همیشه فراموش میکنم که هرکسی لایق مهربانی نیست.
فراموش میکنم که غریبهها در نگاه اول قرار نیست تبدیل به بهترین دوستان من شوند.
فراموش میکنم که برخیها را دیگر نمیشود نجات داد.
که آدمها هرگز جای انسانها را پر نمیکنند.
که برای خوب بودن لازم نیست با همه خوب رفتار کرد.
خیلی چیزها هستند که فراموش میکنم.
میگویند زندگی آنقدر یک درس را تکرار میکند تا مطمئن بشود که آنرا یاد گرفتی. فکر کنم ماجرا همین باشد. اما دیگر نه! دیگر نمیخواهم تکرار شود. دیگر نمیخواهم فراموش کنم. اینبار دیگر نمیگذارم حافظهام مرا شکست بدهد. نمیخواهم بازنده باشم.
برای برنده شدن، باید به یاد سپرد. چهرهها را، درسها را، شکستها، غمها، ترسها... آنقدر باید به یاد سپرد که دیگر هیچجوره نتوان از یاد برد.
نمیخواهم از یاد ببرم. نمیخواهم یک بازندهی فراموشکار باشم. نمیخواهم باز هم از احساسات شکست بخورم!
_سکوت
اکنون که این متن را مینویسم، برقها رفته است. نور شمع مرا در دیدن یاری میدهد. هوا گرم است. خیلی گرم. طوری که دلت میخواهد درون وانی پر از یخ بخوابی. هوا تاریک است و آسمان صاف. و من، به ذوب شدن شمع فکر میکنم.
یک شمع چقدر میسوزد؟
شمعها میسوزند تا راه را برای دیگران روشن کنند. مانند برخی از افراد زندگی من...
حتما باید شمع باشیم؟ حتما باید آب شویم و تنها کلهی ریز کوچکی از خود بر جا بگذاریم تا دیگران _شاید و شاید_ دلتنگمان شوند و به یاد آورند که چقدر برایشان عزیز بودیم؟
این خفت است یا عزت؟
تنها مرگ است که احساسات ما را بیدار میکند و تنها مرگ است که انسان را عزیز میکند.
فکر کنم بدانم که این خفت است یا عزت...!
_سکوت
578.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امیدوار بودم با بزرگ شدن، برخی روابطم درست بشن. نشد. زمان و امید، باهم در صلح نیستن. انگار هیچوقت نبودن...
بعد از عبور از کودکی، بعضی افراد برام عوض شدن. فکر میکردم اگه یکم دیگه بزرگ بشم، همهچی حل میشه. نشد. حتی بعضیهاشون بدتر هم شدن...
آره میدونم. این چیزی نیست که درموردش خودم رو مقصر بدونم. اما دلیل هم نمیشه که بابتش غصه نخورم.
توی نوجوونیم، داشتم از خودم، در برابر کسانی که قرار بود پشتوانهی من باشن، محافظت میکردم. و این چیزی بود که منو درونگرا کرد. خسته کرد. از آدما متنفر کرد.
اینکه هیچکس نمیفهمید، اهمیت نمیداد، یا حداقل نمیخواست که بفهمه یا اهمیت بده برای من عذاب بود.
توی اون سن، عذاب من این بود که هیچکس حتی متوجه نشد که من چرا تغییر کردم. فقط بهم گفتن تو عوض شدی!
هیچکس براش مهم نیست که دیگران چرا رنج میکشن...
_سکوت
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+راستش را بخواهی، دلم میخواست کسی در جایی منتظرم باشد.
_کسی نبود؟
+نه! هیچکس. هیچکس حتی برایش مهم هم نبود.
_زندگی همین است عزیز من. کسی اهمیت نمیدهد. هیچکس نمیپرسد و نمیخواهد بداند.
+اما چرا همیشه زندگی انسانهای خوب را در تنگنا قرار میدهد؟ یا حداقل کسانی که سعی میکنند خوب باشند...
_مسئله اینجاست که زندگی به خوبها توجهی ندارد و زمان همه را یکسان میبیند.
+تو اینطور فکر میکنی؟ شاید هم حق با تو باشد. اما من میخواهم اینطور تصور کنم که خوبها به جای خوب میروند، زودتر از آنکه بدها به جای بد خویش بروند.
_زیبا فکر میکنی! اما هر اتفاقی هم که افتاد، عزیز من؛ روحت را پاک و بی آلایش و قلبت را زلال نگهدار. هیچ چیز و هیچکس، ارزش فراموش کردن خودت را ندارد!
_سکوت
وقتی یک قهرمان نیاز به کمک دارد، چه کسی کمکش خواهد کرد؟
وقتی یک نجات غریق در آب دست و پا میزند، چه کسی نجاتش میدهد؟
وقتی قلب یک آدم مهربان میشکند، چه کسی برای در آغوش گرفتن او تلاش میکند؟
هیچکس. همه میخواهند کسی باشند که زنده میماند.
هیچکس نمیخواهد برای یک قهرمان خودش را به خطر بیندازد. برای نجات غریق نجات غرق شود. برای در آغوش گرفتن یک قلب شکسته تلاش کند.
انسانیت، دارد، میمیرد.
_سکوت