هدایت شده از ⚓⊱𝖡𝗅𝖺𝖼𝗄 𝗉𝖾𝖺𝗋𝗅⊹
من از ادمای اطرافم و دوستام خییلی شانس اوردم توی زندگیم، خیییلی خیلی
اتاقکسیگار؛
من از ادمای اطرافم و دوستام خییلی شانس اوردم توی زندگیم، خیییلی خیلی
و واقعا شکرگزارم از این بابت. اما با خودم فکر میکنم، من که لیاقتشو ندارم. درون من چیزی نیست. اما آدمای دوروبرم اینطوری نمیگن. اونا جوری رفتار میکنن انگار من بیشتر از یه "هیچی ناکافی" هستم، و این بعضی وقتا باعث میشه حس کنم واقعا وجود دارم و خوشحال بشم. اما روزایی که نمیتونم بیشتر از یک ثانیه به خودم توی آینه نگاه کنم، این موضوع فقط بهم حس ناامنی میده چون ته دلم حس میکنم حق با منه. حس میکنم واقعا هیچی نیستم و چیزی که بقیه میبینن دروغه. و درنهایت فکر میکنم که چقدر طول میکشه که اونا هم از چشمای من، منو نگاه کنن و بفهمن که اون چیزی که میخوان نیستم؟ چقدر طول میکشه تا حوصلهشون سربره و برن دنبال یکی خیلی بهتر، یکی که لیاقتشو داره؟
و بیشتر از همه میترسم که به آدمای زندگیم حس ناکافی بودن بدم. واقعا میترسم. ببخشید. من متاسفم.
ساحل افتاده گفت: گروه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد که آه من کیستم
موج ز خود رفتهای تیز خرامید و گفت
هستم اگر میروم، گر نروم نیستم.
-محمد اقبال لاهوری
موج ز خود رفته رفت
ساحل افتاده ماد
این، تن فرسوده را،
پای به دامن کشید؛
و آن سر آسوده را،
سوی افق ها کشاند.
ساحل تنها به درد
در پی او ناله کرد:
موج سبکبال من
بی خبر از حال من
پای تو در بند نیست!
بر سرد دوشت چو من
کوه دماوند نیست!
هستم اگر میروم! خوش تر از این پند نیست
بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست
ناله خاموش او، در دلم آتش فکند
رفتن؟ ماندن؟ کدام؟ ای دل اندیشمند؟
گفت:به پایان راه، هردو به هم میرسند!
عمر گذر کرده را غرق تماشا شدم
هستم اگر میروم، گفتم و رفتم چو باد
تن همه شوق و امید، جان همه آوا شدم
بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم
ز آن همه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم!
شوق درآمد ز پای، پای درآمد به سنگ
و آن نفس گرم تاز، در خم و پیچ درنگ؛
اکنون، دیگر، دریغ، تن به قضا داده است!
موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است!
#مشیری