شومینه
🔥انتظار (بخش اول) قطرات باران پی در پی پشت سر هم و بی وقفه به زمین بر خورد میکنند صدای چیک چیک
🔥انتظار (بخش دوم)
بعد از یک دوش آب گرم
آماده خواب شدم
دستم را گره کرده زیر سر گذاشتم و ولو شدم روی رخت خواب.
در فکر و خیال شناور بودم و آرم چشمانم گرم شد، پلک هایم بهم رسیدن
صبح روز بعد
با عجله تمام لباس هایم را پوشیدم و آماده رفتن به سر کار.
صبحانه خورده نخورده زدم بیرون
زمین خیس از بارانِ شب گذشته، آسمان از ابر های تکه تکه تزئین شده بود و خورشید با مهربانی نورش را نصیب ما کرده بود.
در کنار جاده ایستادم و منتظر یک تاکسی یا اتوبوس شدم تا برم به محل کار
بیشتر منتظر تاکسی بودم چون اتوبوس هم خیلی کند حرکت میکرد هم کلی ایستگاه باید میایستاد.
با این حال اتوبوس پیش تاز از تاکس رسید و من سوارشدم.
روی یکی از صندلی ها در کنار پنجره هم جهت با حرکت اتوبوس نشستم.
از شیشه کلفت اتوبوس به مردم توی خیابون خیره شده بودم، در این فکر بودم که توی مغز هر کدوم از این آدما چی میگذره!
هندزفری را از جیبم در آوردم به گوشیم متصل کردم و بعد روی پخش زدم
همان موزیک ملایم و بیکلام که دیشب زیر بارون گوش میکردم پخش شد و به ادامه آن گوش دادم.
با پخش موزیک، یاد اتفاق دیشبی افتادم
واقعا زیر اون بارون، پیرمرد مشتاقانه منتظر چی بود؟!!!
بعد از گذشت حدود ده ایستگاه و نیم ساعت گذشت زمان، پیاده شدم و وارد همون کوچه دیروزی شدم.
مقداری با عجله از همان پیاده رو زیر پناه درختان اما این دفع از حرارت خورشید درحال حرکت بودم.
مشغول تند قدم زدن بودم که رسیدم به محل دیروزی که با پیرمرد روبه رو شدم.
جا خوردم، به دیوار کنار پیاده رو خیره شدم، متوجه نمیشدم
با گیجی تمام نزدیک دیوار خانه شدم تا بهتر ببینم
نه مثل اینکه واقعا!
عکس پیرمردی که دیشب زیر بارون ایستاده بود روی دیوار بود.
و اعلامیه فوت!!
چی شده بود
نمیدونم؟
از یکی از مغازه دارهای نزدیک اونجا پرسیدم که چه زمان فوت کرده.؟
گفت : دیشب ساعتای 12 شب
گفتن که گوشه خیابون روی زمین افتاده بود، پیرمردی
مرد خوبی بود، دیروز اومد حساب دفتری با من صاف کرد
حرفی نزدم و اومدم بیرون.
روی پله های خوار بار فورشی نشستم و دستما گذاشتم زیر چونه و به محل برخوردم با پیرمرد خیره شده بودم
یعنی دیشب منتظره چی بود
مرگ؟
یعنی، میدونست که قراره بمیره
پس چرا منتظر بوده!
اونم با اون همه آرامش!
چرا؟
#خودنویس
@shominee
هدایت شده از متنا
▪️ #پوستر | الإسلام الأمريكي
🏴 وقتی از مسلمانی فقط اسم آن را دارند...
🖋 استاد سید محمدرضا موسوی
#تا_پای_جان_برای_ایران
#ملت_پایدار
🌐《 @MatnaMedia 》
شومینه
🔥انتظار (بخش دوم) بعد از یک دوش آب گرم آماده خواب شدم دستم را گره کرده زیر سر گذاشتم و ولو شدم
🔥 انتظار (بخش پایانی)
صدای زوزه باد همه جا را گرفته.
دم دمای غروب، خورشید سو سوی نارنجی رنگ خودش را از میان چاک بین کوه ها روانه زمین کرده بود
روی یک سکو کنار قبری سنگی نشسته ام و در فکر خود شناور
چهل روز از وفات پیرمرد میگذرد و امروز راس ساعت چهار، مراسم به پایان رسید.
تمام اقوام بعد از مراسم راهی خانه هایشان شده بودند و الان هیچ کس در قبرستان نبود
تنها من بودم و کلی قبر و جسم پوسیده زیر قبر
بلند شدم و در میان قبرستان قدم زدم
تاریخ های تولد و وفات روی هر قبر را با قبر کناری و سن خودم مقایسه میکردم
یکی بیست ساله بود
یکی هشتاد ساله
دیگری پنج ساله
یک قبر مال حدود 50 سال پیش بود
تنها چند آجر پاره از قبرش باقی مانده بود...
با خودم مقایسه میکردم
که الان زنده به آنها نگاه میکنم
برخی هم سن من و برخی پیر تر و حتی برخی کوچیک تر
آهی کشیدم
به درخت کاج در قبرستان نگاهی انداختم
صدای جیک جیک گنجشک ها شنیده میشد که انگار به دنبال جایی در آن درخت برای گذراندن شب باهم جر و بس میکردند.
شاید سر اینکه کی نُک درخت کاج باشه باهم دعوا میکردند
هرچی شاید
هرکدوم از این آدما که الان زیر این همه خاک دفن شدن
زندگیشان را دوست داشتن؟
چند سال از این دنیا برایشان لذت بخش بود؟
چقدرش را استفاده کردند؟
شاید یک کودک پنج ساله خیلی بیشتر از پیرمرد نود ساله از زندگیش لذت برده!
گاهی آنقدر درگیر همه چیز این دنیا میشویم که یادمان میرود، گاهی هم باید زندگی کرد
پایان این زندگی شاید یک کفن گیرمان بیاید که به زیر خاک ببریم که آنهم بعد ها دیگر نیست.
قبر های شهدا را دیدم
که گوشه ای از مزار در کنار هم دفن شده بودند
دسته دسته گل روی آن قبر ها بود،
به نظر تازه میرسید
اطراف آن قبرها چند لامپ نصب شده تا در شب هم روشن به مانند.
درکنار شهدا حس و حال دیگری داشتم
زیباست که زندگیت را فدای ارزش هایت کنی...
در میان این همه قبر، یک قبر خالی بود
ناخودآگاه به درون قبر رفتم و در آن دراز کشیدم
به دیواره های قبر نگاه انداختم و بعد به آسمان که هر لحظه تاریک تر میشد...
سوال هایی در ذهنم میچرخیدن.
پرسش هایی از خودم،
از زندگی خودم...
#خودنویس
@shominee
هدایت شده از بینهایت
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ترامپ پایان جنگ ایران را اعلام میکند!!!
🔹جنگ، مذاکره، آتش بس و باز ...
@sbinahayat