چرا باید به مرگ فکر میکردم؟پس هدفهام چی؟کسایی که دوسشون دارم؟کسایی که دوسم دارن(احتمالا)؟
در دنیای سفسطه گرایانه ی خودم گم شدم و حتی نمیدونم چرا؟یعنی حتی اینقدر هم کافی نیستم؟اینقدر هم لایق عشق نیستم؟اینقدر هم ارزش ندارم؟اینقدر هم نباید شاد باشم؟فرار از مدرسه و فرار از خونه؟پس مکان امن من کجاست؟دقیقا کجا باید برم؟به کجا فرار کنم که حال دلم خوب باشه و روحم بخنده؟یعنی هدفام پوچه؟اینقدر پوچ؟
خدا هیچکس رو بی دلیل خلق نکرده!
من کجای این دنیام؟من واقعا کی هستم؟سرنوشتم کجا حک شده؟چرا اینقدر سوال میپرسم؟
اشک؛از خواب چشام میسوزه...
_سکوت
سوالی ساده با جوابی مهم...
اگر همان قلب گمشده ی درون شعرهایم باشم؛پیدایم میکنی؟
از پیدا کردن خستهام.چرا هیچکس به دنبال پیدا کردن من نبود؟چرا همیشه من باید برای حفظ دیگران تلاش کنم؟خسته شدن را میفهمی؟اگر نه خوشا به حالت...
اگر بله...آغوشی برایت باز خواهم کرد همچو نور و به گرمی خورشید!
اما در آخر؛من و تو نیز چون دیگر مردگان روزی به یادها سپرده میشویم...شاید هم بادها...!
_سکوت
بله بازم اون!گفت هیچکس بد کسی که دوسش داره رو نمیخواد.ولی وقتی قلبمو تیکه تیکه کرد هم بنظرش به نفعم بود؟
یکبار که یه اشتباه کنم انگار همیشه انجام میدادم.گریه و خنده همزمان.خدای من چقدر وحشتناکه!
بازم بهم ثابت شد نباید باهاش بحث کنم...خیلی بی فایدس اون هیچوقت قانع نمیشه.
این اذیتم میکنه که چرا اون باید کسی باشه که منو از خودم متنفر کنه؟باعث بشه به چیزای غلط فکر کنم؟ازش متنفرم.هیچوقت اون آدمی نمیشم که اون میخواد.هیچوقت حتی اونی نمیشم که خودم میخوام.حتی بعید میدونم کسی بشم.وقتی نه قلبی مونده و نه مغزی از آینده چه انتظار؟
همه چیز به منفورترین شکل خودش ادامه پیدا میکنه.کاش هیچکس اونو نمیشناخت تا میتونستم درموردش راحتتر صحبت کنم...لعنت به همهچیز!
_سکوت
من خسته شدم
از اینکه هیچکس فرق شوخی و جدیمو نمیفهمه خسته شدم.از اینکه هیچکس خود واقعیمو نمیبینه خسته شدم.از اینکه منو واسه چیزی که نیستم محکوم میکنن.از تلاش برای چیزی که بهش نمیرسم.از دوست داشتن کسایی که دوسم ندارن.از دیده نشدن.از محبت های یه طرفه.از تماشای سوختن چیزایی که دوسشون داشتم.از مسخره شدن.از دلقک بودن.از مخفی کردن احساساتم.و درنهایت من از خسته شدن خسته شدم...
_سکوت
امیدوارم یه روز بفهمه که من این روزا چه حسی داشتم.بفهمه که منو از خودش متنفر کرد و باعث شد جوری از همهچیز خسته بشم که به روحم آسیب بزنم.کاش بدونه سلاحم گریه نیست کاش بدونه درسام واقعا خوبه کاش بدونه به چشم حمال بهش نگاه نمیکردم...
امیدوارم سر قبرم نگه فرزند خوبی بود.نگه دوسم داشت.نگه عزیزترین کسی بودم که داشت...
من براش هیچی نبودم.
یه مزاحم عوضی بودم که هیچی درمورد زندگی نمیدونه.درمورد عشق درمورد آدما درمورد ادب،اخلاق.یه احمق نادون که فقط بلد بود کاری کنه که همه ازش متنفر بشن.یه احمق متظاهر.
من شاید براش یه ابزار بودم شایدم یه بازیچه شایدم هیچی نبودم.من یه مزاحم عوضی اضافی بودم که حتی برای خودمم نبودم.من هرگز برای اون کافی نبودم_
_سکوت