زندگی قبلا هم انقدر صدا داشت؟ موتورها انقدر صدا داشتن؟ همسایهها انقدر سر و صدا میکردن؟حرکت ماشین روی آسفالت از دور صدای موشک میداد؟
واقعا قراره با همین مغزی که الان دارم تا آخر عمرم زندگی کنم؟
زیادی فکر میکنه،دیوونم کرده.
اوضاع یه جوریه که هر لحظه منتظرم یکی بیاد منو از خواب بیدار کنه و بگه "چیزی نیست ، داشتی کابوس میدیدی"
فکر کنم گریه کردن در واقع همون خونیه که از روحمون جاری میشه و خب چون متعلق به روحه رنگ نداره.
میدونی دست خودم نیست، من ناراحت بشم، دلم بشکنه، ذوقم کور بشه، دیگه نمیتونم به چشمهاتون نگاه کنم، نمیتونم ارتباط قبلیم رو همچنان باهاتون حفظ کنم، سرد میشم، جدی میشم، دور میشم.