eitaa logo
سکوت‌نوشته_
105 دنبال‌کننده
139 عکس
23 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داشتم خواب می‌دیدم؟ نمیدانم. اما هرچه که بود، برای لحظاتی کوتاه احساس شادی را در من زنده کرد. کنارم نشسته بود. چرخید و در چشمانم خیره شد. دستش را سمت صورتم آورد و اشک‌هایم را _که نمی‌دانستم جاری شده‌اند_ پاک کرد. لبخند آرامش‌بخشی زد و گفت: «خدای بزرگ! داری گریه می‌کنی؟ آخر چرا؟!» گفتم: «تو، تو...» گفت: «من چی؟ مرده‌ام؟ اون نه! آنها می‌گویند من مرده‌ام، چون برایشان اهمیتی ندارد. اما من برای تو، ستاره‌ی کوچک، همیشه زنده‌ام!» گفتم: «بله، بله، تو برای من، همیشه زنده‌ای.» وقتی لبخند می‌زد، احساس خوبی داشتم. با همان لبخند گفت: «آفرین! حالا بگو ببینم، بدون من چه کارها کرده‌ای؟» گفتم: «هیچ. فقط به تیکاری غذا دادم...» اخمی کرد و گفت: «قرار نبود زندگی را متوقف کنی. ما قول داده‌ بودیم هر اتفاقی هم که افتاد، زندگی را متوقف نکنیم. مگر نه؟ من عمر آدم چقدر است! بدون من هیچ‌کار نکرده‌ای؟ دیگر تکرار نشود!» خنده‌ام گرفت. اخم که می‌کرد، خیلی بامزه می‌شد. با لبخندی کوچک، چشمی گفتم. ناگهان تیکاری روی پایش پرید. او هم سر تیکاری را نوازش کرد و با خنده گفت: «باز جای شکرش باقی‌است به این زبان بسته غذا می‌دهی.» این‌بار، هردو خندیدیم. تیکاری هم خرناسی کشید. فکر کنم او هم خوشحال بود. به اینجا رسید که ناگهان به خودم آمدم و دیدم روی تخت دراز کشیده‌ام. پایین تخت، تیکاری لم داده بود و زیر لب خُرخُر میکرد. ساعت ۳:۴۸دقیقه ی صبح است... _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همیشه فراموش می‌کنم که هرکسی لایق مهربانی نیست. فراموش می‌کنم که غریبه‌ها در نگاه اول قرار نیست تبدیل به بهترین دوستان من شوند. فراموش می‌کنم که برخی‌ها را دیگر نمی‌شود نجات داد. که آدم‌ها هرگز جای انسان‌ها را پر نمی‌کنند. که برای خوب بودن لازم نیست با همه خوب رفتار کرد. خیلی‌ چیزها هستند که فراموش می‌کنم. می‌گویند زندگی آنقدر یک درس را تکرار می‌کند تا مطمئن بشود که آن‌را یاد گرفتی. فکر کنم ماجرا همین باشد. اما دیگر نه! دیگر نمی‌خواهم تکرار شود. دیگر نمی‌خواهم فراموش کنم. این‌بار دیگر نمی‌گذارم حافظه‌ام مرا شکست بدهد. نمی‌خواهم بازنده باشم. برای برنده شدن، باید به یاد سپرد. چهره‌ها را، درس‌ها را، شکست‌ها، غم‌ها، ترس‌ها... آنقدر باید به یاد سپرد که دیگر هیچ‌جوره نتوان از یاد برد. نمی‌خواهم از یاد ببرم. نمی‌خواهم یک بازنده‌ی فراموشکار باشم. نمی‌خواهم باز هم از احساسات شکست بخورم! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اکنون که این متن را می‌نویسم، برق‌ها رفته است. نور شمع مرا در دیدن یاری می‌دهد. هوا گرم است. خیلی گرم. طوری که دلت می‌خواهد درون وانی پر از یخ بخوابی. هوا تاریک است و آسمان صاف. و من، به ذوب شدن شمع فکر می‌کنم. یک شمع چقدر می‌سوزد؟ شمع‌ها می‌سوزند تا راه را برای دیگران روشن کنند. مانند برخی از افراد زندگی من... حتما باید شمع باشیم؟ حتما باید آب شویم و تنها کله‌ی ریز کوچکی از خود بر جا بگذاریم تا دیگران _شاید و شاید_ دلتنگمان شوند و به یاد آورند که چقدر برایشان عزیز بودیم؟ این خفت است یا عزت؟ تنها مرگ است که احساسات ما را بیدار می‌کند و تنها مرگ است که انسان را عزیز می‌کند. فکر کنم بدانم که این خفت است یا عزت...! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
578.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امیدوار بودم با بزرگ شدن، برخی روابطم درست بشن. نشد. زمان و امید، باهم در صلح نیستن. انگار هیچوقت نبودن... بعد از عبور از کودکی، بعضی افراد برام عوض شدن. فکر می‌کردم اگه یکم دیگه بزرگ بشم، همه‌چی حل می‌شه. نشد. حتی بعضی‌هاشون بدتر هم شدن... آره می‌دونم. این چیزی نیست که درموردش خودم رو مقصر بدونم. اما دلیل هم نمی‌شه که بابتش غصه نخورم. توی نوجوونیم، داشتم از خودم، در برابر کسانی که قرار بود پشتوانه‌ی من باشن، محافظت می‌کردم. و این چیزی بود که منو درونگرا کرد. خسته کرد. از آدما متنفر کرد. اینکه هیچ‌کس نمی‌فهمید، اهمیت نمی‌داد، یا حداقل نمی‌خواست که بفهمه یا اهمیت بده برای من عذاب بود. توی اون سن، عذاب من این بود که هیچ‌کس حتی متوجه نشد که من چرا تغییر کردم. فقط بهم گفتن تو عوض شدی! هیچ‌کس براش مهم نیست که دیگران چرا رنج می‌کشن... _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+راستش را بخواهی، دلم می‌خواست کسی در جایی منتظرم باشد. _کسی نبود؟ +نه! هیچکس. هیچکس حتی برایش مهم هم نبود. _زندگی همین است عزیز من. کسی اهمیت نمی‌دهد. هیچکس نمی‌پرسد و نمی‌خواهد بداند. +اما چرا همیشه زندگی انسان‌های خوب را در تنگنا قرار می‌دهد؟ یا حداقل کسانی که سعی می‌کنند خوب باشند... _مسئله اینجاست که زندگی به خوب‌ها توجهی ندارد و زمان همه را یکسان می‌بیند. +تو اینطور فکر می‌کنی؟ شاید هم حق با تو باشد. اما من می‌خواهم اینطور تصور کنم که خوب‌ها به جای خوب می‌روند، زودتر از آنکه بدها به جای بد خویش بروند. _زیبا فکر می‌کنی! اما هر اتفاقی هم که افتاد، عزیز من؛ روحت را پاک و بی آلایش و قلبت را زلال نگه‌دار. هیچ چیز و هیچکس، ارزش فراموش کردن خودت را ندارد! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من تو را همانند جانم می‌پنداشتم. تو اما مرا چون جنی آلوده به تاریکی می‌دیدی. اما چرا من عاشق این جناس نابرابر بینمان شده بودم؟ _سکوت