وقتی یک قهرمان نیاز به کمک دارد، چه کسی کمکش خواهد کرد؟
وقتی یک نجات غریق در آب دست و پا میزند، چه کسی نجاتش میدهد؟
وقتی قلب یک آدم مهربان میشکند، چه کسی برای در آغوش گرفتن او تلاش میکند؟
هیچکس. همه میخواهند کسی باشند که زنده میماند.
هیچکس نمیخواهد برای یک قهرمان خودش را به خطر بیندازد. برای نجات غریق نجات غرق شود. برای در آغوش گرفتن یک قلب شکسته تلاش کند.
انسانیت، دارد، میمیرد.
_سکوت
من کیستم؟!
شاعری خسته ز اشعار خودش
همچو یک موش به دنبال دُمش
سرد دل گشته ز اقبال خودش
گاه اسبی که به گِل رفته سُمش
گاه دیدی که چو یوزی بیباک
گاه همچون حلزونی بیلاک
گَه گَهی میشکند همچون بغض
گاه گه همچو صدف در ته حوض
کیستم من؟ کیستم من؟ کیستم؟
سر به دامانِ که من بگریستم؟
در کجا بذر محبت کاشتم؟
کِی غمی را ز دلی برداشتم؟
از کجا شیفته شعر شدم؟
از به کِی شاعر بی شعر شدم؟
کیستم من؟ کیستم من؟ کیستم؟
شاعری را کِی به خود آویختم؟
_سکوت
گربه سیاه کوچک روی فرش دراز کشید. پهلویش را نوازش کردم و گفتم:
«میدانی چیست؟ آنها فکر میکنند در من نقشه و دسیسهای شکل گرفته که بیمنت مهربانی میکنم. اما اینطور نیست. من با همه مهربانم؛ زیرا هیچکس با من آنطور که میبایست و آنطور که در آن سنین نیاز داشتم مهربان نبود. نامش قرار است کمبود محبت باشد یا هرچه.
من دارم تنها چیزی را به دیگران میدهم که شاید خودم لایقش نبودم. هرچند این حرف را هم باور ندارم. معتقدم همه لایق کمی عشق و مهربانی هستند. حتی بدترین آدمها...»
دست از نوازش کشیدم. گربه کوچک اعتراض کرد: "میو".
«معذرت میخواهم! بگذار باز هم نوازشت کنم.»
سرش را ماساژ دادم و ادامه دادم:
«پس چرا...هرگز نتوانستم لایق و شایسته عشق باشم؟ چرا دنیا همیشه طوری پیش میرود انگار که آدم خوبها مجرمان واقعی هستند؟»
گربه سیاه خوابش برد. در کنارش روی فرش دراز کشیدم و چشمانم را بستم. به حرفهایم فکر کردم. «پس چرا...؟»
_ سکوت
اگر به گذشته برگردم، خیلی از کارها را هرگز انجام نمیدهم و یا دیگر تکرار نمیکنم. اما اگر بگویند و بپرسند که اگر به گذشته برگردم و فقط حق داشته باشم یک کار را دوباره تکرار کنم، آن کار چه خواهد بود، من چرتکه را انتخاب میکردم.
چرتکهای که درون قلبم هنوز هم زندگی میکند. و معلم عزیزم...:)
روزی که چرتکه را رها کردم، احتمالاً هیچ وقت تصور نمیکردم که تا این اندازه دلتنگش بشوم. اما اکنون اینجا و در این لحظه باز هم احساس دلتنگی دارم.
خیلیها فکر میکنند که من از اینکه چرتکه را رها کردم پشیمانم. اما هیچ ندامتی در من وجود ندارد. مبحث آن روزها به ضرب و تقسیم رسیده بود و من هنوز چیزی از آن نمیدانستم. شرایط اجازه ادامه را به من نمیداد! حداقل آن زمان.
اگر به گذشته بازگردم، ادامه میدهم. اما اکنون، تنها احساس میکنم که حفرهای درون قلبم وجود دارد با مهرههایی قهوهای رنگ پر شده است:)))
_سکوت
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+دلم میخواهد با تو بمیرم...
_با من؟ چرا؟
+تو عزیز من، زیبایی! هنگامی که در خواب هستی. هنگامی که گریه میکنی یا خشمگین میشوی. اصلاً تو در همه چی زیبایی. زیبا، حتی در مرگ.
_یعنی مرا تنها به خاطر زیباییم دوست میداری؟
+آه نه، مهربان من، نه! تو را دوست میدارم به خاطر تمام صفتهای درونی و بیرونی تو.
برای چشمانت، برای عشقی که بی منت بر همگان میبخشی، برای تلاشهای ناموفقت هنگام پنهان کردن زخمهای کوچک و بزرگت.
دوستت میدارم، زیرا احساس کردن تو، مانند نوازش گلبرگی کوچک، دل انگیز و فرحبخش است.
من تو را، فرشته کوچکم، برای وجود داشتنت در کنار خودم دوست میدارم...
_پس بیا با هم بمیریم...
+دستانت را به دستانم هدیه کن تا قول بدهی که تا آخرین نفس، همه چیز را با هم تجربه و احساس کنیم.
_وقتی آخرین نفسهایم برای تو باشد، دستانم که حرفی برای گفتن ندارند. دارند؟
+اگر تو بخواهی، ستارهی درخشان من، هیچکس حرفی برای گفتن نخواهد داشت!
_سکوت