•
○
👒
تو همان صبح قشنگے
ڪہ پس از هر تڪرار،
عاقبت این دل دیوانہ
بہ نامت خوردھ...💚˘˘
𝒯_𝑔𝒽𝒶𝓁𝒶𝓂/طࢪاوتقݪمـ🌱
「 ایــھامـ」
○ • |عطࢪ ریحــــــــٰان🌸🍃| #بخش_اول روی صندلی جلوی ماشین مینشینم. کمربند ایمنی را میبندم. زیر لب آ
○
•
|عطࢪ ریحــــــــٰان🌸🍃|
#بخش_دوم
- البته غرورش بیشتر جلوی مردا بود. ولی مهربونیش برای همه. میخواستم مدرسهی روستا رو تعمیر کنم، اما هیچکدوم از والدین بچهها زیر بار هزینش نمیرفتن. راه مدرسه از روستا خیلی دور بود و بعضی از اهالی بخاطر همین بچه هاشونو مدرسه نمیفرستادن. ولی هیچکس حاضر نبود نه برای تعمیرات این مدرسه و نه برای ساخت مدرسهی جدید هزینه کنه. صبح ها توی مدرسه درس میدادم و عصرها توی حیاط امامزاده روستا، برای بچههایی که خانوادشون اجازه نمیدادن مدرسه بیان، تدریس میکردم. امام زاده هم که هیچ امکاناتی نداشت.
میان صحبتم نگاهی به ریحانه انداختم انگار دردش کمتر شده بود خیره به یک نقطه و در سکوت گوش میکرد.
- یه روز عصر که برای تدریس اومده بودم امامزاده دیدم توی حیاط یه تخته وایت برد گذاشتهشده. بچه ها گفتن اینو قبل از اومدن شما خانم قریشی آورده و خانم قریشی همون بانوی مغرور مهربون بود...
ریحانه به چشمهایم خیره شد. و گفت:
- پس از همون اول...حسابی، دل امین آقا رو...برده بودم...
ناله خفیفی که کرد مانع شد جوابش را بدهم. با نگرانی پرسیدم:
- خوبی؟
لبخندی زد و گفت:
- تاوقتی... تو کنارمی...اره
لبخندم از دیدن تبسمش جان گرفت و ادامه دادم:
بعد از یه مدت درسهای دانشگاهم شروع شد. صبحها میرفتم دانشگاه و عصرها برای تدریس به روستا میومدم. دیگه واقعا نمیتونستم دو جا تدریس کنم. دوره افتادم تو روستا با والدین صحبت کردم که یا یه مدرسه جدید بسازن یا بذارن بچه هاشون بیان همونجا. اما مردم به هیچ صراطی مستقیم نبودن... تا اینکه مش رمضان بهم گفت فقط یه نفر توی این روستا هم خیلی ثروتمند بود و هم دستش به خیر میرفت که خدا بیامرزدش... ولی دخترش خلف صدق پدرشه حتما کمک میکنه. خلاصه که باز هم گذرمون افتاد به همون خانم مغرور مهربون!... میدونی؟ وقتی گفتی برای ساخت مدرسه زمینهای پدری تو میفروشی به فرشته بودنت ایمان آوردم.
صدای ناله ریحانه مرا از حال و هوای آن روزها به داخل مینیبوس پرت کرد. دوباره همان اضطراب مبهم سراغم آمد. سرما تا مغز استخوانم دوید. حتما ریحانه هم مثل من سردش بود. کتم را در آوردم و رویش انداختم. ریحانه مدام پتو را در مشتش فشار میداد تا صدای نالهاش بلند نشود. لبخند تصنعی زدم و گفتم:
-دخترم اینقدر مامانتو اذیت نکن تو هنوز نمیدونی تو بطن چه فرشته ای هستیا.
ریحانه در حالی که سعی میکرد رد درد را در صدایش مخفی کند گفت:
-اگه نی نی مون... پسر باشه.. همش میگی دختر...بهش برمیخوره ها...
-عزیزم سونوگرافی نرفتی که تا چند ساعت قبل زایمان سر دختر یا پسر بودنش چونه بزنیم؟
+سونوگرافی... نرفتم که... طعم شیرین این... انتظار رو، از دست ندیم.
سکوت کرد و با سکوت وهمانگیز حاکم بر فضا، اضطرابم تشدید شد. کاش میتوانستم کاری کنم. خدایا خودت کمکمان کن!
با صدایش از فکر و خیال بیرونم کشید.
-روز افتتاح مدرسه رو یادته؟ ...هیچ وقت لبخند بچهها ... وقتی پشت نیمکت های نو نشسته بودنو ...فراموش نمیکنم...
-لبخند اونا بخاطر ایثار تو بود.
-و... تلاش های تو...
عمیق به چشمانش نگاه کردم فکرم ناخودآگاه بر زبانم جاری شد.
-هیچ وقت فکرشم نمیکردم ریحانهی من بشی!
از درد صورتش مچاله شده بود. با دستمال عرقهای روی پیشانیاش را پاک کردم.
-یه سوال بپرسم؟
-جانم..؟
- چیشد که حاضر شدی از بین اون همه خواستگار با موقعیت خوب به یه معلم ساده جواب بله بدی؟
-چون... اون اقا معلم... مثل همه نبود ...
منتظر نگاهش کردم. حرفش را کامل کرد.
-وقتی دیدم ...بخاطر آموزش به بچههای روستا ...اونطوری به هر دری میزنی...، فهمیدم تو ...با بقیه جوونا که تو این سن فقط به فکر خوش گذرونیشون هستن...، فرق داری... فهمیدم میشه به عنوان یه همسفر ...روت حساب کرد... یه همسفر تا بهشت...
چند دقیقه نگذشته بود که دردش شدت گرفت. صدای نالههایش قلبم را میسوزاند. چه کار باید میکردم؟ به جز دعوت کردن به آرامش، مگر کاری از دستم بر میآمد؟ یکدفعه صدای نالههایش قطع شد. آرام دستم را روی صورتش گذاشتم و گفتم:
-ریحانم تو نباید بخوابی.
جوابی نداد.
تکانش دادم بدنش گرم بود اما جوابم را نمیداد. نبضش آرام میزد.
اشک به چشمانم هجوم آورد. از هوش رفته بود!
با عجله از مینیبوس بوس پایین آمدم. به ابتدا و انتهای جاده نگاه کردم، هیچکس نبود! هیچ کسِ هیچ کس... حتی مش رمضان. حالا باید چهکار میکردم؟
#بانوی_ایهام 🌸🍃
ادامه دارد...
𝒯_𝑔𝒽𝒶𝓁𝒶𝓂/طࢪاوتقݪمـ🌱
•○♥○•
بہ جرم دزدے قلبم♡
شدے در من تو زندانے!
تو ڪہ با دین و ایمانے
چہ شد رسم مسلمانے?
بہ بطلان نمازت
با دل قصبے یقین دارم˘˘
نڪن مومن خودت را
خسته با سجده طولانے!
نرو مسجد ڪہ چشم👀
یڪ جماعت میشود محوت
و حق الناس هم دیگر
ندارد راه جبرانے..!
#ادمین_نویس
#بانوی_ایهام
𝒯_𝑔𝒽𝒶𝓁𝒶𝓂/طࢪاوتقݪمـ🕌
•○●☕️
ڪجاست جاے رسيدن
و پهن ڪردنِ يڪ فرش
و بۍخيــــال نشستن..؟🍁 :)
#سهرابسپهرے
@T_ghalam|♡|
⸀🌔✨˼
-شب و ࢪوزها همیشہ در حال گذرند...
با این دلٺنگی ها چہ ڪنم؟
#شبتونبھشت♡
#ادمین_نویس
#نقطہ
@T_ghalam|🌙|