「 ایــھامـ」
سلام و مھر🌸 بہ پیشنهاد شما قراره یکی از داستان های کوتاهی که به تازگے نوشتم رو توے ڪانال بزارم:) ف
بہ مناسبت گذشتنمون از مرز ۴۰۰
الوعده وفا🙃🌸👇🏻
○
•
|عطࢪ ریحــــــــٰان🌸🍃|
#بخش_اول
روی صندلی جلوی ماشین مینشینم. کمربند ایمنی را میبندم. زیر لب آیت الکرسی میخوانم. در حالی که ماشین را روشن میکند با خنده میگوید:
-نترس باباجونی! دفعهی اولم که نیست..!
میخندم، سرم را به نشانه ی تایید تکان میدهم و میگویم:
-به سلامت برسیم صلوات...!
لبخند میزند. زیر لب بسم اللهی میگوید و حرکت میکنیم...
چند کیلومتری از شهر دور میشویم. با دیدن بیلبورد تبلیغاتی داخل اتوبان، یادم می افتد مهم ترین چیز را خانه جا گذاشته ام. میگویم:
-ای وای دیدی چیشد؟ کیک تولدتو یادم رفت بیارم...!
فاطمه با لبخند میگوید:
-نگران کیک نباشید تو صندوق عقب راحت نشسته...البته جا میموند هم اشکالی نداشت...
لبخند شیطنتآمیزی میزند و ادامه میدهد:
-نهایتا یه تولد دیگه با کیک برام میگرفتید...
با خنده میگویم:
-فرشتهی نجاتِ ناقلای بابا..!
از اینهمه شباهت فاطمه به ریحانه برای بار هزارم متعجب میشوم او هم مانند مادرش است همانقدر دقیق و منظم. می گوید:
-امیدوارم تا قبل از غروب برسیم پیش مامان... شبای جادهی روستا واقعا تاریکه...
-راهی نمونده فاطمه جان... انشآلله به تاریکی نمیخوریم...
وارد جاده خاکی و پر دست انداز روستا میشویم. چشمانم را میبندم. یاد چنین روزی در ۱۸ سال پیش میافتم:
کف مینیبوس نشسته بودم. سر ریحانه، روی پاهایم بود. با تکانهای مکرر مینیبوس، شانههایم به صندلی میخورد. اما مواظب بودم ریحانه به جایی نخورد.
تمام صندلیها خالی بود، ولی او حالش خوب نبود. نمی توانست بنشیند.به خاطر همین، کف مینیبوس زیر انداز پهن کردم. تا شهر راه زیادی مانده بود.
با صدای ناله خفیف ریحانه به خودم آمدم. دستش را روی برآمدگی شکمش فشار داد. درد دوباره سراغش آمده بود. طاقت دیدن این حالش را نداشتم. شروع کردم دلداری دادن.
- ریحانم یکم دیگه میرسیم. به چند ساعت دیگه فکر کن. به زمانی که دخترقشنگمونو بغلت میگیری.
در حالی که از درد صورتش جمع شده بود، لبخند مهربانی زد؛ از همانهایی که قند در دل آب میکرد. بریده بریده گفت:
- حالا... از کجا... اینقدر مطمئنی که دختره؟
پتویش را محکمتر دورش پیچیدم و گفتم:
-اره خب، نمیشه با اطمینان گفت. ولی دوست دارم دختر باشه یه دختر ناز مثل مامانش.
- ولی من دوست دارم بچمون مثل باباش باشه... همینقدر خوب و آقا.
با خنده گفتم:
- حالا نمیشه خوب باشه ولی آقا نباشه؟
از خندهام خندهاش گرفت و گفت:
- چه فاطمه باشه چه محمد...امیدوارم صالح باشه.
هنوز چند دقیقهای نگذشته بود که دوباره درد سراغش آمد. ریحانه بیتاب شده بود و من از دیدن بیتابی او بیتابتر. صدای نالههای ضعیفش قلبم را میلرزاند و میان صدای غرغرهای مینیبوس پیر گم میشد. یکدفعه ماشین وسط جاده ایستاد.
صدای مش رمضان از جلوی ماشین آمد:
- ای وای! بنزین تموم کردیم.
کلافه دستی به موهایم کشیدم. ساک وسایل نوزاد را زیر سر ریحانه گذاشتم.
از مینیبوس پیاده شدم و با کمک مشرمضان به هر زحمتی بود مینیبوس را هل دادیم و به کنار جاده رساندیم. جاده تاریک بود. تلاش نور کمسوی چراغهای مینیبوس برای شکست تاریکی بی فایده بود. هیچ کس در جاده نبود. صدای نالههای ضعیف ریحانه، سکوت موهوم حاکم بر فضا را میشکست و قلبم را مچاله میکرد. حالا باید چه کار میکردم؟ دستی آرام بر شانهام نشست. مش رمضان بود.
- پسرم من کنار جاده وایمیستم که اگه ماشینی رد شد ازش بنزین بگیرم. تو برو تو ماشین پیش خانمت، مواظبش باش، بهش روحیه بده و نزار بخوابه. آخه ممکنه خدایی نکرده از هوش بره. اینو منی که بابای ۹ تا بچه هستم از روی تجربه دارم بهت میگم... برو پسرم!
دستش را که روی شانهام بود، بوسیدم. در تمام این مدت مانند پدرم بود؛ پدری که هیچوقت ندیده بودمش.
ضربان قلبم تند میزد. در سرمای استخوان سوز جاده، دستانم عرق کرده
بود و اضطراب مبهمی آزارم میداد. چشمانم را بستم و گفتم:
- خدایا من به خاطر خودت به این روستا اومدم و این سختیها رو تحمل کردم؛ خودت هم کمکم کن. بسم اللهی گفتم و سوار مینیبوس شدم. ریحانه با چشمانی نیمه باز نگاهم میکرد. دانه های درشت عرق روی پیشانیاش نشسته بود. از درد پتو را در مشتش فشار میداد. رفتم کنارش نشستم. سرش را دوباره روی پاهایم گذاشتم. در این شرایط باید درمورد چه چیزی حرف میزدم که خوابش نبرد؟
شاید بازگو کردن خاطرات روزهای آشناییمان بهترین راه بود.
- ریحانه جان یادته روز اولی که همو دیدیم؟
بی رمق جوابم را داد
- آره... یه آقا معلم اتو کشیده ....که تازه از شهر اومده بود...
- یه خانم محترم و با سواد و زیبا و مغرور
مغرور را با تأکید بیشتری گفتم؛ و ادامه دادم.
#بانوی_ایهام 🌸🍃
ادامه دارد...
𝒯_𝑔𝒽𝒶𝓁𝒶𝓂/طࢪاوتقݪمـ
●
•
فࢪاموش ڪردنت ساده است !
چند خط شعࢪ میخواهد وُ
چند صد سال عمࢪ ..
#افشین_صالحی
@T_ghalam☕️
•
○
-روزهآ را میفروشم
شب بھ جايش ميخرم
چون تصور ڪردنت هنگام شب
زيباتر است♥:)
#شبتونبھشت🌙
𝒯_𝑔𝒽𝒶𝓁𝒶𝓂/طࢪاوتقݪمـ ♡
•
○
👒
تو همان صبح قشنگے
ڪہ پس از هر تڪرار،
عاقبت این دل دیوانہ
بہ نامت خوردھ...💚˘˘
𝒯_𝑔𝒽𝒶𝓁𝒶𝓂/طࢪاوتقݪمـ🌱
「 ایــھامـ」
○ • |عطࢪ ریحــــــــٰان🌸🍃| #بخش_اول روی صندلی جلوی ماشین مینشینم. کمربند ایمنی را میبندم. زیر لب آ
○
•
|عطࢪ ریحــــــــٰان🌸🍃|
#بخش_دوم
- البته غرورش بیشتر جلوی مردا بود. ولی مهربونیش برای همه. میخواستم مدرسهی روستا رو تعمیر کنم، اما هیچکدوم از والدین بچهها زیر بار هزینش نمیرفتن. راه مدرسه از روستا خیلی دور بود و بعضی از اهالی بخاطر همین بچه هاشونو مدرسه نمیفرستادن. ولی هیچکس حاضر نبود نه برای تعمیرات این مدرسه و نه برای ساخت مدرسهی جدید هزینه کنه. صبح ها توی مدرسه درس میدادم و عصرها توی حیاط امامزاده روستا، برای بچههایی که خانوادشون اجازه نمیدادن مدرسه بیان، تدریس میکردم. امام زاده هم که هیچ امکاناتی نداشت.
میان صحبتم نگاهی به ریحانه انداختم انگار دردش کمتر شده بود خیره به یک نقطه و در سکوت گوش میکرد.
- یه روز عصر که برای تدریس اومده بودم امامزاده دیدم توی حیاط یه تخته وایت برد گذاشتهشده. بچه ها گفتن اینو قبل از اومدن شما خانم قریشی آورده و خانم قریشی همون بانوی مغرور مهربون بود...
ریحانه به چشمهایم خیره شد. و گفت:
- پس از همون اول...حسابی، دل امین آقا رو...برده بودم...
ناله خفیفی که کرد مانع شد جوابش را بدهم. با نگرانی پرسیدم:
- خوبی؟
لبخندی زد و گفت:
- تاوقتی... تو کنارمی...اره
لبخندم از دیدن تبسمش جان گرفت و ادامه دادم:
بعد از یه مدت درسهای دانشگاهم شروع شد. صبحها میرفتم دانشگاه و عصرها برای تدریس به روستا میومدم. دیگه واقعا نمیتونستم دو جا تدریس کنم. دوره افتادم تو روستا با والدین صحبت کردم که یا یه مدرسه جدید بسازن یا بذارن بچه هاشون بیان همونجا. اما مردم به هیچ صراطی مستقیم نبودن... تا اینکه مش رمضان بهم گفت فقط یه نفر توی این روستا هم خیلی ثروتمند بود و هم دستش به خیر میرفت که خدا بیامرزدش... ولی دخترش خلف صدق پدرشه حتما کمک میکنه. خلاصه که باز هم گذرمون افتاد به همون خانم مغرور مهربون!... میدونی؟ وقتی گفتی برای ساخت مدرسه زمینهای پدری تو میفروشی به فرشته بودنت ایمان آوردم.
صدای ناله ریحانه مرا از حال و هوای آن روزها به داخل مینیبوس پرت کرد. دوباره همان اضطراب مبهم سراغم آمد. سرما تا مغز استخوانم دوید. حتما ریحانه هم مثل من سردش بود. کتم را در آوردم و رویش انداختم. ریحانه مدام پتو را در مشتش فشار میداد تا صدای نالهاش بلند نشود. لبخند تصنعی زدم و گفتم:
-دخترم اینقدر مامانتو اذیت نکن تو هنوز نمیدونی تو بطن چه فرشته ای هستیا.
ریحانه در حالی که سعی میکرد رد درد را در صدایش مخفی کند گفت:
-اگه نی نی مون... پسر باشه.. همش میگی دختر...بهش برمیخوره ها...
-عزیزم سونوگرافی نرفتی که تا چند ساعت قبل زایمان سر دختر یا پسر بودنش چونه بزنیم؟
+سونوگرافی... نرفتم که... طعم شیرین این... انتظار رو، از دست ندیم.
سکوت کرد و با سکوت وهمانگیز حاکم بر فضا، اضطرابم تشدید شد. کاش میتوانستم کاری کنم. خدایا خودت کمکمان کن!
با صدایش از فکر و خیال بیرونم کشید.
-روز افتتاح مدرسه رو یادته؟ ...هیچ وقت لبخند بچهها ... وقتی پشت نیمکت های نو نشسته بودنو ...فراموش نمیکنم...
-لبخند اونا بخاطر ایثار تو بود.
-و... تلاش های تو...
عمیق به چشمانش نگاه کردم فکرم ناخودآگاه بر زبانم جاری شد.
-هیچ وقت فکرشم نمیکردم ریحانهی من بشی!
از درد صورتش مچاله شده بود. با دستمال عرقهای روی پیشانیاش را پاک کردم.
-یه سوال بپرسم؟
-جانم..؟
- چیشد که حاضر شدی از بین اون همه خواستگار با موقعیت خوب به یه معلم ساده جواب بله بدی؟
-چون... اون اقا معلم... مثل همه نبود ...
منتظر نگاهش کردم. حرفش را کامل کرد.
-وقتی دیدم ...بخاطر آموزش به بچههای روستا ...اونطوری به هر دری میزنی...، فهمیدم تو ...با بقیه جوونا که تو این سن فقط به فکر خوش گذرونیشون هستن...، فرق داری... فهمیدم میشه به عنوان یه همسفر ...روت حساب کرد... یه همسفر تا بهشت...
چند دقیقه نگذشته بود که دردش شدت گرفت. صدای نالههایش قلبم را میسوزاند. چه کار باید میکردم؟ به جز دعوت کردن به آرامش، مگر کاری از دستم بر میآمد؟ یکدفعه صدای نالههایش قطع شد. آرام دستم را روی صورتش گذاشتم و گفتم:
-ریحانم تو نباید بخوابی.
جوابی نداد.
تکانش دادم بدنش گرم بود اما جوابم را نمیداد. نبضش آرام میزد.
اشک به چشمانم هجوم آورد. از هوش رفته بود!
با عجله از مینیبوس بوس پایین آمدم. به ابتدا و انتهای جاده نگاه کردم، هیچکس نبود! هیچ کسِ هیچ کس... حتی مش رمضان. حالا باید چهکار میکردم؟
#بانوی_ایهام 🌸🍃
ادامه دارد...
𝒯_𝑔𝒽𝒶𝓁𝒶𝓂/طࢪاوتقݪمـ🌱