#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_هفتاد_و_نه
#فصل_هفتم_کتاب
#پنجرهای_روبهسوی_خدا
#از_زبان_سیدمحمدعلی_افقه_پسرداییشهیدصدرزاده
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌀 من بیشتر با مرتضی دوست بودم. همیشه میرفتیم برای خودمان یک گوشهای و مشغول بازی میشدیم.
🌀 با مصطفی چندان رابطهی دوستانهای نداشتم. هر موقع به تهران و خانهی ما میآمدند، خیلی سربهسر من و مرتضی میگذاشت.😉
🌀 یادم است آن موقعها بابا برایمان بازی کامپیوتری میکرو خریده بود. نوبت مصطفی که میشد عزا میگرفتیم،😔 خیلی دیر میسوخت. وقتی هم که میباخت، ترانسِ میکرو را برمیداشت و نمیگذاشت بازی کنیم.😡
🌀 چند وقتی هم به دنبال کُشتی بود. وقتی میخواست من و مرتضی را تحویل بگیرد، ما را میبرد گوشهای و چند تا فن کُشتی یادمان میداد. من یک دوبندهی کُشتی آبیرنگ داشتم که خود مصطفی آن را هدیه داده بود. 💕 هر موقع که مشغول کُشتی گرفتن میشدیم، دوبنده را میپوشیدم که مثلا حس کشتیگیری را پیدا کنم. مصطفی هم مثل یک مربی ناظر بازی ما میشد.
🌀 وقتی آمدند شهریار هر روز به چیزی علاقهمند میشد و میرفت دنبالش، اما بعد از مدتی رهایش میکرد. یکبار که خانهشان بودیم، با لباس بسیجی آمد خانه.😍
🌀 عمومحمد گفت: «مصطفی بسیجی شده!» 😉 همه فکر میکردند جوگیر شده، حتی یکی دو نفر گفتند: «مصطفی تو مگر حزب بادی؟»
🌀 تا یکی دو سال اول همه منتظر بودند که مصطفی بسیج را هم مثل تمام چیزهایی که امتحان کرده بود، کنار بگذارد و به قول معروف از جو خارج شود، اما بالاخره همه باور کردیم که مصطفی راه و علاقهاش را پیدا کرده.
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
@syed213