حالم شبیه حال و روزم وقتیه که خبر بیمارستان شفا رو شنیدم ، باورم نمیشد ، بهم ریخته بودم ،نمیدونستم باید سر کی عربده بزنم ، دلم میخواست همه چیز رو بشکونم ، تپش گرفته بودم ، خیره میشدم و طولانی حرف نمیزدم ، الانم همونم با این تفاوت که تموم جنایت با قلم اتفاق افتاده نه اسلحه
اشکهای لعنتی. کنار بروید میخواهم آقا را ببینم. یکنفر نیست ولی بیت آنقدر از نبودنش خالی است که صدا میپیچد. گویی جهان خالی شده. صدا در سرم میپیچد که:
امشب چه خودکشی که نکردم به کوی تو
بیرون نیامدی به تماشا چه فایده...