نشستم توی ماشین و دارم یکی یکی زیاد شدن عدد عمودها رو میبینم. سمت راست هم مردمی رو میبینم که به قول میثم مطیعی با بدرقهٔ حیدر به سمتِ مرقد مولا قدم میزنن. یکی یکی نوحهها و روضهها دارن توی هندزفریم پخش میشن و به جاده و مردمی که دارن همونجاها قدم میزنن نگاه میکنم. توی چهرهٔ هیچکدومشون لبخند و ذوق نمیبینم. اتفاقاً خستگی توی چهرهٔ خیلیهاشون هست. لباسهای خاکی و آروم آروم راه رفتنشون رو میبینم. میزبانها هم همینطور. ولی باز هم زوار با تمام وجودشون قدم برمیدارن و میزبانها همهجوره هواشون رو دارن. انگار یه چیز خیلی بزرگی رو مدیونن و دارن به احترام اون دِین با اون خستگی و شرایط سخت اطراف باز هم جلو میرن. شاید اون گریهٔ اون شب توی روضه یه گره از زندگیشون باز کرده، اون زیارت عاشورا خوندن برای خانم مسنی که چشمهاش سختتر میبینه یه شروع بوده که آدم بهتری بشه، شاید اون هیئتی که اون شب تصادفاً توش رفته از یه چیز سخت نجاتش داده. بعضیها هم که از بچگی زیر سایهٔ پرچمهای مشکیای که بابا اول محرم میزد توی خونه بزرگ شدن و از اون طبلهای اسباببازی شروع کردن برای اهلبیت عزاداری کردن. هرکسی یه جوری و به یه دلیلی توی این مسیر حرکت میکنه و ارادت خودش رو نشون میده.
یه نگاه تصادفی به اطراف.
۱۷ مرداد ساعت ۱:۲۰ شب به وقت عراق.
Some Nights🇵🇸
بیارزش بودم و بیارزش هستم.
من فکر میکردم نمیدونم تلاش کردن برای یه چیزی چهجوریه. بعد یهو دیدم من دیگه نمیتونم ادامه بدم و هیچکاری از دستم برنمیاد. میتونم بگم یهویی حس کردم اندازهٔ نصف زندگیم خستهم و تازه یادم اومده که خستهم.
کلاً توی ذهنم این ایموجی 🌟 انگار میتونه یه جورهایی ذوق و علاقه رو توی حرفهام و در واقع تایپ کردنم نشون بده و جدیداً دوستش دارم باحاله.
Some Nights🇵🇸
این تابستون دوتا سریال دراپ کردم. میدونستم باید مینشستم پای استار وارز.
هنوز تصمیم نگرفتم برکینگ بد رو دراپ کنم ولی احتمالاً نیاز به یه اسپویل نه چندان اسپویل دارم که انگیزه بده بهم ببینمش.
اون یکی هم lost in space بود که برای خانواده بیشتر خوبه و در واقع انگار lost in planet یا explore an unknown planet بود.