#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_هشتاد_و_چهار
#فصل_هفتم_کتاب
#پنجرهای_روبهسوی_خدا
#از_زبان_سیدمحمدعلی_افقه_پسرداییشهیدصدرزاده
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
✨ برای دیدنش آمده بودم شهریار.
به من گفت: «داداش من باید یه موردی رو که بازداشت شده، از زندان دربیارم. بیا با هم بریم!»
🔺 در راه برایم تعریف کرد که «یه بچه سید که پدرش قبلا راننده سپاه بوده و الان بازنشستهاس، حالا کارت قرمزیه!» 🔴
❓ پرسیدم: «کارت قرمزی یعنی چه؟» 🤔
گفت: «یعنی بنده خدا عصبی مزاجه. 😡 وقتی قاطی کنه دیگه هیچچیز حالیش نیست. اوباش محله هم از این خصوصیت این بنده خدا سوء استفاده میکنن و اون روبرای دعوا می فرستن وسط. اونم حسابی کتک کاری میکنه!»
🌺🌺🌺
آنطور که مصطفی میگفت در یکی از همین دعواها بچههای بسیج هر دو طرف را گرفتند. مصطفی به یکی از طرفین دعوا کمی درشتی میکند که این سید خودش را میاندازد وسط و میگوید: «شما بسیجیا از همه بدترید، شما معلومالحالید و به جون مردم میافتید!» 😠
مصطفی هم برای اینکه ساکتش کند کنار پایش یک تیر میزند.
بعداً یک گوشه سید را گیر میآورد و میگوید: «مگه من اون روز با تو حرف نزدم که تو دوباره خودت رو قاطی ماجرا کردی؟ تو که میای هیئت چرا درگیر این ماجراها میشی؟ تو که سیدی و پسر حضرت زهرایی چرا اوباشبازی در میاری؟»
🌹🌹🌹
بعدش هم با او رفیق میشود، 💕 اما چند وقت بعد خبردار میشود که سید دوباره قاطی کرده و با پدرش درگیر شده و در بازداشتگاه است. 😔
🔻🔻🔻
با مصطفی رفتیم و او با پدرش صحبت کرد و رضایت گرفت و آوردیمش بیرون. وقتی از پاسگاه در میآمدیم به او گفت: «تو که عاشق حضرت عباسی باید یه بار بری کربلا. مدارک رو بیا تا برات جور کنم که بری کربلا!» 😍
سید دوباره شاکی گفت: «آقا مصطفی همش به من گیر میدن.😠 خب شما بگو چکار کنم. بابا دست از سرم بر نمیدارن!» 😞
چند ضربهی آرام روی شانهاش زد و گفت: «بیا پیش خود ما توی هیئت و پایگاه کار کن. حقوق و مزایات هم با خودِ ما، نگران نباش!» 😊
🌹🌹🌹
بعد از شهادتش سر مزار و مسجد، خیلی از این لاتها آمده بودند. لباسهایشان را که برای سینهزنی درمیآوردند همه جای بدنشان جای چاقو خالکوبی بود.
✨ همه هم عاشق مصطفی بودند و برایش زار میزدند✨
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
@syed213