بشریت خیلی وقت است که مرا از خود ناامید ساخته.اما از آنجا که هیچکس به ناامیدی من اهمیتی نمیدهد،من نیز وانمود میکنم که این مردمان کوته فکرِ ظاهرگرا،افراد مهم قابل احترامی هستند که ارزش صرف کردن احساسات و توجه را دارند.
با خود چه اندیشیدهاند؟دنبال توجه یک طرفهاند؟پشت سرتان هرچه بخواهند میگویند و روبرویت لبخند میزنند و جانم صدایت میکنند.
این مردمان حقیر،بیارزشتر از این حرفایند.حتی ارزش نوشته شدن درموردشان را هم ندارند.حیف این صفحه از دفترم که برای عدهای متوهم خودخواه سیاه شد.
_سکوت
480.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"اگر میتوانستم ماه را به تو هدیه میدادم!"
این حرفها دیگر قدیمی شده.من؟!اگر حاضر باشی در کنار من بنشینی و بگذاری هوایی را که خودت تنفس میکنی،من هم تنفس کنم؛آن وقت در باغچهی حیاط خانهمان برایت یک درخت بید مجنون میکارم.
میکارم تا به هنگام طلوع و غروب خورشید،زیر شاخههایش که از فرط زیباییت سر تعظیم فرود آوردند بروی و بر تنهاش تکیه زنی و کتابت را بخوانی و قهوهات را بنوشی.و من تو را از روی پلههای درب ورودی نگاه کنم و لبخند بزنم.
حالا تو کدام را بیشتر دوست میداری؟ ماه؟ یا بید مجنون و طلوع و غروب خورشید و کتاب و قهوه و من؟
_سکوت
633.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زمستان!زمستان عزیز من!
سفید و بی آلایش.درخشنده و مجذوب کننده.
خوشا به حال کاجها و سروها.وقتی تمام درختان چشمانشان را بر تمام زیباییهای زمستان میبندند و در خواب زمستانی به سر میبرند؛آنها بیدار میمانند و خنکی را تنفس میکنند.
زمستان عزیزم با آمدنش روحم را خندان میکند و با رفتنش انگار تکهای از قلبم را از جا میکند و با خود میبرد.
تقدیم به سفید ذاتِ مهربانم،زمستان.
_سکوت
518K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با تو موافقم رنه د کارت عزیز.
"ظاهرا تنها چیزی که عادلانه تقسیم شده عقل است؛چون کسب اعتراض نمیکند که مال من کم است!"
این مردمانی که خودخواهانه،اگر نتوانند حرف خود را به کرسی بنشانند،خودشان را خواهند کشت؛از اینها که نباید انتظاری داشت!
حتی اگر فرض کنیم که عقل تمام ما یکسان است؛وقتی عدهای احمق از آن استفاده نکنند و اجازه دهند تا در آن جمجمهی پوکشان بگندد _هرچند که مغز میگندد نه عقل_ چه فایده؟
حرفی نمیماند جناب رنه د کارت.با این اجتماع،همان بهتر که سر در لاک خود فرو کنیم و در افکار خودمان زندگی کنیم.از این مردم برای ما همصحبتی در نمیآید...!
_سکوت
هرگز برای رسیدن به خودشناسی در مقابل آینه نایستادم.
آن فردی که درون آینه به من مینگرد،یک ناشی است.یک دلقک در پوشش انسانی.یک مرده متحرک.
خود واقعی من روزها در کنارم روی تخت مینشیند و با من گفت و گو و گاهی نیز جر و بحث میکند.
او را خیلی خوب میشناسم.عجول،مهربان،هیجانی و سرشار از ذوق کودکانه.در ظاهر بزرگ شده اما قلبش هنوز کوچک و ساده لوح است.
او را خیلی بیشتر از خودم دوست میدارم.بیشتر از آن خودم که هر روز در آینه میبینمش...!
_سکوت
در کنارم خواهی ایستاد؟حتی اگر برف ببارد و کاپشن نداشته باشی؟اگر باران بگیرد و چتر خود را نیاورده باشی؟آفتاب بتابد و عینک و کلاه در کیف خود یافت نکنی؟حتی اگر خیابان تاریک و بیفروغ باشد؟
پاسخ مثبت تو محبت توست؛زیرا تمام اینها بهانه بود...
اگر برف ببارد،کاپشن خود را تنت میکنم و سفت در آغوشت میگیرم تا سرما را احساس نکنی.اگر باران بگیرد،خودم را چتر و سرپناهت میکنم تا خیس نشوی.اگر آفتاب مقابلت قرار گیرد،روبرویش خواهم ایستاد تا چشمان درخشندهات را آزار ندهد.اگر خیابات تاریک شود،دستت را میگیرم و حتی بدون نور،با امیدی درونی در کنار یکدیگر قدم میزنیم.
در همه حال در کنارت خواهم ماند،اگر در کنارم بمانی.وفاداری همین است،نه؟
_سکوت