من توی ذهنش مردم.مثل دابی برای پدرش.یه مهره ی سوخته.یه چیزی مثل یه تلاش ناموفق یا حتی بدتر،یه تراکنش ناموفق.یه پول فاقد ارزش.من براش مردم همونطور که ثانیهها براش میمیرن.احساسات باارزشم بازم دور ریخته شد.
متاسفم!برای احساساتم.احساسات عزیزم.احساساتی که نتونستم ازشون مراقبت کنم.دربرابر بزرگسالی،اعتماد،احترام،افتخار...
نتونستم و قراره تا اخر عمر بابتش غمگین بمونم.
قلب عزیزم!من بابت تمام ترکها،بریدگیها و حفرههات ازت معذرت میخوام.من در برابر بزرگ شدن بی عرضم.
ناتوان_شکننده_متظاهر_انسانگریز.فکر کنم این چیزیه که من هستم.
_سکوت
گاهی اوقات فکر میکنم آیا اون اعتمادی که به دیگران دارم متقابله؟چون گاهی بزرگترا این حسو بهم میدن که همه چیز بین منو اونا یه بازی یه طرفس؛من توی اون بازی اعتماد،عشق،احساسات و خیلی چیزای دیگه ی خودمو از دست میدم.اما اونا انگار تنها چیزی که ممکنه از دست بدن صبرشون در برابر یه آدن کوچولوعه_
از هرچیزی که یک طرفه و تک وجهی باشه بدم میاد_چه عشق باشه و چه نفرت؛خشم باشه یا دلتنگی!
یه طرفه بودن هر نوع احساسی بهم حس بازنده بودن میده.البته این درمورد وقتایی که طرف مقابل یه آدم بزرگ مغرور و خودخواه باشه صدق میکنه؛نه کوچولوهای خنگولی که چیزی از بیرحمی دنیای اطرافشون نمیفهمن...اصلا کاش یه کوچولوی ۵ساله بودم که همه دوسم داشتن و درکی از غم و غصه نداشتم.کاش همه چیز برگرده به قبل.به دوران بقای دایناسورها...به دوران انسانهای اولیه_
_سکوت
من تا حالا هیچوقت واقعا درک نشدم!هرچی تا الان بوده صرفا یه همزادپنداری سادس.
یکی از دوستام توسط خواننده ی موردعلاقش درک شده؛اونیکی توسط نقاشیاش؛یکی توسط یه نویسنده؛یکی دیگه توسط یکی از دوستاش؛یکیشونم توسط مامانش.اما من همیشه متفاوت بودم و شاید این مسئله توی این مورد آزارم بده.هیچ نویسندهای منو ننوشته؛هیچ خوانندهای منو نخونده؛هیچ نقاشی منو نکشیده و هیچکس من واقعی رو نمیشناسه.انگار از بقیه جدا افتادم.انگار بین منو اونها چندین فرسخ راهه.انگار کسی نمیخواد بهم نزدیک بشه و من واقعی رو بشناسه...
از آدما متنفرم.من فقط انسانها رو دوست دارم.اونایی که انسانیت دارن!باارزشترین چیز درمیان تمام ناعدالتیها و نابرابریها!
انسانیت!طعمی که روی زبون جا میذاره مثل طعم موهیتو و مزه ی توت فرنگیه...
انسانیت...حسی مثل لبخند زدن به گربههای توی خیابون!
_سکوت
یه شوالیه پوشالی...این چیزیه که من هستم.اونقدر قوی بنظر میام که کسی نگرانم نیست.اونقدر از همه خوب محافظت میکنم که کسی نمیتونه باور کنه وقتی غمگین میشم چقدر ضعیف و شکنندم؛چقدر محتاطم؛چقدر حساسم...
اره خب هیچکس من واقعی رو نمیشناسه!هیچکس نمیدونه وقتی غمگین میشم عملا هیچکاری ازم بر نمیاد.هیچکس نمیدونه اینکه عصبانی میشم و گریم میگیره چقدر برام منزجر کنندس.
هیچکس نمیدونه مغزم چقدر شلوغه و اینکه گاهی نمیشه جلوی افکار بد مغزمو بگیرم چقدر برام عذاب آوره...انگار نمیدونم میخوام چیبگم و از افکارم سر درنمیارم.مودی بودنم باعث میشه همه فکر کنن وای خدایا اون پسر یه تختش کمه!
من از عجیب بودن بدم نمیاد اما چرا مردم نمیخوان بپذیرن که همه قرار نیست مثل هم باشن؟
_سکوت
آسمان چشم او...دنیایی از حرفها،دردها،اعمال،اشخاص...
آسمانش گاهی ابری بود؛گاهی بارانی و گاه آدم را محو تماشای خورشید درخشانش میکرد...خورشیدی که چشم را نمیسوزاند؛بلکه مجذوبتر میکرد...جوری بود که دلت میخواست تا قیامتش،تا غروب آن آفتاب،حتی تا طلوع بعدی بنگری!هرچند که نگریستنی نبود،غرقه میشدی در چشمانش.حالتی مانند غوطهور شدن،سوخت و خاکستر نشدن،فرو رفتن و سقوط نکردن...
آسمانش؛وای از آسمانش؛بارانی که میشود دیگر نمیتوانی منقلب نشوی...دلت میخواهد در آغوشش بگیری،نوازشش کنی،بر پیشانیاش بوسهای بکاری و دستانش را سفت بفشاری...قطرات بارانش را جمع کنی و بر خاک مرده بریزی و بر سرش دانه بکاری.خواهی دید که آن دانه فردا روز سبز خواهد شد.
قطرات باران آسمانش معجزه میکند!مردهترین خاک را زنده میکند؛چه رسد به روح مرده و بیجان آدمی!زنده میکند همانگونه که بر من حیات بخشید!حیاتی از آسمان چشمانش...:)
_سکوت
خیلی وقتا ما بابت چیزایی متهم میشیم که هیچ تقصیری راجع به اونها نداریم...حتی ممکنه دقیقا ندونیم درمورد چی مورد اتهام قرار گرفتیم.من خیلی اوقات توی این شرایط قرار میگیرم و خب طبیعیه که ازش متنفر باشم نه؟
ما قضاوت میشیم بدون اینکه بخوایم...
ما حرفهایی رو میشنویم که شاید لیاقتمون نبودن!چیزایی رو تجربه میکنیم که شاید برامون زود بودن!اما بعد همه ی اونها...یا شکننده میشیم و یا قویتر از قبل!و تمام اینها به خود ما بستگی داره!
_سکوت