هیامـ🇵🇸ــ
واقعا محرم همینقدر نزدیکه؟ یا من توهم زدم.
سخته واقعا ، نمیدونین چقد ترسناکهبرام
مگه آقایون نمیگن حرفای ترامپ رو باور نکنیم؟ خب خودتون چرا باور میکنین باهاش توافق میکنین؟ عجب گیری کردیم.
گفتند: شمر صبر کن.
حمله به خیمهها را به تاخیر بینداز!
حسین هنوز نفس دارد.
شمر خندید: من هم صبورم..
حسین که از نفس افتاد، عمود خیمه میشکنم.
پارسال همچین روزی تو شمال چشمامو وا کردم و بهت زده به تلویزیون نگاه کردم و خبر تک تک شهدا رو دیدم ، هیچ وقت فک نمیکردم با فاصله شیش ماه و اندی بدترین اتفاق زندگیم رقم بخوره..
هدایت شده از شهاب پارسا
تاریخ تشییع مشخص شد و حالم یه جوریه انگار دوباره خبر شهادت آقا رو شنیدم.
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
مراسم وداع با آیت الله خامنهای؟ خواب میبینیم نه؟ ما قرار نبود همچین روزی توی زندگیمون داشته باشیم..
هیامـ🇵🇸ــ
مراسم وداع با آیت الله خامنهای؟ خواب میبینیم نه؟ ما قرار نبود همچین روزی توی زندگیمون داشته باشیم
عزیز قلب من قرار بود باهم قدس نماز بخونیم .
هدایت شده از مضمون
تو ۹ اسفند رفته بودی. ساعت نهِ صبح. درست همان ساعتی که آخرِ کلاس نشسته بودم و با یارِ روزهای سختِ روزگارم، اخبارِ لحظاتِ اول جنگ را میخواندم. همان لحظاتی که «لا حول ولا قوة إلا بالله» گویان میخندیدم که نگران نباشید بچهها. آقا که جایش امن است!
بیشتر از سه ماه از لحظهای که زمین، از نرمش نفسهای گرم تو و طنین صدای خندهات خالی شد، میگذرد. تو رفتهای. پسرت بر جایِ خالیِ تو تکیه زده. هزاران شهید پیشِ تو فرستاده ایم و قلب هامان را نیز..
اما من تو را امروز، از دست دادم. امروز ساعت دو ظهر، به تیرِ «ستاد بزرگداشت عروج خونینِ تو»! اسفند و فروردین و اردیبهشت و خرداد را به خیال بودنت طی کردم. اسفند را به کتمانِ رفتنت، فروردین را به امید بازگشتنت، اردیبهشت را به دلگرمیِ پسرت و خرداد را به دلخوشیِ روی خاک بودنت...
انگار تا دیروز «بیخبری» التیامی بود بر درد ندیدنِ تو. میگفتم من خبر ندارم دیگر، آقا که هست. من خواب دیدهام، آقا که بیدار است. من مردهام، آقا که زنده است! تا دیروز راهِ فرار بود. راهِ انکار بود. تا دیروز میتوانستم وانمود کنم هنوز نفس میکشی و هیچ چیز تمام نشده.
اما حالا انگار باور کردهام. چارهای ندارم جز اینکه باور کنم.. همهی راه ها را بسته اند. حالا که روز و ساعتِ وداع و تشییع و تدفینِ تو مشخص شده، همه چیز بیش از توانِ من، واقعی به نظر میرسد! برای رفتنت ستاد تشکیل داده اند و خانهی زیرِ خاکت را هم آماده کرده اند...
سرم تیر میکشد. ستاد بزرگداشت، وداع، تشییع، تدفین، مشهد، حرم مطهر، قم، بلوار پیامبر اعظم، تـ..تو... پس من چرا هنوز زندهام؟ وداع با تو؟ مگر میتوانم با تو وداع کنم؟ آدم مگر با جانِ خودش وداع میکند؟ آدم مگر خودش را بر سر شانه میگیرد؟ آدم مگر خودش را توی قبر میگذارد؟ آدمِ حیِّ میّت داریم مگر؟
هیامـ🇵🇸ــ
تو ۹ اسفند رفته بودی. ساعت نهِ صبح. درست همان ساعتی که آخرِ کلاس نشسته بودم و با یارِ روزهای سختِ رو
شاید سوال باشه چرا نمینویسم خودم.
چی بنویسم خب؟ چقدر داد بزنم تا حسمو تو کلمات بفرستم؟