1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آهنگ heal تام اودل همش توی سرم پخش میشه...
دلم میخواد شفا رو در وجودم احساس کنم. لمس کنم. قوی شدن رو نیاز دارم که حس کنم. این آهنگم توی وجودم نشسته. توی مغزم تکرار میشه و بهم یادآوری میکنه که همه میتونن شفا رو احساس کنن! در زمانی که خواهد رسید...
Take my mind, take my pain
Like an empty bottle takes the rain
And heal, heal, heal...
شفا، شفا، شفا...:)
اگه قلبی بشکنه، شفا پیدا میکنه؟
اگه روحی بمیره، شفا رو احساس میکنه؟
اگه مغز متوقف بشه، شفا رو لمس میکنه؟
اگه به زندگیم ادامه بدم، بهه جواب این سوالاتم میرسم؟
_سکوت
اسکایلی مشغول درست کردن دستبند، با صدفهایی که از دریا جمع کرده بود شد. او از دریا میترسید، اما این باعث نمیشد که عاشق صدفها نباشد!
دستبند که تمام شد، آن را درون دستش انداخت و با خنده گفت: «چقدر شما هنرمند هستید، بانو اسکایلی!» بعد موهایش را که جلوی صورتش آمده بودند، پشت گوشش قرار داد و به سمت جعبه کوچک روی میزش رفت. دستبند را از دستش درآورد و درِ جعبه را باز کرد:
«هجدهمین دستبند، برای هجدهمین باری که باز هم از دریا ترسیدم!»
همچنان لبخند میزد. از ترسهایش خجالت نمیکشید. آنها را چون دیگر احساساتش عزیز میدانست.
درِ جعبه را بست. به سمت دفترچه خاطراتش رفت شروع کرد به نوشتن: «اسکایلی مشغول درست کردن دستبند، با صدفهایی که از دریا جمع کرده بود شد...»
_سکوت
بله داستایفسکی عزیز؛ واقعا سخت ترین کار دنیا این است که منطقی رفتار کنی درحالی که احساسات دارند تو را خفه میکنند.
مرا بیاحساس و سنگدل نامیدند. تنها بخاطر اینکه نتوانستم تمام احساسات درونیام را به زبان بیاورم؟
اما داستایفسکی عزیز؛ هنگامی که زبان عاری از قدرت بیان است، باید چه کرد؟
چگونه باید به آنها فهماند که احساسات، موجوداتی غیرفانیاند و مخلوقاتی فانی مانند زبان، گاهی از بیان آنها قاصر و عاجز است؟
شاید باید رها کرد. لزومی به اثبات نیست. هست؟ بیفایده بنظر میرسد؛ حداقل برای من.
آری جناب داستایفسکی؛ ما شاید متولد شدیم برای دیدن و درک کردن و دم نزدن. و فکر میکنم هیچکس اینهارا متوجه نخواهد شد...
_سکوت