eitaa logo
⋆⟦سویــــــو⟧⋆
26 دنبال‌کننده
43 عکس
22 ویدیو
1 فایل
اینجا؟ تصور کن یه کلبه کوچولوی چوبیِ گرم و نرم و نارنجی تو دل جنگلِ اسرار‌آمیز و مه آلوده که نشستیم توش و داریم از هرچیز صحبت میکنیم و چایی‌هامونو مینوشیم :) •🏕️☕🌙• {حرفی،سخنی،پیشنهادی،...↓} https://daigo.ir/secret/41933392272
مشاهده در ایتا
دانلود
این انصاف نیس😑💔 من میخواستم برم باشگاه،بازی تراکتور و پرسپولیسو ببینم
اصن میدونی چقدر مهم بودددددددد😭😭😭😭 همه اش تقصیر سردی هوا هس که نرفتیمممم😭😭😭😭
ولی جوری که استادیوم پره😭😭😭
⋆⟦سویــــــو⟧⋆
ولی جوری که استادیوم پره😭😭😭
عالی بودددددددددددد تراکتور برددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد
وای قرار بود یکی دیگه از غزلای حافظ رو(البته دو سه بیت اولشو)حفظ کنم😶🤦🏻‍♀ ولی متاسفانه از اون شباس که واقعا حسش نیس.حتی حسش نیس انیمه ببینم امشب
⋆⟦سویــــــو⟧⋆
وای قرار بود یکی دیگه از غزلای حافظ رو(البته دو سه بیت اولشو)حفظ کنم😶🤦🏻‍♀ ولی متاسفانه از اون شباس ک
یه مسابقه پاسداشت زبان فارسی هس میخوام تو اون شرکت کنم.۲۵ بیت هس تا اینجا یه غزل رو حفظ کردم
ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت جانم بسوختی و به دل دوست دارمت تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک باور مکن که دست ز دامن بدارمت محراب ابرویت بنما تا سحرگهی دست دعا برآرم و در گردن آرمت گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت خواهم که پیش میرمت ای بی‌وفا طبیب بیمار بازپرس که در انتظارمت صد جوی آب بسته‌ام از دیده بر کنار بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت خونم بریخت وز غم عشقم خلاص داد منت پذیر غمزه خنجر گذارمت می‌گریم و مرادم از این سیل اشکبار تخم محبت است که در دل بکارمت بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل در پای دم به دم گهر از دیده بارمت حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست فی الجمله می‌کنی و فرو می‌گذارمت
سینه از آتش دل، در غمِ جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطهٔ دوریِ دلبر بگداخت جانم از آتشِ مهرِ رخِ جانانه بسوخت سوزِ دل بین که ز بس آتش اشکم، دلِ شمع دوش بر من ز سرِ مِهر، چو پروانه بسوخت آشنایی نه غریب است که دلسوزِ من است چون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت خرقهٔ زهدِ مرا، آبِ خرابات ببُرد خانهٔ عقلِ مرا، آتشِ میخانه بسوخت چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست همچو لاله، جگرم بی می و خُمخانه بسوخت ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردمِ چشم خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت ترک افسانه بگو حافظ و مِی نوش دمی که نَخُفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت