2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آره دریک عزیز؛اون از من پرسید دوسش دارم؟ و من گفتم احتمالا به سختی.من فقط تخت خواب و مامانم رو دوست دارم.
آدما گذران.همشون میان و میرن و در نهایت هیچی جز خودم برام نمیمونه.پس چرا نباید عاشق خودم باشم و چیزایی که مال منن باشم؟
اخیرا فهمیدم هیچکس مال من نیست و خب...این یه حقیقته.آدما متعلق به هم نیستن؛هرکی برای خودش و مامانشه!همین!
برای همینه که عاشق تخت خوابمم.اون واقعا برای منه!خودِ خودِ من.
مامانم هم همینطور.شاید مامان دوتا بچه ی دیگه هم باشه اما اول از همه مامان من بوده و هست.
و واضحه که چیزی که مال من،مال منه و از ته قلبم دوسش دارم_
_سکوت
پدربزرگ ابتهاج عزیزم...در یکی از شعرهایت گفته بودی؛
این من که در من پیوسته میگرید؛در من کسی آهسته میگرید...
هرکسی این حس را تجربه کرده و اکنون؛برای بار نمیدانم چندم،باز هم گرفتار این بیت شدم...
راستش را بخواهی دلم از همهچیز و همهکس گرفته.انگار آسمان ابری شده و دخترک کوچک درونم نمیتواند ستارههارا بشمرد...
چقدر دلم گریه میخواهد و لعنت بر تمام اشکهایی که نچکیدند،فقط برای اینکه ما را بیشتر عذاب بدهند...
حتی شعری هم نمیتوانم در وصف حالم بنویسم.همینقدر بگویم که خودت تا تهش را بخوانی؛
پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است
از من به من فرسنگها راه است...:)
_سکوت
هیچکس قدر داشتههایش را نمیداند.چه عذاب آور!
البته شاید خودم هم همینطور باشم.چه پست و حقیر!
تمام دنیا در حقارتی تمام عیار غرق شده و هیچکس حتی قادر به نجات خودش هم نیست.
هیچکس چیزی از قدردانی نمیداند.مردمانی به ظاهر بی نقص با درونی پوچ.هیچکس نمی داند که چطور در تمام طول عمر بشریت،بشر به دنبال حیاتی بوده که به طرز مضحکی نامش را زندگانی گذاشته؛درحالی که آنرا باید تلاش برای انساننما بودن یا حتی تلاش برای بقا نامید.
هیچکس هیچ چیز درمورد حقیقت نمیداند و شاید هم نمیخواهد بداند!
_سکوت
نمیدونم از چی بنویسم.فقط همینو میدونم که احساساتم دیگه دارن از دستم خسته میشن.حق دارن.خودمم دیگه دارم از این کارای مسخره و حوصله سر بر خسته میشم.
دیگه هیچکس مثل قبل دوستم نداره.هرکسی هم که دوستم داره هنوز من واقعی رو نمیشناسه.
کاش همه خود واقعی من رو میدیدن.اون الان به یه بغل بزرگ،بدون هیچ حرفی نیاز داره و من نمیتونم بغلش کنم.چون ایندفعه دیگه خودم برای خودم کافی نیستم.شایدم هیچوقت نبودم.اما در هرصورت،کاش یکی زبون عجیب و غریب منو میفهمید...
_سکوت
در انتهای یک جادهی تاریک،ستارهای میدرخشید.محلیان نامش را خورشید نهاده بودند.خورشید از دهکده دور بود.خیلی دور.آنقدر دور که مادران،شبها برای کودکانشان لالایی روز نور را میخواندند.در آن لالایی از روزی میگفتند که خورشید،دلش به حال مردمان میسوخت و به دهکده میآمد و به آنجا نور میبخشید.
ظهور نور برای مردم دهکده یک رویا بود.یک رویای دست نیافتنی.
تا اینکه یک روز خورشید مرد!ناگهان دهکده به تاریکترین حالت خودش بدل شد.هولناک و رعبانگیز.اهالی از ترس به خانههایشان پناه بردند و تا شب بیرون نیامدند.
صبح روز بعد،وقتی کودکان برای بازی به کوچهها آمدند،نور را دیدند!خورشید از نو متولد شده بود و پس از سالها انتظار،به دهکده آمده بود.
مردمان دهکده،آن روز را "روز نور" نامیدند و دور آن تاریخ را در تقویمها، با رنگ زرد خط کشیدند.نمادی از طلوع و درخشش!نمادی از حیات و امید!
_سکوت
پسرک خوابش نمیبُرد.از تخت بلند شد و به سمت پنجرهی اتاقش رفت.پنجره را باز کرد و ماه را در آسمان دید.لبخندی زد و آهسته گفت:«میدانی ماه؟من مدتهاست که به هیچ چیز اهمیت نمیدهم.اما هنوز هم وقتی تو نور خود را به اتاقم هدیه میدهی چنان شاد میگردم که انگار دنیا را به من دادهاند.»
همانطور در سکوت به ماه نگریست.ناگهان احساس کرد که ماه دارد به او لبخند میزند.پسرک در قلبش،شادی را احساس کرد.دوباره به سمت ماه لبخندی زد.سپس آهسته بر روی تخت خود خزید و زیر لحاف نازکش غرق در خواب شد...
_سکوت