باز هم ستارهها سقوط کردن جونی عزیز! برای بار چندم؟ نمیدونم.
سقوط، سقوط، سقوط. جوجه پرندهها کی پروازو یاد میگیرن؟ اینم نمیدونم.
چه وقت همه چیز برای تو درست شد؟ یا حداقل بهتر شد. حداقل اینه که از اون سقوطهای مکرر نجات یافتی.
آره خوب میدونم؛ سقوط برای انسان هیچ وقت پایان نداره. اما خب... بالاخره اوضاع بهتر که میشه، نه؟
راستش من از بابت زندگی یا چیزای دیگه ناامید نیستم. من فقط از شنیدن دعواهای آخر هفته، محکوم شدن، متهم شدن، حرف شنیدن، نصیحت شنیدن، من از خانوادم خسته شدم. ناامید شدم. درمونده شدم.
جونی عزیز! امروز هم ستارهها طوری سقوط کردن، انگار باز هم تقصیر من بود...
از سقوط کردن واقعاً خسته شدم. کاش جوجه پرندهها زودتر پرواز رو یاد بگیرن...!
_سکوت
از چی بنویسم؟ دیگه از چی میتونم بنویسم؟ همهی متنهام یا خیلی کلیشهای شده یا بی سر و ته یا تکراری. دیگه حتی حرفی ندارم که بگم. فقط میتونم اون بیت از سایه رو بخونم:
خاموشم اما دارم به آواز غم خود میدهم گوش...
فکر کنم خیلی وقته دارم این کارو میکنم. مسئله همینه!
اونقدر ساکت و خاموش موندم که همه فکر کردن نه! درد نداره! غم نداره! اون لعنتی هیچ مشکلی توی زندگیش نداره! ولی نه...! درد داشت. غم داشت. مشکل داشت. خیلی هم داشت...
سکوت چیزیه که خیلیا نمیفهمنش. خیلیا بهش میخندن و خب البته، خیلیا هم اونقدر خوب اونو متوجه میشن که دیگه جایی برای توضیحات بیهوده باقی نمیمونه.
خاموشم اما دارم به آواز غم خود میدهم گوش
وقتی کسی آواز میخواند خاموش باید بود...
_سکوت
من میترسم. ترسوعم. خیلی زیاد. اونقدر زیاد که معکوس نمایش داده میشه و همه فکر میکنن اوه پسر! چه شجاع!
نه. من شجاع نیستم. هیچ وقت نبودم. حتی یه فرد معمولی با مقداری ترس و مقداری شجاعتم نبودم. من همیشه یه ترسوی تمام عیار بودم ولی مثل خیلی چیزای دیگه پنهانش کردم و تازه الان دردش رو احساس میکنم. درد داره. خیلی...
دلم میخواد فریاد بکشم. میخوام به همه بفهمونم که لعنتی هایی که چشماتونو بستید! من، میترسم!
شاید رنج حقیقی این باشه که دیگران نمیخوان بفهمن. حتی تلاشی هم برای فهمیدن انجام نمیدن. آنها فقط و فقط از همدیگه انتظار دارن...
_سکوت