اتاق زیادی تاریک است.هرچند بعید میدانم به تاریکی مغزم برسد.مغزی که از این شرایط خسته شده است.
افکار بیمعنی،پوچ،عجیب.دیگر انگار هیچ چیز نمیدانم.بعد از کلی فکر کردن،آدم دیگر حتی از سادهترین مسائل هم سر درنمیآورد.در گیجی مطلق فرو میروی گویا مغزت را از دست دادهای و درکی از محیط اطرافت نداری.
زندگیست دیگر.از زخمی کردنت لذت میبرد.قاه قاه به وضعیت اَسَفناکی که همانند منجلابی تو را به درون خویش میکشد،میخندد.
زندگی همین است و حالا فکر میکنم که به آن عادت کردهام.
زمین خوردن،بلند شدن،درمان کردن زخمها،تلاشی دوباره و دویدنی دوباره و...زمین خوردن دوباره!
زندگی همین است دیگر؛اینطور نیست؟
_سکوت
کاش زندگی یک مفهوم نبود.
آدمها جز در درون خود،هیچ راهی برای روبرویی با مفاهیم ندارند...
دلم میخواست میتوانستم زندگی را ببینم؛دستم را به سوی یقهاش ببرم با دست دیگرم مشتی بر صورتش فرود بیاورم و به زمین بیندازمش و آنقدر کتکش بزنم تا رمقی برایش نماند.
اما حیف!نمیدانم خوشبختانه یا متاسفانه،ولی زندگی فقط و فقط یک مفهوم است و من نیز این افکار خود را تنها میتوانم در ذهن خویش بر او پیاده کنم...!
_سکوت
مردم تو را نمیفهمند،روح!البته باید گفت من را هم نمیفهمند.صادقانه،مردم خیلی چیزها را نمیفهمند!
تنها چیزی که برای آنها اهمیت دارد،مسائل ریاضی و نمرات درخشان و احتمالاً سطح علمی یا سواد فرزندانشان است.
رک بگویم روح؟مردم هیچ چیز نمیفهمند.آدمها آنقدر مغرور شدهاند که حتی از لبخند زدن به آنها هم خجالت میکشی!برخی نگاهها وجودت را میلرزاند.ترسناکند.قبول داری؟
جا دارد باز هم تکرار کنم که من فقط انسانها را دوست دارم.کسانی که در قلب عزیزشان،انسانیت را نگهداری میکنند...!
_سکوت
دقیقا goodluckrylie عزیز!
I want to leave, but there's nowhere to go...!
میخوام اینجا رو ترک کنم ولی هیچ جایی رو ندارم که برم.نیاز دارم یه مدت محو بشم،غیب بشم،بدون اینکه کسی ازم خبر داشته باشه.بدون تکنولوژی لعنتی و آدمایی که روحشون رو حبس کردن و احساساتشون رو زیر یه مشت اسکناس و یکم قدرت و مقام دفن کردن.
میخوام برم جایی که هیچکس نباشه و حتی خودمم نتونم راه برگشت رو پیدا کنم.البته کسی چه میدونه؟!شاید یه روز واقعاً رفتم و دیگه هیچکسِ هیچکس پیدام نکرد.شاید یه روزی از زندگی همه غیب شدم و دیگه کسی حتی اسمم رو هم به یاد نیاره...!
_سکوت
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمیخواهم بگویم کاش هرگز بزرگ نمیشدیم،اما کاش رابطه صمیمانه ما مانند سابق میماند.مانند همان زمان که با هم بازی میکردیم.همان زمان که با هم بقیه را اذیت میکردیم.همان زمان که غریبهها فکر میکردند دوقلو هستیم...
دلم برایت تنگ خواهد شد.نه برای خودت؛که تو را هرچند روز یکبار میبینم.بلکه،دلم برای تویی تنگ شده که همیشه در کنارم بودی،مواظب و محافظم بودی؛برای تویی که همیشهی همیشه پشت سرش راه میرفتم...
ولی گریه نمیکنم.چون تو هرگز برای من نبودی و فقط در کنار من بودی.و من نمیتوانم برای از دست دادن چیزی که از همان اول هم برای من نبود،گریه کنم!
_سکوت
بله ویگن عزیز،ستاره مرد!اما چرا هنوز سپیده نزده؟ویگن عزیز؛تو میدونی فاصلهی مرگ یک ستاره تا سر برآوردن سپیده چقدره؟دیگه چقدر باید صبر کنم؟چقدر باید تحمل کنم؟هنوز هم باید سکوت پیشه کنم و به قول معروف دندون روی جگر بزارم؟
راستش من اصلاً جگر دوست ندارم.در حقیقت ازش متنفرم!برای همین از ضرب المثلهایی هم که به جگر مربوط بشن خوشم نمیاد.شاید برای همینه که صبر کردن بلد نیستم!آخه تا به حال دندون روی جگر نذاشتم!
اما با این اوصاف،هنوز به رسیدن سپیده امیدوارم...!
_سکوت