یک روز
چیزی پس از غروب تواند بود
وقتی نسیم زرد
خورشید سرد را
چون برگ خشکی از لب دیوار رانده است!
وقتی چشمان بی گناه من از رنگ ابرها
فرمان کوچ را تا انزوای مرگ
نادیده خوانده است
وقتی که قلب من
خرد و خسته و خراب از کار مانده است
چیزی پس از غروب، کجا میروم؟
_مپرس!
هرگز نخواستم که بدانم چه میشوم
یک ذره، یک غبار
خاکستری رها شده در پهنه جهان
در سینه زمین یا اوج کهکشان
یا هیچ مطلق!
اما چه میشود
این صدهزار شعر تر دلنشین که من
در پرده های حافظه ام گرد کرده ام
این صدهزار نغمه شیرین که سال ها
پرورده ام به جان و به خاطر سپرده ام
این صدهزار خاطره و یاد
این نکته های رنگین
این قصه های نغز
این بذله ها و نادره ها و لطیفه ها
اینها چه میشوند؟
چیزی پس از غروب من، آیا
بر باد میروند؟
یا هرکجا که ذره ای از جان من به جاست
در سنگ، در غبار،
در هیچ مطلق
همراه با من اند؟
#مشیری
"never teach a pig to fish."
چرا؟ چون سمهاش نمیتونن چوب ماهیگیری رو بگیرن؟ یا چون مزه ماهی میره زیر زبونشون و بازهم میخوان؟ یا شاید چون توی طبیعت خوک نیست که ماهی بگیره؟ اما اگه یه خوک دلش ماهی خواست چی؟ اگه نخواست طبق طبیعتش پیش بره چی؟
اتاقکسیگار؛
"never teach a pig to fish." چرا؟ چون سمهاش نمیتونن چوب ماهیگیری رو بگیرن؟ یا چون مزه ماهی میره زیر
اصلا اینا رو بیخیال. اگه تو کسی باشی که دلت بخواد به خوک ماهیگیری یاد بدی، با اینکه میدونی این توی طبیعتش نیست چی؟
چه میدونم. اصلا بیا و بگو تا وقتی فاجعه خلق نکنی قدر کار عادی رو نمیدونی. هرچیزی باید به یه دردی بخوره دیگه.