هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
گفتند سودای رهبری داری. گفتند چشم به صندلی آقا داری. در مناظرات تلوزیونی، وقیحانه و بیشرمانه به چشمهای معصومت خیره شدند و گفتند سندروم پست بیقرار داری. از قوه قضاییه به ریاست جمهوری آمدهای و از کجا معلوم طمع به مقامی بالاتر نداشته باشی. بیسوادی. سادهزیستی. تپقهای کلامی داری. گفتند مردمفریبی. برای فریب مردم است که اینقدر بااخلاقی. تو هربار لبخند زدی. گفتی من فقط یک طلبه خدمتگزارم. گفتی اگر توهین به من مشکل مردم را حل خواهد کرد پس بسیار به من توهین کنید. گفتی من کسی نیستم، آقا را ولی آزار ندهید. عبای آقا را بوسیدی.
وقتی همهشان سرگرم بازیهای سیاسی و پولپاشیهای رسانهای بودند، عبایت را روی دست انداختی و روستا به روستا با کفشهای گلی به مردمانی سر زدی که حتی بخشدار را از نزدیک ندیده بودند. هرروز. هرهفته. بیوقفه. خوشحالی که دوید توی چشمهایشان، گفتی من کسی نیستم. مرا آقا فرستاده. فقط از او متشکر باشید. ناگهان در یک عصرگاه اردیبهشتی همه خستگیهایت را روی کولت گذاشتی و میان جنگلهای مهآلود ارتفاعات ورزقان، آرام محو شدی. که بدانند تو فدایی آقایی. خادم مردم. بعد از تو آقا کوهوار و ایستادهقامت ماند. دور خودش جمعمان کرد. در نمازت بغض نکرد. حواسش بود غصه نخوریم. سیاه نپوشید و بر تابوتت کمر خم نکرد، حتی برای بوسهای. و ما داغ تو را به کوهی بزرگ تکیه دادیم. حالا آقا نیست ابراهیم. کوه بزرگ رفته. کوه بزرگ تنهایمان گذاشت. و کاش که ما هم با تو قبل از آقا در مههای ورزقان محو شده بودیم...
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
اما واتسون پاشده اومده تجمع بعد تو سرتومیگیری بالا میگی این تجمعات حکومتیه.
ببین ما چقد قدرتمندیم پس
هیامـ🇵🇸ــ
اما واتسون پاشده اومده تجمع بعد تو سرتومیگیری بالا میگی این تجمعات حکومتیه. ببین ما چقد قدرتمندیم پ
واییییی امااا واتسووونننن😭✨✨✨
هیامـ🇵🇸ــ
حاج حسین یکتا داشت میگفت ولایت فقیه و من یادم نبود آقارو نمیگه!
چقد جالب یاد گرفتم یادم بره این روزا که نیستی عزیزدل فاطمه.
وگرنه میمردما
هدایت شده از خـانومآیـہ | ᴀʏᴇʜ ᴀʀᴛ
پکِ استیکر پدرامت =)))
؛
ثانیه به ثانیه موقع طراحی و چاپشون، با مقدار زیادی اشک و بغض و آه همراه بوده. پس اگر با دیدنش گریهتون گرفت، بدونید که «از دل برآمده..»🖤.
؛
بهصرفه و اقتصادی؛
ضدآب و ضدخش.
بهای داشتنِ این کار «۸۵ هزارتومن».
؛
برای داشتنش؟ من اینجام؛ @Zahra_sadaatt
هیامـ🇵🇸ــ
پکِ استیکر پدرامت =))) ؛ ثانیه به ثانیه موقع طراحی و چاپشون، با مقدار زیادی اشک و بغض و آه همراه بود
همون پکی که گفتم دارم باهاش دق میکنم رسید.
داشتم فک میکردم که حسی که مردم در سال ۶۱ بعد از آزادسازی خرمشهر داشتن و با اشک و شوق (ممد نبودی ) میخوندن
ما قراره هزار برابر بیشتر حسش کنیم وقتی پا میزاریم تو بیت المقدس برای نماز...