eitaa logo
سکوت‌نوشته_
64 دنبال‌کننده
69 عکس
6 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
پسرک خوابش نمی‌بُرد.از تخت بلند شد و به سمت پنجره‌ی اتاقش رفت.پنجره را باز کرد و ماه را در آسمان دید.لبخندی زد و آهسته گفت:«می‌دانی ماه؟من مدت‌هاست که به هیچ چیز اهمیت نمی‌دهم.اما هنوز هم وقتی تو نور خود را به اتاقم هدیه می‌دهی چنان شاد می‌گردم که انگار دنیا را به من داده‌اند.» همانطور در سکوت به ماه نگریست.ناگهان احساس کرد که ماه دارد به او لبخند می‌زند.پسرک در قلبش،شادی را احساس کرد.دوباره به سمت ماه لبخندی زد.سپس آهسته بر روی تخت خود خزید و زیر لحاف نازکش غرق در خواب شد‌... _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عذاب من این است که وقت‌هایی که نباید به چیزی بیاندیشم؛در واقع بیشتر از هر موقع دیگری می‌اندیشم... _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چرا کسانی که دوستشان داریم هرگز به خوابمان نمی‌آیند؟چرا نمی‌توانیم عزیزانمان را _زنده یا مرده_ حداقل در خواب ملاقات کنیم؟دلتنگی باید انسان را زجرکش کند تا عالم خواب به خودش بیاید؟چرا چیزی چنین ناعادلانه را زندگی نامیده‌اند؟! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا