاعلی بچه‌ها به سمت او دویدند و دیدند که تا صبح نخوابیده چون احتمال می‌داد که عراقی‌ها حمله کنند و حالا هم که هوا روشن شده با دوربین طویدره را نگاه می کند تا ببیند دیشب عراقی‌ها چه مرگشون بود. «آهای بچه ها بیاین معجزه خدا را ببینید!! الله اکبر از کار خدا نگاه کنید ...می بینید..؟!! سه تا گلوله ای که دیشب اشتباهی پرتاب شده بود دقیقاً خورده وسط ستون عراقی ها.. ما گلوله منور میخواستیم اما خدا گلوله جنگی...الله اکبر.!! بچه ها دوربین را از کاکاعلی گرفته و توی دره را نگاه کردند. انگشت به دندان شدند. هر سه تا گلوله خمپاره خورده بود وسط ستون عراقی‌ها که داشتند با اسب و قاطر سلاح و مهمات جابجا می کردند. کاکا علی گفت: حالا میفهمم معنی و ما رمیت اذ رمیت یعنی چه؟! ❤️❤️❤️❤️❤️❤️ در ایتا @shohadaye_shiraz 🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * * * * * * * * آقای ریاضت از خرید آمده بود و می خواست وارد هتل شود که به خواهش منصور،دوربین را آماده کرد در دو طرف بغلشان کرد.آقای ریاضت که« آماده یک ،دو ،سه » می‌گفت منصور شکلات را زیر دندان چرخاند و ملچ ملچ کرد. _بگیر دیگه بابا چه کار می کنی؟! دستت درد نکنه... زودتر چاپش کن ببینم چه شکلی شدیم. سر پیش آورد و پیشانی شان را بوسید.ظرفها را از روی زمین برداشتند و برای منصور دست تکان دادند. منصور تا چند پله که بالا می رفت،سر می چرخاند و می خندید و باز پله بعد. با آقای ریاضت به اتاق رسیدند. _لابد رفته بودی پیش رک و رفیقات؟! _ها ..زبونشون هم نمیفهمم ها! ولی انگار ۲۰ ساله همدیگه رو میشناسیم. آرام خم شد و دست که به زمین گذاشت روی پای سالم تکیه کرد و پای دیگر را دراز کرد. «آخیش» پتوی زیر پایش را صاف کرد.شلوار را تا زانو بالا زد و شروع کرده پیچاندن پارچه دور پایش. پای مصنوعی را در آورد.گوشه اتاق پتوی انداخته بودند روی پتوهای کف و جایی برایش درست کرده بودند که پایش راحت دراز کند. سرید همانجا تا سری روی متکا بگذارد و غروبی بلند شود. بی تاب رفتن به مسجد النبی روز اول هم که کاروان ایرانیان از جده به مدینه رسیده بود،باروبندیل را انداخته بود توی اتاق و له له زده بود برای رفتن به مسجد النبی.همراه با پدر و دیگران پیاده راه افتاده بود چند خیابان از مسافر خانه تا مسجد را و نمی دید آپارتمان ها و ماشین های روز و مغازه ها را. دیواره های مسجد که به چشم می آمد،به شعاع کمی،که همراهان هم به صرافتش نمی‌افتادند،سر تکان می داد،انگار درویشی که گوشه ای نشسته باشد و گوش به آتش دف و نی سپرده باشد.حالت ابروهایش عوض می شد و چشمهایش شفافیتی ازلی می‌یافتند.از دور به سلام خم شده بود و از راهی رفته بود که بخش قدیمی مسجد راه داشت.بی آنکه به صرافت این بیفتد که کدام در استحباب بیشتری برای ورود دارد،از یکی از باب های بخش قدیمی داخل شده بود و بی درنگ با گریه سر ضریح حضرت رسول رسیده بود. بیخود از همه چیز،نیروی میخواست پرتش کند آن طرف نرده های توری مانند دور مقبره،قرآن ها را که ردیف آورده بودند بالا در دوطرف مقبره،بوسیده و نبوسیده کنار بگذارد،سر بگذارد بر سنگهای دورش و های های یا شاید آرام آرام دنیا را به هم بریزد. درد دل کند . و سبک شود با واگویه نهانی به زبانی که خود می‌دانست و او و نه کسی دیگر. اما افسوس که قوانین سعود اینها را بر نمی تابید.دستش را می‌گرفتند و هولش می‌دادند با باتوم می انداختندش آنطرف‌.نماز که خوانده شد در بخش جدید مسجد قدم زده بود و خیره به ستون های سنگی دمادم دست از سینه بر می داشت و به گونه می کشید و غوطه می خورد در تصوراتی مبهم. هرچی بود نه یاد مادر بود نه راضیه و مرضیه و محمد،و نه مادرشان و نه دیگری.. ادامه دارد.... ❤️❤️❤️❤️❤️❤️ در ایتا @shohadaye_shiraz 🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * * * * * * 🎤به روایت زهره شیخی رفتیم داخل غسالخانه دارالرحمه. همه فامیل آنجا بودند. من دستور بدی از جسد هاشم توی ذهنم بود فکر می کردم جسد از تکه پاره است .جسد روی سکو بود. نمی دانم آن لحظه خدا چه آرامشی به من داد.داشتم نگاهش میکردم. انگار خواب بود. به من گفته بودند که چشم هایش بدجور ترکش خورده ، اما نمی دانم چرا نمی دیدم!  انگار تازه از حمام بیرون آمده بود. موهایش خیس و شانه کرده . با همان وقاری که همیشه خوابش می‌برد ،خوابیده بود. خاله از که خودش را انداخت روی او انداخت ، دیدم خون و آب از جای زخم سینه اش بیرون زد. گریه نمیکردم فقط ما تو مبهوت نگاهم به هاشم بود. فردای آن روز هم که تشییع جنازه بود رفتیم بسیج سپاه شیراز. آنجا صحنه‌های دیدم که هیچ وقت فراموش نمیکنم . من هاشم را زنده دیدم این خواب و خیال نبود. واقعاً زنده دیدمش.. ۴ تابوت را به ردیف گذاشته بودند. رفتم بالای سر هاشم. کنار تابوتش زانو زدم .دست را گرفتم به لبه تابوت و داد زدم :«آخه مگه تو قول ندادی که من خبر شهادت رو نشنوم؟!» و جیغ زدم. یک لحظه از توی تابوت بلند شد .همین که نگاهمان با هم تلاقی کرد بیهوش شدم .فقط توانستم بگویم:« مردم هاشم زنده است» بعد که به هوش آمدم از تو دورم کرده بودند دوباره که برگشتم آنجا ،دیدم با همان وقار همیشه  خوابیده بود. این شد درد و دغدغه همیشگی من ! مرتب در خواب و بیداری ، در خوشی و ناخوشی ، از هاشم گلایه می‌کردم که چرا بدقولی کردی و من خبر شهادت تو را شنیدم و باید این درد فراق و هجران را تحمل کنم ؟! در نوارهای شیخ انصاری شنیده بودم که وقتی شهدا جان می‌دهند و فرشته موت می‌خواهد جانشان را بگیرد خداوند امر می کند که بین من و بند جدایی نینداز من خودم جان بنده ام را میگیرم. مرتب درددل می کردم که چرا شهیدی که این همه ارزش و احترام دارد برای من کاری نکرد. هاشم همیشه می گفت: چقدر زیباست که مثل آقا ابوالفضل در آغوش برادر جان بدهد و دست آخر هم به آرزویش رسید و در آغوش برادر بزرگ ترش حاج محمد جان داد چطور شد که با من بد قولی کرد؟! یک شب گوش درد شدیدی گرفتم آن موقع هنوز با آقا شاهپور ازدواج نکرده بودم . آن شب خیلی هاشم را صدا زدم من به عمرم همان یک بار هم بیشتر گوش درد نگرفتم. از شب از نیمه گذشته بود و گوشم همچنان درد داشت هاشم را صدا میزدم که اگر تو بدقولی نکرده بودی حالا من هم این همه درد نمی کشیدم و با همان وضعیت خوابم برد. بین خواب و بیداری بودم یک دفعه دیدم هاشم بالای سرم ایستاده یک چیزی مثل سیگار هم دستش بود که کشید و روشنش کرد و دهانش را آورد نزدیک گوشم و آن را فوت کرد توی گوشم .یک لحظه احساس کردم گوشم داغ شد.بلند شدم و کنجکاوی دوروبرم را نگاه کردم اتاق تاریک بود به گوشم دست کشیدم داغ بود ولی درد نداشت .مات و مبهوت دنبال هاشم می گشتم نبود. بغضم شکست. چند سال گذشت تا اینکه یک شب هاشم را درخواب دیدم زبان به گلایه باز کردم. گفت :زهره  به خدا من برای تو دعا کردم ولی نمیدانم چرا خدا قبول نکرد. گفتم: تو داری به من دروغ میگی اگه دعا می کردی حتما مستجاب می شد. گفت :نه ! به همان نشانی که وقتی حاج محمد داشت منو از جزیره خارج می‌کرد و من سرم را از پنجره بیرون می کردم و حضرت ابوالفضل را صدا می زدم ,به اون نشونی من برای تو دعا می کردم. یه آقا گفتم یه کاری کن تا زهره ام از خبر مرگم باخبر نشه  ، اما توی همون لحظه سخت و نفس‌گیر یکی بهم گفت: که تو چیکار داری به زهره ؟!! اون حالا حالاها باید باشه! .. ❤️❤️❤️❤️❤️❤️ http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * * * * * * با وجود غلامعلی در آن اردو اینقدر به بچه ها خوش گذشت که هر موقع می‌خواستیم اردو برگزار کنیم می‌گفتند اگه آقای رهسپار باشه ما هم می آییم. حالا هم که با وجود خستگی و گرمای هوا غلامعلی ماند تا نگهبانی بده تا بقیه بچه ها استراحت کنند. ساعت یک شب بود که رفتم پیش غلامعلی و گفتم… _غلام ساعت یک.. تو دیگه خسته شدی .بیا برو استراحت کن دو تا از بچه های دیگه دارن میان به جای تو. _نه آقای تارخ من خسته نیستم شما هم برید استراحت کنید. _پسر! بچه ها خودشون بیدار شدند و گفتند به غلامعلی بگو بیاد تا ما بریم. در همین حینی که داشتیم حرف میزدیم صدای گلوله توپ و تانک بلند شد. _عبدالرحمان برو بچه ها را بیدار کن! عجله کن! عراق حمله کرده.. یک شب قبل از عملیات فتح المبین عراق فهمید که ایران قصد عملیات داره و خودش پیش دستی کرد.حالا ما خطی را که تحویل گرفته بودیم سراسر ماسه زار بود و هیچ جان پناهی نداشتیم.با صدای گلوله و خمپاره همه بچه ها بیدار شدند و سراسیمه بودند. _بچه ها عجله کنید باید هرکی برای خودش یک چاله بزنه و بره توی اون.. بجنبید.. غلامعلی این حرف‌ها را می‌زد و کمک بچه‌ها گودالی توی اون ماسه زار ها حفر می کرد تا برن داخلش.با اینکه خسته بود و از غروب مشغول نگهبانی بود ولی اصلا به روی خودش نیاورد و با تمام توان به بچه ها کمک می کرد و می گفت که بیاید برید توی اینا که یک وقت خمپاره می اندازند. فردای آن روز عملیات فتح المبین شروع شد و ما توی خط بودیم. تعداد کشته ها بین خط ما و عراق خیلی زیاد بود.هوا تاریک بود و بین ۲ تا خاکریز پر از جنازه عراقی بود و به خاطر همین رفت و آمد سخت شده بود.به خاطر خستگی بچه ها و بی خوابی ما را انتقال دادند که به یک خط دیگه و باز هم  بحث حفاظت پیش آمد و غلامعلی باز هم ماند مشغول نگهبانی شد. _غلامعلی تو دیشب هم نگهبانی دادی بیا برو استراحت کن. ساعت ۱۲ شب بود که صدای غلامعلی را شنیدم. _آقای تارخ.. آقای تارخ _چیه چی شده غلامعلی چرا مضطربی؟! _عراقی ها قصد شروع عملیات را دارند و میخوان حمله کنند صدای تانک شون میاد. چون کشته های عراق در عملیات زیاد بود و بین خاکریز  ما و عراق جنازهاشون  ریخته بود ،توی تاریکی نمی شد تشخیص داد زنده اند یا مرده یا اینکه دارند میان یا سینه‌خیز دارند حرکت می‌کنند. به این خاطر با غلامعلی رفتیم پشت خاکریز و گوش کردیم دیدیم آره صدایی مثل صدای حرکت تانک میاد. ادامه دارد.. •┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*