eitaa logo
سکوت‌نوشته_
104 دنبال‌کننده
139 عکس
23 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
گربه سیاه کوچک روی فرش دراز کشید. پهلویش را نوازش کردم و گفتم: «می‌دانی چیست؟ آنها فکر می‌کنند در من نقشه و دسیسه‌ای شکل گرفته که بی‌منت مهربانی می‌کنم. اما اینطور نیست. من با همه مهربانم؛ زیرا هیچکس با من آنطور که می‌بایست و آنطور که در آن سنین نیاز داشتم مهربان نبود. نامش قرار است کمبود محبت باشد یا هرچه. من دارم تنها چیزی را به دیگران می‌دهم که شاید خودم لایقش نبودم. هرچند این حرف را هم باور ندارم. معتقدم همه لایق کمی عشق و مهربانی هستند. حتی بدترین آدم‌ها...» دست از نوازش کشیدم. گربه کوچک اعتراض کرد: "میو". «معذرت می‌خواهم! بگذار باز هم نوازشت کنم.» سرش را ماساژ دادم و ادامه دادم: «پس چرا...هرگز نتوانستم لایق و شایسته عشق باشم؟ چرا دنیا همیشه طوری پیش می‌رود انگار که آدم خوب‌ها مجرمان واقعی هستند؟» گربه سیاه خوابش برد. در کنارش روی فرش دراز کشیدم و چشمانم را بستم. به حرف‌هایم فکر کردم. «پس چرا...؟» _ سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اگر به گذشته برگردم، خیلی از کارها را هرگز انجام نمی‌دهم و یا دیگر تکرار نمی‌کنم. اما اگر بگویند و بپرسند که اگر به گذشته برگردم و فقط حق داشته باشم یک کار را دوباره تکرار کنم، آن کار چه خواهد بود، من چرتکه را انتخاب می‌کردم. چرتکه‌ای که درون قلبم هنوز هم زندگی می‌کند. و معلم عزیزم...:) روزی که چرتکه را رها کردم، احتمالاً هیچ وقت تصور نمی‌کردم که تا این اندازه دلتنگش بشوم. اما اکنون اینجا و در این لحظه باز هم احساس دلتنگی دارم. خیلی‌ها فکر می‌کنند که من از اینکه چرتکه را رها کردم پشیمانم. اما هیچ ندامتی در من وجود ندارد. مبحث آن روزها به ضرب و تقسیم رسیده بود و من هنوز چیزی از آن نمی‌دانستم. شرایط اجازه ادامه را به من نمی‌داد! حداقل آن زمان. اگر به گذشته بازگردم، ادامه می‌دهم. اما اکنون، تنها احساس می‌کنم که حفره‌ای درون قلبم وجود دارد با مهره‌هایی قهوه‌ای رنگ پر شده است:))) _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+دلم می‌خواهد با تو بمیرم... _با من؟ چرا؟ +تو عزیز من، زیبایی! هنگامی که در خواب هستی. هنگامی که گریه می‌کنی یا خشمگین می‌شوی. اصلاً تو در همه چی زیبایی. زیبا، حتی در مرگ. _یعنی مرا تنها به خاطر زیباییم دوست می‌داری؟ +آه نه، مهربان من، نه! تو را دوست می‌دارم به خاطر تمام صفت‌های درونی و بیرونی تو. برای چشمانت، برای عشقی که بی‌ منت بر همگان می‌بخشی، برای تلاش‌های ناموفقت هنگام پنهان کردن زخم‌های کوچک و بزرگت. دوستت می‌دارم، زیرا احساس کردن تو، مانند نوازش گلبرگی کوچک، دل انگیز و فرح‌بخش است. من تو را، فرشته کوچکم، برای وجود داشتنت در کنار خودم دوست می‌دارم... _پس بیا با هم بمیریم... +دستانت را به دستانم هدیه کن تا قول بدهی که تا آخرین نفس، همه چیز را با هم تجربه و احساس کنیم. _وقتی آخرین نفس‌هایم برای تو باشد، دستانم که حرفی برای گفتن ندارند. دارند؟ +اگر تو بخواهی، ستاره‌ی درخشان من، هیچکس حرفی برای گفتن نخواهد داشت! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مسئله واقعاً این است که اگر یک نویسنده ننویسد، نمی‌داند باید با اوقات لعنتیش چه کند. زمان روی دستان نویسنده تلنبار می‌شود و او حتی نمی‌داند این زمان بدون نوشتن، به چه دردی می‌خورد! نویسنده محتاج و معتاد نوشتن است. مانند آب و غذا، نیاز روحی او با نوشتن تامین می‌شود. گاهی اوقات درمان انسان در نوشتن است. شاید این همان دلیلی‌ست که مرا نویسنده کرد. روحم فریاد می‌زد و نیاز داشت کسی او را بشنود. و من، کاغذ را به عنوان شنونده‌ای، ساکت و ساکن، انتخاب کردم. روح من اکنون در نوشته‌ها آرام است. شاید احساس می‌کند اینگونه ممکن است روزی ناگهانی، شخصی این صفحات را بخواند و با خود بگوید "خدای من! می‌دانم از چه چیزی حرف می‌زنی!" _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم می‌خواهد فراموش بشوم. توسط همه. هیچکس مرا نشناسد و به یاد نیاورد. می‌خواهم محو بشوم. از زندگی دیگران، و نه زندگی خودم! دلم می‌خواهد برای خودم زندگی کنم. در خفا. مثلا برای مدتی در درون طبیعت گم بشوم و نگران پیدا شدن نباشم. اصلا انگار هیچکس نمی‌داند که من رفته‌ام. بعضی‌‌ها از تنهایی می‌ترسند. من اما، دلم می‌خواهد در گوشه‌ای از تاریخ غیب شوم. از این جامعه و مردمان بگریزم و تا حد ممکن فاصله بگیرم. آنقدر بدوم و دور شوم که دست احدی به من نرسد. کسی چه می‌داند؟ شاید دیگر هیچ‌وقت، امضای سکوت، پای هیچ متن یا شعری وجود نداشته باشد! زمان، هم می‌تواند غنیمت باشد و هم غارتگر؛ بستگی دارد که ما چطور با او رفتار کنیم... _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
+شاید باید فراموش کنی... _فراموش کنم؟ چه چیزی را؟ +من را. و تمام چیزهایی که یاد مرا در ذهنت یادآوری می‌کند. _تو را فراموش کنم؟ آه عزیز من؛ آدم چطور می‌تواند تمام وجودش را فراموش کند؟ من...من چطور می‌توانم از ستاره‌ها، از درختان سیب و زردآلو، از آسمان و باران، از شکوفه‌های بهاری و گربه‌های کوچک فرار کنم؟ چطور می‌توانم از طبیعت، که تو در آن جریان داری فرار کنم؟ +ولی تو نمی‌توانی بمانی...! _اگر تو بخواهی، ستاره درخشان؛ من همیشه و در هر حالتی می‌توانم. برای تو، عزیز کوچکم؛ من هر کاری می‌کنم! +پس در کنارم می‌مانی؟ _در کنارت که سهل است؛ من در آغوشت هم می‌مانم! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا