امیدوارم یه روز بفهمه که من این روزا چه حسی داشتم.بفهمه که منو از خودش متنفر کرد و باعث شد جوری از همهچیز خسته بشم که به روحم آسیب بزنم.کاش بدونه سلاحم گریه نیست کاش بدونه درسام واقعا خوبه کاش بدونه به چشم حمال بهش نگاه نمیکردم...
امیدوارم سر قبرم نگه فرزند خوبی بود.نگه دوسم داشت.نگه عزیزترین کسی بودم که داشت...
من براش هیچی نبودم.
یه مزاحم عوضی بودم که هیچی درمورد زندگی نمیدونه.درمورد عشق درمورد آدما درمورد ادب،اخلاق.یه احمق نادون که فقط بلد بود کاری کنه که همه ازش متنفر بشن.یه احمق متظاهر.
من شاید براش یه ابزار بودم شایدم یه بازیچه شایدم هیچی نبودم.من یه مزاحم عوضی اضافی بودم که حتی برای خودمم نبودم.من هرگز برای اون کافی نبودم_
_سکوت
وقتی ازم ناراحت یا عصبانیه این تیکه از آهنگ wildflower بیلی توی ذهنم پخش میشه که:
Did I cross the line...?
وقتی میبینم همهکار برای جلب رضایتش کردم ولی فایده نداشت همش به خودم میگم کجا؟کجا رو اشتباه اومدم؟کجا پامو کج گذاشتم؟باید برگردم یا ادامه بدم؟
و بازم بیلی که میگفت اگه همه ی اینچیزا رو قبلا میدونستم بازم انجامشون میدادم؟
If I knew it all then, would I do it again?
احتمالا نه بیلی عزیزم فکر کنم دوباره انجامشون نمیدادم.شاید از همشون فرار میکردم...
تام اودل میگه:
I don't wanna talk about my problems
I don't wanna write another love song
و باید بگم منم همینطور اما خب در ادامه هم میگه:
Everybody hurts sometimes...
از کسایی که بهم حس تنفر نسبت به خودم میدن متنفرم_
_سکوت
من توی ذهنش مردم.مثل دابی برای پدرش.یه مهره ی سوخته.یه چیزی مثل یه تلاش ناموفق یا حتی بدتر،یه تراکنش ناموفق.یه پول فاقد ارزش.من براش مردم همونطور که ثانیهها براش میمیرن.احساسات باارزشم بازم دور ریخته شد.
متاسفم!برای احساساتم.احساسات عزیزم.احساساتی که نتونستم ازشون مراقبت کنم.دربرابر بزرگسالی،اعتماد،احترام،افتخار...
نتونستم و قراره تا اخر عمر بابتش غمگین بمونم.
قلب عزیزم!من بابت تمام ترکها،بریدگیها و حفرههات ازت معذرت میخوام.من در برابر بزرگ شدن بی عرضم.
ناتوان_شکننده_متظاهر_انسانگریز.فکر کنم این چیزیه که من هستم.
_سکوت
گاهی اوقات فکر میکنم آیا اون اعتمادی که به دیگران دارم متقابله؟چون گاهی بزرگترا این حسو بهم میدن که همه چیز بین منو اونا یه بازی یه طرفس؛من توی اون بازی اعتماد،عشق،احساسات و خیلی چیزای دیگه ی خودمو از دست میدم.اما اونا انگار تنها چیزی که ممکنه از دست بدن صبرشون در برابر یه آدن کوچولوعه_
از هرچیزی که یک طرفه و تک وجهی باشه بدم میاد_چه عشق باشه و چه نفرت؛خشم باشه یا دلتنگی!
یه طرفه بودن هر نوع احساسی بهم حس بازنده بودن میده.البته این درمورد وقتایی که طرف مقابل یه آدم بزرگ مغرور و خودخواه باشه صدق میکنه؛نه کوچولوهای خنگولی که چیزی از بیرحمی دنیای اطرافشون نمیفهمن...اصلا کاش یه کوچولوی ۵ساله بودم که همه دوسم داشتن و درکی از غم و غصه نداشتم.کاش همه چیز برگرده به قبل.به دوران بقای دایناسورها...به دوران انسانهای اولیه_
_سکوت
من تا حالا هیچوقت واقعا درک نشدم!هرچی تا الان بوده صرفا یه همزادپنداری سادس.
یکی از دوستام توسط خواننده ی موردعلاقش درک شده؛اونیکی توسط نقاشیاش؛یکی توسط یه نویسنده؛یکی دیگه توسط یکی از دوستاش؛یکیشونم توسط مامانش.اما من همیشه متفاوت بودم و شاید این مسئله توی این مورد آزارم بده.هیچ نویسندهای منو ننوشته؛هیچ خوانندهای منو نخونده؛هیچ نقاشی منو نکشیده و هیچکس من واقعی رو نمیشناسه.انگار از بقیه جدا افتادم.انگار بین منو اونها چندین فرسخ راهه.انگار کسی نمیخواد بهم نزدیک بشه و من واقعی رو بشناسه...
از آدما متنفرم.من فقط انسانها رو دوست دارم.اونایی که انسانیت دارن!باارزشترین چیز درمیان تمام ناعدالتیها و نابرابریها!
انسانیت!طعمی که روی زبون جا میذاره مثل طعم موهیتو و مزه ی توت فرنگیه...
انسانیت...حسی مثل لبخند زدن به گربههای توی خیابون!
_سکوت