من باید مدام به خودم یادآوری کنم که نباید برای موندن افرادی تلاش کنم که نمیخوان بمونن. حتی اگر من بخوام بمونن، اونا میخوان پیشرفت کنن، برن بالاتر و دارن دل میکنن، اما من نمیتونم و توی دو قدمی نقطهٔ شروع و مووآن کردن میمونم و تماشا میکنم.
کاشکی یکم پیشرفت کنم، کاشکی بهتر بشم و برگردم و خودمو ببینم که تا جای خوبی جلو اومدم.
وقتی یه سوال امتیازی رو حل میکنم و میبینم همه تونستن حلش کنن و الکی اسمشو گذاشتن امتیازی، دلم میخواد محو بشم.
اوضاع به قدری داغونه که حتی بعد از نماز صبح هم دارم به بچههای تیم و کارهای خفنی که توی زمین میکنن فکر میکنم و احساس داغونی میکنم.