eitaa logo
سکوت‌نوشته_
83 دنبال‌کننده
118 عکس
12 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بله ویگن عزیز،ستاره مرد!اما چرا هنوز سپیده نزده؟ویگن عزیز؛تو می‌دونی فاصله‌ی مرگ یک ستاره تا سر برآوردن سپیده چقدره؟دیگه چقدر باید صبر کنم؟چقدر باید تحمل کنم؟هنوز هم باید سکوت پیشه کنم و به قول معروف دندون روی جگر بزارم؟ راستش من اصلاً جگر دوست ندارم.در حقیقت ازش متنفرم!برای همین از ضرب المثل‌هایی هم که به جگر مربوط بشن خوشم نمیاد.شاید برای همینه که صبر کردن بلد نیستم!آخه تا به حال دندون روی جگر نذاشتم! اما با این اوصاف،هنوز به رسیدن سپیده امیدوارم...! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"خشک و تر با هم می‌سوزند" در کودکی‌ام از چوب‌های تر متنفر بودم.آن لعنتی‌ها آتش نمی‌گرفتند و مجبورت می‌کردند دنبال چوب خشک بگردی. تا اینکه فهمیدم من در زندگی خودم همیشه چوبی تر بودم؛در آن زمان‌هایی که مرا سوزاندند،من نباید می‌سوختم. لیاقتم نبود،شرایطش نبود یا هرچه...من،نباید،می‌سوختم! اما در عوض سوختم،خاکستر شدم و به دست باد رها شدم. اما هرگز فراموش نمی‌کنم چه کسی مرا میان چوب‌های خشک انداخت و گفت: «آتش که بیشتر شود،او هم می‌سوزد!» _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خلاء؛ چیزی که خیلی وقت‌ها درونش گیر کرده‌ایم. خلاء؛ تجلی تهی شدن و فرو رفتن در خلسه‌ای از هیچ. خلاء؛ آن احساسی که در پشت خیلی از اتفاقات پنهان می‌شود و ما آن را نمی‌بینیم. خلاء؛ همان لحظه‌ای که فکر می‌کنی حتی خودت را هم از دست داده‌ای... _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
میان علف‌ها ایستاده بودم که ناگهان نسیمی ملایم علفزار را به رقص وا داشت.موهای کوتاه جلوی صورتم تابی خورد و دوباره روی ابروهایم آرام گرفت.بی صدا به آواز طبیعت گوش فرا دادم و چشمانم را به آسمان هدیه دادم. ابرها در تکاپو بودند.باران!این چیزی بود که از جنب و جوش پرندگان در میان پروازهایشان به سوی جنگل درختان کاج دستگیرم شد. کلاهم را برداشتم.به ساعت مچی‌ام نگاهی انداختم.هنوز وقت برای رسیدن به خانه بود.آهسته به سوی خانه به راه افتادم و در راه،زیر لب شعری را زمزمه کردم: خاموشم اما، دارم به آواز غم خود می‌دهم گوش وقتی کسی آواز می‌خواند، خاموش باید بود _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نه عزیز من،نه!مشکل از زمان و مکان نیست.مشکل از آدمیزاد است!همان آدمیزادی که طبیعت را آزرده کرده و به خودش هم رحم نمی‌کند. این جماعت خوب بلدند همه چیز را گردن زمان و مکان و حتی یکدیگر بیندازند. خوب می‌دانند چطور خود را تبرئه کنند و از زیر مسئولیت شانه خالی کنند. در مظلوم نمایی حرف ندارند و به طرز عجیبی همزمان در خودزنی کردن هم بسیار واردند. این مردم اگر مجبور باشند خودشان را هم گول می‌زنند؛چه برسد به دیگران! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به جنگل رفته بودیم. به یاد داری؟ همه روی حصیر، در زمین صاف نشستند و مشغول نوشیدن چای شدند. اما من و تو، کنجکاوانه برای جمع کردن چوب به دل درختان بلوط زدیم. همانطور که مشغول جمع کردن چوب‌های خشک بودیم، به یک سراشیبی رسیدیم که شیب آن طوری نبود که با دست پرچوب بتوان به تنهایی از آن بالا رفت. تو زودتر بالا رفتی و دست من را گرفتی و کمکم کردی تا بالا بیایم. بعد از مدتی وقتی دستانمان دیگر جا نداشت، پیش بقیه برگشتیم و چوب‌ها را زمین گذاشتیم تا با آتش زدنشان کباب درست کنیم. خودم می‌دانم که تو حتی آن روز را هم به یاد نداری؛ چه برسد به آنکه ماجرای چوب جمع کردن‌های خنده‌دارمان را یادت باشد... اما من، همیشه چیزهای عجیبی به یاد دارم! _سکوت