من تا حالا هیچوقت واقعا درک نشدم!هرچی تا الان بوده صرفا یه همزادپنداری سادس.
یکی از دوستام توسط خواننده ی موردعلاقش درک شده؛اونیکی توسط نقاشیاش؛یکی توسط یه نویسنده؛یکی دیگه توسط یکی از دوستاش؛یکیشونم توسط مامانش.اما من همیشه متفاوت بودم و شاید این مسئله توی این مورد آزارم بده.هیچ نویسندهای منو ننوشته؛هیچ خوانندهای منو نخونده؛هیچ نقاشی منو نکشیده و هیچکس من واقعی رو نمیشناسه.انگار از بقیه جدا افتادم.انگار بین منو اونها چندین فرسخ راهه.انگار کسی نمیخواد بهم نزدیک بشه و من واقعی رو بشناسه...
از آدما متنفرم.من فقط انسانها رو دوست دارم.اونایی که انسانیت دارن!باارزشترین چیز درمیان تمام ناعدالتیها و نابرابریها!
انسانیت!طعمی که روی زبون جا میذاره مثل طعم موهیتو و مزه ی توت فرنگیه...
انسانیت...حسی مثل لبخند زدن به گربههای توی خیابون!
_سکوت
یه شوالیه پوشالی...این چیزیه که من هستم.اونقدر قوی بنظر میام که کسی نگرانم نیست.اونقدر از همه خوب محافظت میکنم که کسی نمیتونه باور کنه وقتی غمگین میشم چقدر ضعیف و شکنندم؛چقدر محتاطم؛چقدر حساسم...
اره خب هیچکس من واقعی رو نمیشناسه!هیچکس نمیدونه وقتی غمگین میشم عملا هیچکاری ازم بر نمیاد.هیچکس نمیدونه اینکه عصبانی میشم و گریم میگیره چقدر برام منزجر کنندس.
هیچکس نمیدونه مغزم چقدر شلوغه و اینکه گاهی نمیشه جلوی افکار بد مغزمو بگیرم چقدر برام عذاب آوره...انگار نمیدونم میخوام چیبگم و از افکارم سر درنمیارم.مودی بودنم باعث میشه همه فکر کنن وای خدایا اون پسر یه تختش کمه!
من از عجیب بودن بدم نمیاد اما چرا مردم نمیخوان بپذیرن که همه قرار نیست مثل هم باشن؟
_سکوت
آسمان چشم او...دنیایی از حرفها،دردها،اعمال،اشخاص...
آسمانش گاهی ابری بود؛گاهی بارانی و گاه آدم را محو تماشای خورشید درخشانش میکرد...خورشیدی که چشم را نمیسوزاند؛بلکه مجذوبتر میکرد...جوری بود که دلت میخواست تا قیامتش،تا غروب آن آفتاب،حتی تا طلوع بعدی بنگری!هرچند که نگریستنی نبود،غرقه میشدی در چشمانش.حالتی مانند غوطهور شدن،سوخت و خاکستر نشدن،فرو رفتن و سقوط نکردن...
آسمانش؛وای از آسمانش؛بارانی که میشود دیگر نمیتوانی منقلب نشوی...دلت میخواهد در آغوشش بگیری،نوازشش کنی،بر پیشانیاش بوسهای بکاری و دستانش را سفت بفشاری...قطرات بارانش را جمع کنی و بر خاک مرده بریزی و بر سرش دانه بکاری.خواهی دید که آن دانه فردا روز سبز خواهد شد.
قطرات باران آسمانش معجزه میکند!مردهترین خاک را زنده میکند؛چه رسد به روح مرده و بیجان آدمی!زنده میکند همانگونه که بر من حیات بخشید!حیاتی از آسمان چشمانش...:)
_سکوت
خیلی وقتا ما بابت چیزایی متهم میشیم که هیچ تقصیری راجع به اونها نداریم...حتی ممکنه دقیقا ندونیم درمورد چی مورد اتهام قرار گرفتیم.من خیلی اوقات توی این شرایط قرار میگیرم و خب طبیعیه که ازش متنفر باشم نه؟
ما قضاوت میشیم بدون اینکه بخوایم...
ما حرفهایی رو میشنویم که شاید لیاقتمون نبودن!چیزایی رو تجربه میکنیم که شاید برامون زود بودن!اما بعد همه ی اونها...یا شکننده میشیم و یا قویتر از قبل!و تمام اینها به خود ما بستگی داره!
_سکوت
درک نشدن حس عجیبیه!
یه حسه مثل اینکه توی مهمونی آدم موردعلاقت به تکتک افراد دست بده اما به تو که رسید تو رو نبینه و بره سراغ نفر بعدی...
یه چیزیه مثل اینکه از مدرسه گشنه و تشنه بیای و ببینی داداشت غذایی که بخاطرش اومدی خونه رو خورده...
یه حس شبیه مردن حیوون خونگیت؛پنجر شدن چرخ دوچرخت؛پژمرده شدن گل موردعلاقت؛غرق شدن توی دریا درحالی که کلی آدم توی ساحل نشستن و درحال بگو و بخندن؛
درک نشدن یه حسیه مثل شعر "آی آدما" از نیما یوشیج...
_سکوت
غرور!یکی دیگه از چیزایی که ازش متنفرم.البته شایدم چیزی که میگم غرور نباشه...فکر کنم اون چیزی که باعث میشه که دلم بخواد یه بوکسور حرفهای رو جهت از روی زمین برداشتن یه آدم بیخود ثبتنام کنم اسمش تکبر باشه!حالا هرچی.توی اغلب موارد تغییری ایجاد نمیکنه.
غرور آدما رو از هم دور میکنه؛عشق رو ذره ذره ذوب میکنه؛دختر رو از پدر و پدر رو از رئیس دفترش متنفر میکنه...غرور قلبها رو سرد میکنه؛چشمها رو تر میکنه؛مغزها رو داغ میکنه.غرور کسیه که بازیها رو بهم میزنه!غرور یک مرد رو خراب و یک زن رو ناامید میکنه!
و درنهایت غرور چه دستانی رو از هم دور و چه قبرهایی به هم نزدیک میکنه...
_سکوت