خب تخلص من سکوته!اسم اینجا هم یه جور ایهامه_
هم به معنای سکوتِ نوشته؛هم به معنای نوشته شده توسط سکوت؛و هم به معنای نوشته شده در سکوت_
آسمان میبینی؟
همه جا غمگین است
زندگی دلگیر است
نفس گرم زمین خونین است
آسمان میبینی؟
بامدادی که بباید صبح را مژده دهد،
خبری میدهد از غمّ غروب
دم هر صبح دلم میگیرد
آسمان میبینی؟
که تنفس شده است سخت تر از کار درون معدن
و نگهداری امید از آن هم سخت تر
برآوردن لبخند دروغین چه بسا سخت تر است
آسمان میبینی؟
رحلت شادی را
غم اندر دل و طولانی را
گریه ی ماهی را
آسمان میبینی؟
_سکوت
تو میدونی چرا اینطور میشه؟چرا هربار میشکنم؟گریه کردن چرا باید لحظاتی پیش بیاد که نباید؟چرا میگن سلاح من گریه کردنه؟ینیچی؟ینی کل روز و همیشه خواستههامو با گریه بدست آوردم؟اینقدر ضعیفم؟یا فقط اینطور بنظر میاد؟چرا هرروز نمیتونم برم باشگاه؟چرا مورفین من اینقدر ازم دوره؟چرا با نوشتن آدم سبک میشه؟
چقدر از همهچیز متنفرم.مرگ؟هیچی نمیدونم.توی موسیقی چی داره؟چرا باید کارای موردعلاقم به چشم بقیه اینقدر عجیب به نظر بیاد؟واقعا اینقدر عجیب و غیرقابل درکم؟اینقدر مزخرفم؟چرا اینقدر دوستداشته شدن سخته؟چرا تلاشها بی فایدس؟دروغ چرا وجود داره؟اون واقعا دوسم داره یا اینم یه دروغ دیگس؟
امیدوارم جواب این سوالا رو هرگز نفهمم چون احتمالا جالب نخواهد بود_
_سکوت
قتل ها رخ دادهست
قتل های بسیار
قتل هایی که کسی جز من شاید
پی نبردهست به آنها
قتل یک زنجره بر دست تفنگ
قتل یک حنجره بر دست سکوت
قتل یک پنجره بر دست دو سنگ
قتل یک کاغذ بر دست قلم
قتل یک مرداب بر دست زمان
مرگ یک انسان در دست طناب
مرگ یک انسان در دست شراب
مرگ یک انسان در دست امید
مرگ یک انسان در دست ریه
مرگ یک انسان در دست لغت
مردن سفسطه های بی جان
مردن فلسفه های ایمان
مردن برگ اقاقیا از دوری آب
مردن جوجه ی گنجشک ز سوز و سرما
جسم بی جان نمک داخل اشک
جسم بی جان نمک داخل یک دریاچه
جسم بی جان بدن داخل خاک
جسم بی جان کفن داخل یک پارچه ی نرم و سفید
بدن سرد سخن پشت غرور
بدن سرد غرور پشت دو چشم
بدن سرد دو چشم پشت دو پلک
بدن سرد دو پلک پشت کفن
بدن سرد کفن داخل یک پارچه ی نرم و سفید...
_سکوت
موسیقی قلب را روی تپش درست خود قرار میدهد.شاید هم اینطور نباشد اما من دوست دارم اینگونه فکر کنم.مگر فکر کردن خطاست؟عاشق شدن خطاست؟متنفر بودن خطاست؟اگر اینگونه باشد فقط خطا کردن خطا نیست!لعنت بر همه چیز_
از زندگی باید دست شست.چشمهارا باید شست.جور دیگر باید دید.
دلم برای کودکیام تنگ شده...چگونه میشود به گذشته برگشت؟هرچند...هرگاه به گذشته فکر میکنم حس میکنم همه چیز رویایی بیش نیست...رویایی بیش نیست؟!
مردم زندگی را شاید سخت بگیرند،البته برخیشان،اما کسی به من نگفت اگر واقعا سخت باشد چه؟آیا دیوانهایم که لقمه را بپیچانیم و آنرا بخوریم؟حتما واقعا سخت است که اینقدر سرش رنج میکشیم...نمیدانم شاید هم من اشتباه میکنم اما...هرگز کسی به من نگفت میدانم که این زندگب واقعا سخت است وگرنه تو که هیچ چیز را سخت نمیگیری=)
کاش روزی که مرگ میاید مرا زنده بیابد...
_سکوت