پیراهن مشکی هاتون رو درارید؛
پیراهن مشکیِ عزاداریِ مادرِ،
با یه دعای کمیل عزای مادرمون رو آغاز کنیم...:)
هیامـ🇵🇸ــ
وقتی مثه اسب میخندی ولی از خندهات تعریف میکنه»»»»😂
وقتی از خندههات که شبیه اگزوزِ ماشینه تعریف میکنه»»»»🤣
امروزم با امام حسین شروع و با امام حسین تموم شد ، خدایا هر روزمون رو این شکل قرار بده:)
قالَ رَبِّ إِنّي ظَلَمتُ نَفسي فَاغفِر لي فَغَفَرَ لَهُ ۚ إِنَّهُ هُوَ الغَفورُ الرَّحيمُ
گفت: پروردگارا! من بر خویشتن ستم كردم، مرا ببخش! پس [خدا] از او درگذشت كه او آمرزندهی مهربان است.
برای بار آخر نیم نگاهی به آینهی قدیِ جای گرفته در گوشهی اتاقش انداخت؛
چهرهای که بخش بزرگی از زیباییاش درون تیله های درشت قهوهای نقش بسته بر صورتش جا گرفته بود؛
چهرهی ساده و بینی عروسکیاش، لبهای قلوهای که هر از گاهی محض عادت، میان دندان های جلوییِ دخترک به حبس کشیده میشد و پوست جای گرفته بر آن، آرام جدا میشد..
صورت زیبایش به دور از آرایش معناگر واژهی سادگی بود؛
تضاد مشکیِ مقنعه و صورت سفیدش، دیدنی تر از هر نقاشی شده بود!
آبی آسمانی پیراهنِ مردانهاش عجیب بر اندامش مینشست و ترکیب زیبایی با سفیدی شلوار راستهاش میساخت..
با صدایِ مادرش، سری تکان داد و از آینهی قدی فاصله گرفت.
- جانم مامان؟
و طنین صدای مادرش بود که میان سالن پیچید؛
- دیرت نشه آیه
دستی برد و کولهاش را از روی تخت چنگ زد؛
همزمان که گوشی موبایل را در جیب جلویی جا میداد، به سمت پذیرایی حرکت کرد؛
- مامان من رفتم، برگشتنی هر چیزی نیاز بود پیامک کن برام
مادرش بود که در آن لباس بلند به سمتش آمد و همزمان به رسم عادت دست هایش را با قسمت پهلوی لباس خشک میکرد، با نگرانی نگاهی به تیرگیِ چشمانِ دخترش انداخت و زمزمه کرد
- مراقب باش آیه، خطرناک شده جامعه
دخترک آیه نام، همزمان که در جدال بود با کفش سفیدش، لبخند ملیحی به نگرانی مادر زد و برخواست
- چشم، خداحافظ
و لحظه آخر بود که نوای بلند مادر میان حیاط پیچید
- بسم الله بگو