میکارا، دفتر زبانش را بست. سرش را به صندلی تکیه داد و پوفی کشید. با دستانش، موهایش را شلخته کرد و با خود گفت: «از مدرسه متنفرم!» بعد از جایش برخاست و کشان کشان به سمت تخت خوابش رفت. عینکش را روی میز کوچک کنار تختش انداخت و خودش را نیز روی تشکش پرتاب کرد. سرش را درون بالش فرو برد و همانطور گفت:
«آش یه قرمه مودم.» که چون کلهش درون بالشت بود، معنای جملهاش میشد: «کاش یک گربه بودم.»
میکارا همانطور که زیر لب داشت غر میزد، خوابش برد.
خواب چه میدید؟ درس؟ مدرسه؟ گربه؟ آش؟ کسی نمیداند. اما هرچه که بود، آنقدری دل انگیز بود که میکارا تا صبح فردا خوابید.
_سکوت
وقتهایی که با خودم تنها میشوم احساس خوبی دارم. احساس راحتی. احساس واقعی بودن.
همانند نفسی عمیق پس از یک امتحان دشوار. همانند برداشتن نقاب تئاتر، پس از یک اجرای چند ساعته.
زیرا به عقیده من، در آخر، امتحانات تمام خواهند شد و نقابها خواهند شکست. اما آنچه در پایان برایمان باقی میماند خودمان هستیم.
اوقات فراغت دیگران، خرید و گردش است. شاید هم موسیقی و کتاب، فیلم یا ورزش. اوقات فراغت من اما؛ با خودم میگذرد. در کنار خویش مینشینم، چای میریزم، به او لبخند میزنم و برایش از زندگی میگویم. از امید، نور، محبت؛ برایش از انسانیت میگویم. گوش میدهد و چای مینوشد. گاهی نیز لبخند کوچکی بر لبانش راه مییابد.
شاید که او همان عزیزترین دارایی من باشد...
_سکوت
فنجانهای قهوه را روی میز گذاشتم و خودم نیز کنارش نشستم. در قهوه خودم شکر ریختم و مشغول هم زدن آنها شدم. بر خلاف من، او همیشه قهوه تلخ میخورد. اگر میپرسیدی چرا، میگفت: «هر چقدر هم که تلخ باشد، از این روزگار که بدتر نیست! هست؟»
شکرهای داخل فنجان که حل شدند، سرم را بالا آوردم و پرسیدم: «به نظرت یک روز رویایی چگونه است؟»
کمی از قهوهاش نوشید. سپس گفت: «شاید روزی که طعم قهوه من از طعم روزگار بدتر باشد!»
خندیدم. با دیدن خندهام، او هم خندید. گفتم: «اما جدی، به نظرت چگونه است؟»
گفت: «روزی که من و تو یاد گرفته باشیم که چگونه عشق را ترسیم کنیم. روزی که من بدانم تو چطور مرا، با تمام صفات مبهم و عجیبم، همچون قلب خود دوست میداری. روزی که تو بدانی من چقدر تو را بیشتر از خود دوست دارم. روزی که بفهمم من، این فردی که معروف به سخت جانترین بین دوستانش بود، چطور عاشق یک گنجشک کوچک طلایی رنگی چون تو شده.»
ماتم برده بود. به چشمانش نگاه کردم. به من زل زده بود و لبخندی به لب داشت. ناگهان گفت: «لو رفتی طلایی! لپهایت گل انداخت!»
خندید. خندید و این بار، من از خنده او به خنده افتادم. سپس گفتم: «سخت جانها چقدر زیبا از احساسات سخن میگویند! اینطور نیست؟»
_سکوت
سکوتنوشته_
فنجانهای قهوه را روی میز گذاشتم و خودم نیز کنارش نشستم. در قهوه خودم شکر ریختم و مشغول هم زدن آنها
راوی دختره بچهها گول لباس زرد رو نخورید، گنجشک طلایی دختره=)