پسرک خوابش نمیبُرد.از تخت بلند شد و به سمت پنجرهی اتاقش رفت.پنجره را باز کرد و ماه را در آسمان دید.لبخندی زد و آهسته گفت:«میدانی ماه؟من مدتهاست که به هیچ چیز اهمیت نمیدهم.اما هنوز هم وقتی تو نور خود را به اتاقم هدیه میدهی چنان شاد میگردم که انگار دنیا را به من دادهاند.»
همانطور در سکوت به ماه نگریست.ناگهان احساس کرد که ماه دارد به او لبخند میزند.پسرک در قلبش،شادی را احساس کرد.دوباره به سمت ماه لبخندی زد.سپس آهسته بر روی تخت خود خزید و زیر لحاف نازکش غرق در خواب شد...
_سکوت