eitaa logo
「 ایــھامـ」
1.9هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
174 ویدیو
5 فایل
به حال خویش می‌خندیم می‌گرییم می‌میریم جهانِ رنج و اندوهیم ما، مایی که انسانیم _محدثه‌نبی‌حسینی [بانوی‌ایهام] ناشناسمون: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1m5tfo4&btn=ایهام حرفِ دل: @hrf_dl جهت تب و ضرورت: @Artist55
مشاهده در ایتا
دانلود
○ • بہ قول نیما : یادت روشنم میدارد🌱✨◕‿◕ 𝒯_𝑔𝒽𝒶𝓁𝒶𝓂/طࢪاوت‌قݪمـ
•○⚔ ماجراهاۍ احساسے خطرناڪ‌تر ازجنگ هستند...! در نبࢪد آدم يڪ بار بیشتر ڪشتہ نمی‌شود ولي در عشق چندين بار...!💔 𝒯_𝑔𝒽𝒶𝓁𝒶𝓂/طࢪاوت‌قݪمـ♥️
‌○ • ذوق شعرم را ڪجا بردے ڪہ بعد از رفتنت عشق♥و شعر ودفتر و خودڪار🖊 آرامم نڪرد . . . ! 𝒯_𝑔𝒽𝒶𝓁𝒶𝓂☕️
○ • |عطࢪ ریحــــــــٰان🌸🍃| روی صندلی جلوی ماشین مینشینم. کمربند ایمنی را میبندم. زیر لب آیت الکرسی میخوانم. در حالی که ماشین را روشن میکند با خنده میگوید: -نترس باباجونی! دفعه‌ی اولم که نیست..! میخندم، سرم را به نشانه ی تایید تکان میدهم و میگویم: -به سلامت برسیم صلوات...! لبخند میزند. زیر لب بسم اللهی میگوید و حرکت می‌کنیم... چند کیلومتری از شهر دور میشویم. با دیدن بیلبورد تبلیغاتی داخل اتوبان، یادم می افتد مهم ترین چیز را خانه جا گذاشته ام. می‌گویم: -ای وای دیدی چیشد؟ کیک تولدتو یادم رفت بیارم...! فاطمه با لبخند میگوید: -نگران کیک نباشید تو صندوق عقب راحت نشسته...البته جا میموند هم اشکالی نداشت... لبخند شیطنت‌آمیزی میزند و ادامه میدهد: -نهایتا یه تولد دیگه با کیک برام میگرفتید... با خنده می‌گویم: -فرشته‌ی نجاتِ ناقلای بابا..! از اینهمه شباهت فاطمه به ریحانه برای بار هزارم متعجب میشوم او هم مانند مادرش است همانقدر دقیق و منظم. می گوید: -امیدوارم تا قبل از غروب برسیم پیش مامان... شبای جاده‌ی ‌روستا واقعا تاریکه... -راهی نمونده فاطمه جان... انشآلله به تاریکی نمیخوریم... وارد جاده خاکی و پر دست انداز روستا میشویم. چشمانم را میبندم. یاد چنین روزی در ۱۸ سال پیش می‌افتم: کف مینی‌بوس نشسته بودم. سر ریحانه، روی پاهایم بود. با تکان‌های مکرر مینی‌بوس، شانه‌هایم به صندلی می‌خورد. اما مواظب بودم ریحانه به جایی نخورد. تمام صندلی‌ها خالی بود، ولی او حالش خوب نبود. نمی توانست بنشیند.به خاطر همین، کف مینی‌بوس زیر انداز پهن کردم. تا شهر راه زیادی مانده بود. با صدای ناله خفیف ریحانه به خودم آمدم. دستش را روی برآمدگی شکمش فشار داد. درد دوباره سراغش آمده بود. طاقت دیدن این حالش را نداشتم. شروع کردم دلداری دادن. - ریحانم یکم دیگه می‌رسیم. به چند ساعت دیگه فکر کن. به زمانی که دخترقشنگمونو بغلت می‌گیری. در حالی که از درد صورتش جمع شده بود، لبخند مهربانی زد؛ از همان‌هایی که قند در دل آب می‌کرد. بریده بریده گفت: - حالا... از کجا... این‌قدر مطمئنی که دختره؟ پتویش را محکم‌تر دورش پیچیدم و گفتم: -اره خب، نمیشه با اطمینان گفت. ولی دوست دارم دختر باشه یه دختر ناز مثل مامانش. - ولی من دوست دارم بچمون مثل باباش باشه... همین‌قدر خوب و آقا. با خنده گفتم: - حالا نمیشه خوب باشه ولی آقا نباشه؟ از خنده‌ام خنده‌اش گرفت و گفت: - چه فاطمه باشه چه محمد...امیدوارم صالح باشه. هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که دوباره درد سراغش آمد. ریحانه بی‌تاب شده بود و من از دیدن بی‌تابی او بی‌تاب‌تر. صدای ناله‌های ضعیفش قلبم را می‌لرزاند و میان صدای غرغر‌های مینی‌بوس پیر گم می‌شد. یک‌دفعه ماشین وسط جاده ایستاد. صدای مش رمضان از جلوی ماشین آمد: - ای وای! بنزین تموم کردیم. کلافه دستی به موهایم کشیدم. ساک وسایل نوزاد را زیر سر ریحانه گذاشتم. از مینی‌بوس پیاده شدم و با کمک مش‌رمضان به هر زحمتی بود مینی‌بوس را هل دادیم و به کنار جاده رساندیم. جاده تاریک بود. تلاش نور کم‌سوی چراغ‌های مینی‌بوس برای شکست تاریکی بی فایده بود. هیچ کس در جاده نبود. صدای ناله‌های ضعیف ریحانه، سکوت موهوم حاکم بر فضا را می‌شکست و قلبم را مچاله می‌کرد. حالا باید چه کار می‌کردم؟ دستی آرام بر شانه‌ام نشست. مش رمضان بود. - پسرم من کنار جاده وای‌میستم که اگه ماشینی رد شد ازش بنزین بگیرم. تو برو تو ماشین پیش خانمت، مواظبش باش، بهش روحیه بده و نزار بخوابه. آخه ممکنه خدایی نکرده از هوش بره. اینو منی که بابای ۹ تا بچه هستم از روی تجربه دارم بهت میگم... برو پسرم! دستش را که روی شانه‌ام بود، بوسیدم. در تمام این مدت مانند پدرم بود؛ پدری که هیچ‌وقت ندیده بودمش. ضربان قلبم تند می‌زد. در سرمای استخوان سوز جاده، دستانم عرق کرده بود و اضطراب مبهمی آزارم می‌داد. چشمانم را بستم و گفتم: - خدایا من به خاطر خودت به این روستا اومدم و این سختی‌ها رو تحمل کردم؛ خودت هم کمکم کن. بسم اللهی گفتم و سوار مینی‌بوس شدم. ریحانه با چشمانی نیمه باز نگاهم می‌کرد. دانه های درشت عرق روی پیشانی‌اش نشسته بود. از درد پتو را در مشتش فشار می‌داد. رفتم کنارش نشستم. سرش را دوباره روی پاهایم گذاشتم. در این شرایط باید درمورد چه چیزی حرف می‌زدم که خوابش نبرد؟ شاید بازگو کردن خاطرات روزهای آشنایی‌مان بهترین راه بود. - ریحانه جان یادته روز اولی که همو دیدیم؟ بی رمق جوابم را داد - آره... یه آقا معلم اتو کشیده ....که تازه از شهر اومده بود... - یه خانم محترم و با سواد و زیبا و مغرور مغرور را با تأکید بیشتری گفتم؛ و ادامه دادم. 🌸🍃 ادامه دارد... 𝒯_𝑔𝒽𝒶𝓁𝒶𝓂/طࢪاوت‌قݪمـ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ما قصہ‌ے دل جُز بہ بَر یاࢪ نبردیمـ♥:) - هوشنگ ابتهاج...
● • فࢪاموش ڪردنت ساده است ! چند خط شعࢪ می‌خواهد وُ چند صد سال عمࢪ .. @T_ghalam☕️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
• ○ -روزهآ را میفروشم شب بھ جايش ميخرم چون تصور ڪردنت هنگام شب زيباتر است♥:) 🌙 ‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝒯_𝑔𝒽𝒶𝓁𝒶𝓂/طࢪاوت‌قݪمـ
[بسم‌اللھِ‌قلب‌هاےآرام🌿]
• ○ 👒 تو همان صبح قشنگے ڪہ پس از هر تڪرار، عاقبت این دل دیوانہ بہ نامت خوردھ...💚˘˘ 𝒯_𝑔𝒽𝒶𝓁𝒶𝓂/طࢪاوت‌قݪمـ🌱