دقیقا goodluckrylie عزیز!
I want to leave, but there's nowhere to go...!
میخوام اینجا رو ترک کنم ولی هیچ جایی رو ندارم که برم.نیاز دارم یه مدت محو بشم،غیب بشم،بدون اینکه کسی ازم خبر داشته باشه.بدون تکنولوژی لعنتی و آدمایی که روحشون رو حبس کردن و احساساتشون رو زیر یه مشت اسکناس و یکم قدرت و مقام دفن کردن.
میخوام برم جایی که هیچکس نباشه و حتی خودمم نتونم راه برگشت رو پیدا کنم.البته کسی چه میدونه؟!شاید یه روز واقعاً رفتم و دیگه هیچکسِ هیچکس پیدام نکرد.شاید یه روزی از زندگی همه غیب شدم و دیگه کسی حتی اسمم رو هم به یاد نیاره...!
_سکوت
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمیخواهم بگویم کاش هرگز بزرگ نمیشدیم،اما کاش رابطه صمیمانه ما مانند سابق میماند.مانند همان زمان که با هم بازی میکردیم.همان زمان که با هم بقیه را اذیت میکردیم.همان زمان که غریبهها فکر میکردند دوقلو هستیم...
دلم برایت تنگ خواهد شد.نه برای خودت؛که تو را هرچند روز یکبار میبینم.بلکه،دلم برای تویی تنگ شده که همیشه در کنارم بودی،مواظب و محافظم بودی؛برای تویی که همیشهی همیشه پشت سرش راه میرفتم...
ولی گریه نمیکنم.چون تو هرگز برای من نبودی و فقط در کنار من بودی.و من نمیتوانم برای از دست دادن چیزی که از همان اول هم برای من نبود،گریه کنم!
_سکوت
بله ویگن عزیز،ستاره مرد!اما چرا هنوز سپیده نزده؟ویگن عزیز؛تو میدونی فاصلهی مرگ یک ستاره تا سر برآوردن سپیده چقدره؟دیگه چقدر باید صبر کنم؟چقدر باید تحمل کنم؟هنوز هم باید سکوت پیشه کنم و به قول معروف دندون روی جگر بزارم؟
راستش من اصلاً جگر دوست ندارم.در حقیقت ازش متنفرم!برای همین از ضرب المثلهایی هم که به جگر مربوط بشن خوشم نمیاد.شاید برای همینه که صبر کردن بلد نیستم!آخه تا به حال دندون روی جگر نذاشتم!
اما با این اوصاف،هنوز به رسیدن سپیده امیدوارم...!
_سکوت
"خشک و تر با هم میسوزند"
در کودکیام از چوبهای تر متنفر بودم.آن لعنتیها آتش نمیگرفتند و مجبورت میکردند دنبال چوب خشک بگردی.
تا اینکه فهمیدم من در زندگی خودم همیشه چوبی تر بودم؛در آن زمانهایی که مرا سوزاندند،من نباید میسوختم. لیاقتم نبود،شرایطش نبود یا هرچه...من،نباید،میسوختم!
اما در عوض سوختم،خاکستر شدم و به دست باد رها شدم.
اما هرگز فراموش نمیکنم چه کسی مرا میان چوبهای خشک انداخت و گفت: «آتش که بیشتر شود،او هم میسوزد!»
_سکوت
میان علفها ایستاده بودم که ناگهان نسیمی ملایم علفزار را به رقص وا داشت.موهای کوتاه جلوی صورتم تابی خورد و دوباره روی ابروهایم آرام گرفت.بی صدا به آواز طبیعت گوش فرا دادم و چشمانم را به آسمان هدیه دادم.
ابرها در تکاپو بودند.باران!این چیزی بود که از جنب و جوش پرندگان در میان پروازهایشان به سوی جنگل درختان کاج دستگیرم شد.
کلاهم را برداشتم.به ساعت مچیام نگاهی انداختم.هنوز وقت برای رسیدن به خانه بود.آهسته به سوی خانه به راه افتادم و در راه،زیر لب شعری را زمزمه کردم:
خاموشم اما، دارم به آواز غم خود میدهم گوش
وقتی کسی آواز میخواند، خاموش باید بود
_سکوت