اتاقکسیگار؛
کتاب مارک و پولو/مجموعه سفرنامه ضابطیان.
مجموعه سینمایی descendants:
برای مایی که بچگیمون با دیزنی گذشته، خط داستانیهایی که به اون مربوطن جذابیت خاصی داره. توی این مجموعه ما با بچههای شخصیتهای معروف دیزنی آشنا میشیم که اونها را با والدینشون میشناسن؛ درصورتی که خودشون هویت مستقلی دارن. اونا به مرور زمان از سایه والدینشون بیرون میان و تلاش میکنن بفهمن کی هستن و خودشون تصمیم بگیرن.
پ.ن: مفهوم دوستی و عشق رو خیلی قشنگ نشون داده بود
پ.ن²: از اینکه موزیکال بود خیلی خوشم نیومد🙏🏻
پ.ن³: بعضی جاها انتخاب بازیگرشون خیلی جالب نبو-
وقتی یه بار مزه آزادی بیاد زیر زبونت دیگه نمیتونی به قید و بندهای قبلی برگردی.
انگار اون خونه شیشهای قدیمی ریخته پایین، و من رو مجبور کردن که طوری خونه رو پوشش بدم که شکسته بنظر نیاد، و در عین حال سعی کنم به حالت عادی برش گردونم. مسئله اینه: واقعا دلم میخواد توی همون خونه شیشهای قدیمی سکونت داشته باشم؟
هدایت شده از ⚓⊱𝖡𝗅𝖺𝖼𝗄 𝗉𝖾𝖺𝗋𝗅⊹
من از ادمای اطرافم و دوستام خییلی شانس اوردم توی زندگیم، خیییلی خیلی
اتاقکسیگار؛
من از ادمای اطرافم و دوستام خییلی شانس اوردم توی زندگیم، خیییلی خیلی
و واقعا شکرگزارم از این بابت. اما با خودم فکر میکنم، من که لیاقتشو ندارم. درون من چیزی نیست. اما آدمای دوروبرم اینطوری نمیگن. اونا جوری رفتار میکنن انگار من بیشتر از یه "هیچی ناکافی" هستم، و این بعضی وقتا باعث میشه حس کنم واقعا وجود دارم و خوشحال بشم. اما روزایی که نمیتونم بیشتر از یک ثانیه به خودم توی آینه نگاه کنم، این موضوع فقط بهم حس ناامنی میده چون ته دلم حس میکنم حق با منه. حس میکنم واقعا هیچی نیستم و چیزی که بقیه میبینن دروغه. و درنهایت فکر میکنم که چقدر طول میکشه که اونا هم از چشمای من، منو نگاه کنن و بفهمن که اون چیزی که میخوان نیستم؟ چقدر طول میکشه تا حوصلهشون سربره و برن دنبال یکی خیلی بهتر، یکی که لیاقتشو داره؟