eitaa logo
کانال خاطرات آزادگان
1.1هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
222 ویدیو
9 فایل
کانال خاطرات آزادگان روایتگر مقاومت، ایثارگری, از خودگذشتگی و خاطرات اسرای ایرانی در اردوگاه‌‌ها (سیاهچال‌های) حزب بعث عراق در سال‌های دفاع مقدس است. از پذیرش تبلیغات معذوریم. دریافت نظرات، پیشنهادات‌ و انتقادات: @takrit11pw90 @Susaraeiali1348
مشاهده در ایتا
دانلود
خسرو میرزائی/۲۶ ▪️نمی‌گذاریم سلامت به ایران بروید! هر روز و هر لحظه اسارت برای ما در عراق یک اتفاق و رویدادی تلخی را رقم می‌زد، یک روز در صف آمار که نشسته بودیم به بهانه واهی همگی نفرات آسایشگاه را بر روی زمین خاکی محوطه اردوگاه خوابانیده و غلطمان دادند، از این سر به آن سر محوطه و بلعکس، همزمان آنهایی هم که عقب می ماندند که معمولا افراد مسن و ناتوان و مریض بودند با ضربات کابل، لگد و یا روی سر، صورت، کمر و دنده اسرا ایستاده تنبیه، شکنجه‌ و یک خنده مستانه می‌کردند. یک نگهبان جلاد بنام مصطفی که وزن سنگین و هیکل تنومندی هم داشت بر روی یکی از اسرا ایستاده و فریاد می‌زد ما می‌توانیم راحت شما را در اینجا بکشیم و بلایی سرتان خواهیم آورد که تن و روان سالمی با خود اگر روزی قرار باشد به ایران بروید نداشته باشید. واقعا هم همینطور بود فضای خفقان و ترس و تغذیه ناسالم و مسائل بهداشتی و محیط آلوده همین بلا را دشمن بر سر اسرای ایرانی آورد. که اکثر قریب به اتفاق اسرا پس از آزادی به بیماری‌های گوناگونی مبتلا و به علت همین بیماری‌ها نیز به فیض شهادت نائل شدند. روحشان شاد. آزاده تکریت ۱۱ @taakrit11pw65
صادق جهانمیر| ۳ رفتی اسارت تا پایان جنگ! شبی که منو از منطقه کلانتر که روستایی بین سر پل ذهاب و قصر شیرین بود اسیر کردند ۶ تا سرباز بودیم که پشت یه سنگ بزرگ پناه گرفته بودیم. سر گروهبان جمشید کنار سمت چپم و یه سرباز که اسمش یادم نمیاد سمت راستم بود. سرش را بالا اورد ببینه اوضاع چطوریه، به محض اینکه سرش را بالا اورد تک تیر انداز زد وسط پیشانیش و افتاد و شهید شد. کناری سمت راستم هم تیر کالیبر ۵۰ خورد تو سفید رونش، یه ناله کرد و از حال رفت. در فاصله چند دقیقه یه تیر کالیبر ۵۰ خورد زمین و پوسته اون درست رفت تو گلوم کنار غضروف بالایی قفسه سینه ام و فقط کمی داغی در سینه ام احساس کردم و یکی از بچه‌ها اشاره کرد به من که تیر خوردی دست به سینه ام زدم دیدم خون میاد برای اینکه روحیه بچه‌ها خراب نشه جلوی لباس را کشیدم روش. همینجور یک ریز، گلوله‌ها بطرف ما می آمد و نمی دونستیم کدام طرف را باید بزنیم . سه تا دیگه از بچه‌ها یکی از تهران و یکی دیگه که اسمش را فراموش کردم تیر خورده بودند و ناله می گردند یکی هم اهل گرگان، علی اباد کتول بود هنوز تیر نخورده بود. بهش گفتم: تو برو عقب نشینی کن تا سالم بمونی گفت: مگه شما را میتونم ول کنم و برم! تا شب می مونم شاید بتونم یکی یکی شما را بکشم عقب ولی متاسفانه اونم یه تیر خورد تو کمرش اینم بگم از طلوع خورشید وقتی وارد منطقه درگیری شدیم تا عصر هنگام ساعت ۵ تک تیر اندازشون با تفنگ قناصه همه را شهید کرد و پای چپ من هم دوبار مورد رگبار قرار گرفت که کلاه ماهیچه پایم از بین رفت خلاصه یکی یکی بچه‌ها را شهید کردند و تشنگی و گرسنگی به من فشار آورده بود خون زیادی از من رفته بود خواستم از بیسکویت جیره جنگی بخورم غافل از اینکه اصلا بزاق ندارم که اون را قورت بدم یدونه گذاشتم تو دهنم و نتونستم قورتش بدم داشتم خفه می شدم تا اینکه با انگشت اشاره کردم تو دهنم و همه را بیرون ريختم کمی تونستم نفس بکشم هر لحظه منتظر تیر خلاص بودم تا اینکه یه گلوله خورد به به کلاهم گرمای تیر را روی سرم کاملأ احساس کردم ولی توفیق شهادت نصیبم نشد این وقایع از طلوع آفتاب تا عصر طول کشید دست سرباز اهل قزوین تو دستم بود و دلداریش می‌دادم که شب بشه یه جوری از مهلکه می‌آییم بیرون. البته تو این زمان چندین بار بیهوش می شدم و دوباره صدای گلوله‌ها را می شنیدم که احساس کردم دست رفیقم که تو دستم بود کاملأ سرد شده آخه تک تیر انداز یکی یکی بچه‌ها را شهید کرد و من موندم تک و تنها بی حال وبی رمق که صدای چند را را بطور نامفهوم شنیدم که به ما نزدیک شدن و به هر که می رسیدند یه لگدی به جسم مطهرشون می زدن و اگه عکس العمل نمی دیدند دست می‌کردند تو جیبهاشون و دنبال غنیمتی بودند مثل ساعت و پول و هرچی که براشون با ارزش بود کفش های نو را هم در می آوردند از پای شهدا به من رسیدند یه لگد زدن به پایی که چند تا تیر خورده بود نتونستم طاقت بیارم داد زدم که یکیشون گفت حی حی (چون رشته درسیم ادبیات بود فهمیدم میگه زنده است) یه بار دیگه زد و فریاد زد یالا قم (پاشو) جواب دادم « آنا مجروح» نگاه کردند به سینه و پام دیدند که خونی است. یکیشون منو از دست راست گرفت بلند کرد و برد دم سنگر فرماندهی، شاید صد قدم رفتیم من نشستم. یه سرباز یه کلت افسری غنیمتی را از ضامن خارج کرد گذاشت رو شقيقه ام و گفت :«اطلق؟»(یعنی بزنم )منم نگاهش کردم وبا چهره ام بهش فهموندم برام مهم نیست یه تیر خالی کرد از کنار سرم رد شد و دوباره گرفت طرفم گفت:« های مره اطلقک»(اینبار شلیک می کنم) منم بازم بی تفاوت مثل قبل بهش فهموندم ترسی از کشته شدن ندارم وبا سرباز دیگر زدن زیر خنده ! داشتند منو عذاب و شکنجه روحی می‌دادند که یه افسر با صدای تیر دوید طرف ما فکر کنم افسر وظیفه و لیسانس بود. چون این وضعیت را دید با لگد زد زیر دست اون سرباز و بهش گفت: «اگه می خواستی بزنی همونجا می زدیش! حالا که اسیرش کردی حق نداری باهاش اینجوری کنی» چند تا حرف دیگه بهشون زد و داد زد آب بهش بدین و بی‌سیم بزنید که یه اسیر هم اینجاست . آب گرمی بهم دادن به محض اینکه خوردم، روتون گلاب، آب سبزی را استفراغ کردم و یکی گفت اگه آب بخوره خونریزی اون بیشتر میشه نون «صمون» دادند که اگه به سنگ میزدی نمی شکست! نتونستم بخورم چون زور دندونای من نمی تونست اونو گاز بزنه . با حسرت یه نگاهی به اجساد شهدا کردم و به خودم گفتم: رفتی اسارت تا پایان جنگ ! بعد از نیم ساعت یه ژیان هلال احمر اونا اومد و منو انداختن پیش چند تا دیگه از بچه‌ها ی زخمی که در منطقه اسیر شده بودند . ما را بردند تو یه روستایی که نزدیک قصر شیرین بود حدود ۱۲ نفر بودیم . چشامون را بستند و منتظر آمبولانس شدیم. شهریور بود و اون مناطق خیلی گرم بود ولی هوا کم کم داشت خنک می شد. دقیقا ۱۱شهریور سال ۶۰ بود‌. آزاده موصل
عباسعلی مؤمن | ۳۶ شهرت: عباس نجار آن شب خیلی غریب بودیم! روز ۵ اسفند ۶۵ قرار شد بعد از مدت‌ها اسرا را به اردوگاه منتقل‌ کنند. به گفته عراقی‌ها آنجا بزرگ و آزاد بود، برای هرکس کار و حرفه‌ای وجود داشت از قبیل کشاورزی،صعنتی و ... همه خوشحال که از این محیط کوچک نجات پیدا می‌کنیم. آن روز بعد از آن همه روزهای سخت، نان و یک قُلپ چای و یک عدد تخم‌ مرغ آب‌پز برای صبحانه دادند،برخی تخم مرغ را بو می‌کردند صبحانه را خوردند. بچه‌ها را به خط کرده و سوار اتوبوس‌ها کردند.موقع حرکت دستانمان را به دستگیره صندلی پشتی و تعدادی را هم به پشت کمرشان بستند.من هم جزو آن افرادی بودم که دستشان به صندلی پشتی بسته شده بود. پرده‌های اتوبوس را کشیده شده بودند که ما بیرون را نبینیم. همراه با دو نفر نگهبان، ماشین به سمت اردوگاه حرکت‌ کرد.از پادگان بزرگی که در آن حبس بودیم خارج شدیم. من کنار پنجره بودم یواشکی با سرم پرده ماشین به اندازه دو سانت کنار زدم.نفر بغل دستیم «علی محمد درویش»کاشمری بود اشاره کردم که بیرون را نگاه کن . تا نگهبان به انتهای اتوبوس نگاه می‌کرد سرم را از زوی پرده برمی‌داشتم. بعد از مدت زمان طولانی و فشار روی دست‌ها که از پشت بسته شده بود؛آن‌قدر اذیت شدم که احساس می‌کردم کتف‌هایم در حال جداشدن است.به قدری با طناب سفت بسته بودند که خون در حال از جریان افتادن و در حال بی‌حس‌ شدن بود. هوا در حال تاریک شدن بود که چراغ‌های اتوبوس روشن شدتا رسیدیم به یک پادگان نظامی که تا چشم کار می‌کرد سربازان عراقی با کلاه‌های قرمز دیده می‌شدند. طولی نکشید رسیدیم به سیم خاردارهای اردوگاه، نگهبان گفت: رسیدیم.اتوبوس‌ها پشت سر هم به نوبت وارد اردوگاه می‌شدند.اولین اتوبوس بچه‌ها را پیاده کرد.ما پنجمی بودیم که ناگهان صدای بچه‌ها بلند شد.چنان ناله و فریاد می‌زدن که صدایشان به گوش همه می‌رسید.ترس و لرز به جان‌مان افتاد.با خودم فکر کردم،یکی یکی بچه‌ها را به شهادت می‌رسانند! هوا گرد و خاک شده بود یک متری‌مان دیده نمی‌شد.زمانی که نوبت اتوبوس ما شد یکی از بچه‌ها که اسهال شديدی گرفته بود.نتوانست تحمل کند کف اتوبوس را کثیف کرد... جلوی یک ساختمان رسیدیم که فاصله آن تا درب ورودی حدودا ۱۰ متر بود.ولی در طول مسیر به عرض یک متر فاصله سربازان عراقی با چوب، کابل،نبشی،لوله آب و ... مانند یک تونل ایستاده بودند و از اسرا به نحو احسن پذیرایی می‌کردند.بین مان مجروح دست و پا قطع،یک چشم،یک‌ دست داشتیم. کسانی‌که نسبتا سالم‌تر بودند کمک می‌کردند که مجروحین بدحال از اتوبوس پیاده‌ و تا انتهای تونل خودشان را سپر مجروحین می‌کردند که مجروحین کمتر کتک بخورند. همه بعد از خروج تونل مرگ، زخم و کبودی ناشی از چوب،کابل و ... را بر روی بدن خود داشتیم،.از شکستن سر،دست،پا و ... هم بی‌نصیب نبودیم. شب سردی بود بسیاری از ما لباس مناسب برتن نداشتیم.بعضی‌ها لباسشان بدون آستین بود.چون در الرشید برای نظافت بدن بعد از اجابت مزاج؛یا پانسمان مجروحین‌ بدلیل نبود باند و گاز از آستین لباس استفاده کردند؛. شب سختی بود.انتظار چنین رفتار وحشتناکی نداشتیم.همه داخل سالن بزرگی شدیم که بعدا فهمیدیم آسایشگاه است. بعد از دو ساعت درب باز شد و تعدادی سرباز با قیافه‌های خشن وارد و دوباره کنم زدن ها شروع شد.بچه‌ها همه به دیوار انتهای اسایشگاه چسبیده و مجروحین بدحال را بین خودمان و دیوار قرار دادیم. پشت به سربازها و هرچه چوب و کابل بود به پشتمان فرود آمد ولی نگذاشتیم به مجروحین آسیبی برسد. وقتی از زدن خسته شدند رفتند و یک سطل پلاستیکی که نان ساندویچی درونش بود آوردند بین همه تقسیم شد به بعضی نرسید که دوستان محبت کردن از سهمیه خودشون به آنها دادند. جهت پایداری شکنجه پنجره‌ها را باز گذاشتند. آن شب خیلی از دوستان بدليل شدت هوای سرد نیاز به قضای حاجت پيدا کردند.جلوی درب ورودی یک نیم دیوار بود که روشویی نصب شده بود.ولی هنوز آماده استفاده نبود (بعدا یک سطل ۴ کیلوئی جهت ادرار در ساعاتی که داخل بودیم. از طرف دیگر سرمای زمستان و باز بودن پنجره‌ها استخوان‌های همه را به درد اورده بود. آزاده تکریت ۱۱ @taakrit11pw65
صادق جهانمیر | ۴ آمپول پرتابی! با دوستان دیگه که صحبت می کردم مشخص بود که که اکثر اردوگاه های عراق درگیر مریضی گال بودند.تو بیمارستان الرشید بغداد بعد از دم در نشینی من و شهادت هم تختی ام که از گردان خودمون بود،من رو به قسمت زندانی های افسران خودشون بردند. انجا مسئول تزریقات که می آمد برآم آمپول بزنه فقط می گفت صادق یالله! منم می دونستم فقط قسمت دشداشه را برای آمپول بالا می‌زدم و اونم مثل اینکه داره دارت بازی می کنه آمپول را پرت می کرد بطرف من و هر شب یک طرف من سیبل می شد! خلاصه عادت کرده بودم و با دستمال کاغذی یک ربع روی محل آمپول نگه می داشتم تا خونریزی بند بیاد. تا زمان ورود به اردوگاه اسرا حدود ۳ تا جهار ماه گذشت وقتی هم مرخص شدم هنوز ماهیچه پای چپم به اندازه یه دو تومانی قدیمی باز بود شبهای اونجا با نگهبان و دیگر زندانی ها بساطی داشتم . آزاده موصل @taakrit11pw65
عباسعلی مومن| ۳۷ شهرت: عباس نجار آخ ننه جان! من آمپول زدن دکتر عراقی از ارتفاع ۲۰سانتی رو از نزدیک دیدم. چنان از بالا مثل دارت ول میکرد و اصلا نگاه نمی‌کرد هدف کجا قرار دارد!!! صدای فریاد مریض بگوش می‌خورد که می‌گفت : «آخ ننه جان , تو غربت بی پسر شدی و دامادی پسرت را دیگه نخواهی دید!» آزاده تکریت ۱۱ @taakrit11pw65
علی خواجه علی | ۱۷ شهرت: علی زابلی ما از بصره همان چیزی را می خواهیم که شما از خرمشهر خواستید! گفته بودم که بعد از رحلت حضرت امام خمینی(ره) بخاطر تنبیهاتی که عراقیها اعمال کردند ما تحصن کردیم الان بیشتر توضیح میدم. برای اینکه تحصن ما را بشکند فرمانده اردوگاه وارد آسایشگاه شد و قبلش نگهبانان اعلام کردند که با فرمانده اردوگاه با احترام صحبت کنیم و‌ حق صحبت اضافه رو دارید هرچه از شما سوال کردند با احترام پاسخ دهید و در فاصله دور از افسر هم بایستید مگر اینکه خودش دستور نزدیک شدن را بدهد. افسرشون وارد آسایشگاه شد و چند نفر را از استانهای مختلف بلند کرد که حقیر‌ و‌ مرحوم خالدی هم جزو نفرات بودیم . افسر عراقی صحبت کردن را خوب بلد نبود مثلا می‌گفت پدر و‌ مادر شمارا کشتیم با بمباران و شما را هم می کشیم و وقتی آزاد شدید و برگشتید متوجه می شوید که آنها کشته شدند بعضاً دوستان می خندیدند که اگر ما را می کشید چطوری ما بر می گردیم و خانواده مون را می بینیم ؟ خلاصه اولش تهدید کرده بعد که با روحیه بالای بچه ها رو برو شد عقب نشینی کرد و به قول معروف نصیحت کرد که شلوغ نکنید و دست از اعتصاب بردارید که با برآورده شدن برخی خواسته ها اعتصاب پایان یافت، مرحوم خالدی چند مرتبه تا پای مرگ رفتند و برگشتند طوری که خودش تعریف می کرد جرمش فقط انس با قرآن بود و ازش تعهد گرفته بودند که بچه ها را هدایت و ارشاد نکند. بعد از اینکه فرمانده اردوگاه، خارج شد، مجدد شروع به تنبیه کردند به این بهانه که چرا با افسرمون صحبت کردید و یا چرا به سوالات افسرمون پاسخ ندادید مثلا از مرحوم خالدی پرسید که شما از بصره چه می خواهید !؟مرحوم خالدی خیلی راحت پیاده پاسخ دادند همان چیزی را که شما از خرمشهر و آبادان و بیمارستان‌ها مون می خواهید که بااین پاسخ افسر عراقی خیلی عصبانی و ناراحت شد! آزاده تکریت ۱۱ @taakrit11pw65
علیرضا دودانگه| ۱۰ ◾ما به شما نمک می‌دهیم! بعد از گذشت بیش از یک سال از مدت اسارت غذاهایی که توزیع می‌کردند علاوه براینکه بی کیفیت بود به هرچیزی شبیه بود غیر از غذا که همان را هم متاسفانه بعلت بی نمکی نمی‌شد به راحتی خورد! بعد از چند مرحله که به اصطلاح بازرس می آمد اردوگاه و از کمی و کسری ما سوال می‌کرد ازجمله چیزهایی که به اتفاق همه درخواست عمومیت داشت نمک بود. حالا بگذریم بعد از رفتن بازرس به بیرون از اردوگاه، چه درد سرهایی که برای ما درست می‌شد که چرا وقتی که از شما سئوال کردند احتیاجاتتون چیست شما کم و کسری ها رو گفتید!؟ حسابی تنبیه می‌کردند می گفتند یادتان باشه هر شخصی و یا مسئولی آمد از شما چیزی پرسید در خصوص کم و کسری فقط تشکر کنید و هیچی درخواست نکنید در غیر این صورت این سهمیه را که دارید از دست می‌دهید. ضرب المثلی شده بود در بین اسرا وقتی که به هم می‌رسیدند می‌گفتند کلوا و اشربوا را فراموش کن «نعم سیدی» را در گوش کن! وقتی که به این نصایح گوش دادیم سری بعد که بازرس آمد سئوال می‌کرد چیزی احتیاج دارید؟ می‌گفتیم «لا سیدی» وضع غذا خوبه؟ می‌گفتیم «نعم سیدی » از ما راضی هستید ؟می‌گفتیم «نعم سیدی» راضی شدند و رفتند. بعد از چند روز کمی نمک آوردند و به هر آسایشگاه و به آشپزخانه نمک دادند که ای کاش نمی دادند چون بعد از آوردن نمک این قدر سرما منت می‌گذاشتند سر هر حرفی، می‌گفتند شما ها مهمان ما هستید ما به شما احترام می‌گذاریم ما برای شما نمک آوردیم ولی شما ناشکری می‌کنید و قدر دان نعمت و خوبی های ما نیستید و... آزاده تکریت ۱۱ @taakrit11pw65
علیرضا دودانگه | ۱۱ ▪️بدون هماهنگی نگهبان, خواب دیدن ممنوع! یکی از دوستان شب در خواب صحبت می‌کرده که متاسفانه نگهبان پشت پنجره بوده و شنیده بود اما نگهبان کسی را نمی بیند که هم کلام ایشان باشد و تعجب می‌کند علی ای حال، جای خواب ایشان را نشان کرده بود. فردا صبح که آمد پشت پنجره صدا زد مسئول آسایشگاه بیاد! مسئول آسایشگاه رفت پشت پنجره ، نگهبان موضوع را بهش گفت و جای خواب را به مسئول آسایشگاه نشان داد و گفت بگو اینجا کی خوابیده بود؟ بعد از اینکه مشخص شد کی آنجا خوابیده بود نگهبان آن شخص را صدا کرد و ایشان اومد پشت پنجره و بعد از سلام و ادای احترام نظامی گفت: نعم سیدی نگهبان گفت: دیشب با کی صحبت می کردی؟ گفت: با هیچ کس گفت: چرا من خودم دیدم تو صحبت می کردی! بنده خدا یادش اومد که داشته خواب می‌دیده، گفت: سیدی! خواب می‌دیدم گفت: بیا جلوتر, بقدری که دست نگهبان بهش برسه رفت جلوتر، نگهبان از پشت پنجره یه کشیده زد به زیر گوشش و گفت: برو بشین ولی یادت باشه از این به بعد، بدون هماهنگی خواب نبینی! آزاده تکریت ۱۱ @taakrit11pw65
احمد خنجری | ۱ یه روز بنده به اتفاق ۹ نفر از بچه های آسایشگاه برای گرفتن شام راهی آشپزخانه شدیم. نگهبان همراه ما «عدنان» بود همانگونه که سرمان پایین بود و به ستون یک حرکت می کردیم نفر جلوی من شروع به دویدن کرد، بنابر این من دیگر نمی توانستم ببینم که او به کدام سو رفته است. لذا قدری سرم را آوردم بالا که ببینم نفر جلویی به کدام سمت رفته که پشت سرش بروم در این هنگام «عدنان» متوجه من شد و مرا صدا زد و گفت : چرا سرت را بالا آوردی؟ من نیز به او گفتم که بین من و نفر جلویی فاصله افتاد خواستم ببینم که به کدام سمت رفته تا به دنبالش بروم. عدنان باور نکرد. در همان حیاط آشپزخانه ۴۸ ضربه مشت و لگد و سیلی به ناحیه سر و صورتم زد. آخرین لگد را که بالا آورد که بزند یکی از بچه ها همینطور که نشسته بود و سرش پایین بود آهسته گفت: خودت رو بنداز زمین، من نیز چنین کردم تا اینکه «عدنان» دست از سرم برداشت و به زدن من پایان داد و گفت: این بار تو را نزدم دفعه بعد اگر سرت را بالا بیاوری اینقدر تو را می‌زنم که جنازه بشی بری اون دنیا. مسئول آسایشگاه «امیر» بود وقتی این جریان را از همراهان شنید آن شب شام نخورد من نیز تا یک شبانه روز اشتها نداشتم و شبها به گفته بغل دستی هام تا چند شب در خواب ناله می کردم. آزاده تکریت ۱۱ @taakrit11pw65
علیرضا دودانگه| ۱۲ ▪️مگه نگفتیم نگه داشتن برنج ممنوع است!؟ در غیر از ماه رمضان اکثر دوستان روزه می‌گرفتند مخصوصا روز های دوشنبه و پنجشنبه هر هفته را. از طرفی با توجه به اینکه بعلت عدم مسائل بهداشتی و سوء تغذیه، مریضی اسهال بیشتر شده بود عراقیها بجای اینکه علت مریضی را پیدا کنند و درمان کنند گیر می‌دادند که برنج نهار را برای شام نگه ندارید! چون غذای مانده می‌خورید اسهال می‌گیرید. از طرفی هم به علت کمبود غذا و شب‌های دراز از گرسنگی ما خوابمون نمی آمد کسانی هم که روزه نمی گرفتند برنج خود را نگه می‌داشتند با شام با هم می‌خوردند تا بتوانند شب آرام بخوابند. باتوجه به ممنوعیت نگهداری برنج یه مدتی برنج هارا داخل سطل آب می گذاشتیم جایخی یونولیت را پر آب می‌کردیم و می‌گذاشتیم روی سطل آب که متاسفانه این روش نگهداری بخاطر فعالیت مخبرها لو رفت. مجبور شدیم به روش دیگری برنج را نگه داری کنیم. به علت اینکه نگهبان ها دیگه درب سطل‌ها را بر نمی داشتند بازرسی کنند چاره ای ندیدیم جز اینکه سطلی را که برنج داشت را هم زمان با سطل های ادرار بیرون ببریم و در ردیف اون سطل‌ها قرار دهیم البته با رعایت فاصله. اما یک روز هنگام آمار شروع کردند به تفتیش بدنی! از بد حادثه نگو یه بنده خدایی دوتا بشقاب پلو خوری را که حاوی برنج بوده روی هم قرارداده و پیچانده به حوله همراه خود آورده بیرون که مبادا در تفتیش آسایشگاه پیدا شود اون روز شروع کردن به تفتیش بدنی بنده تقریبا در وسط ستون نظام جمع بودم همه بحالت چمباتمه نشسته بودیم سرها به زانو با ردیف بلند می‌کردند تفتیش بدنی می‌کردند. یه لحظه دیدم نفر جلوتر از من یه بسته بندی به زیرکی داد بمن گفت: دست به دست بده نفر پشت سری همین کار را انجام دادیم تا اینکه صاحبش اومد یواشکی بدور ازچشم نگهبانها بسته را تحویل گرفت و رفت بعد از اتمام تفتیش بدنی چند نفر نگهبان رفتند کل آسایشگاه را گشتن ولی چیزی پیدا نکردند. سطلی را که غذا داخلش پنهان کرده بودیم را هم پس از پایان تفتیش با مشغول کردن نگهبان‌ها مجدد برگرداندیم آسایشگاه و در ردیف سطل‌های آب گذاشتیم و جا یخی را هم گذاشتیم روش وپرآب کردیم بالاخره ساعت هوا خوری تمام شد مجدد همه رفتیم داخل آسایشگاه بعد ازظهر هم ساعت هواخوری آمدیم بیرون و پس از اتمام ساعت هوا خوری مجدد رفتیم آسایشگاه. شب شد شام را خوردیم. ظرف‌ها را که جمع کرده بودیم برای شستن. نگهبان اومد پشت پنجره ظرفها را برنجی دید شروع کرد به داد و بیداد که مگه نگفتیم برنج نگه ندارید ممنوعه چرا باز نگه داشتید ؟ مسئول آسایشگاه را صدا کرد و شروع کرد به خط نشان کشیدن!. مسئول آسایشگاه آقا پرویز بود و خیلی در پیچاندن نگهبان ها مهارت داشت. گفت: سیدی! مگه شما کل آسایشگاه را نگشتید!؟ گفت: چرا. آقا پرویز سئوال کرد از نگهبان که مگه شما حتی جیب‌های مارا هم نگشتید!؟ گفت: چرا. گفت: مگه برنج پیدا کردید. گفت: نه. نگهبان گفت: پس این برنج ها ازکجا آمده داخل ظرفها هست؟ گفت: سیدی این ظرفها از ظهر مانده الان داریم می‌شوریم و به این صورت این قضیه هم الحمد لله بخیر گذشت وسرنگهبان را اینجوری شیره مالیدیم و دست ازپا دراز تر رفت . آزاده تکریت ۱۱ @taakrit11pw65
صادق جهانمیر| ۵ بعد از اسارت ما را بردند یک روستا نزدیک قصر شیرین. یک ربع نشد که آمبولانس اومد زخمی های خیلی بد حال را سوار اون کردند و بقیه را هم با ماشین ایفا بردند. ما حدود ۵ تا ۶ نفر بودیم بردند طرف قصر شیرین. اونجا تا چشم کار می کرد پر بود از ادوات ز رهی و جنگی. تو دلم گفتم خدایا اینها را کی می خواد بیرون کنه!؟ تو آمبولانس البته چشم هامون باز بود و تکنسین آمبولانس از هر کی می پرسید اهل کجایی؟ لهجه اش کرد کردستان عراق بود چون بچه کرمانشاه بودم متوجه شدم چی می خواد بدونه! هر کس اهلیت قومی خودش را می گفت به من رسید گفتم کُرد کرمانشاه هستم سری تکان داد. وقتی رسیدیم خانقین همه را یک طرف فرستاد و منو به فاصله بیست متری اونا نشاند روی یک تشک بدون روکش ابری و یک نوشابه پپسی قوطی ایی با یک کیک داد به من و شاید بعد ۳۰ ساعت اولين بار بود که با ولع خاصی اون را خوردم. بعد به یه سرباز گفت منو ببرن داخل بیمارستان خانقین. چشمتون روز بد نبینه یه دکتر بد خلق بعثی اومد بالای سرم یه نگاه به پام کرد و یک چیزهایی روی ورقه نوشت و گذاشتم پایین تخت و با انبر نازک بلندی بدون بی حسی افتاد به جون پوسته ایی که کنار گلوم نزدیک غضروف سینه ومثل در می چرخوند تا اون را در بیاره منم غیرت ایرانیم گل کرده بود واصلا به روی خودم نیاورم که درد دارم وگاهی اونو فشار می داد تا صدای ناله منو بشنوه ولی خدا قوت عجیبی بهم داد خلاصه بعد از نیم ساعت پوسته را که کج و معوج شده بود درآورد، نشونم داد و با نخ سوزن مثل در گونی برنج بازم بدون بیهوشی جای اون را دوخت و هی نگاهم می کرد شاید یه صدای آخ و دردی از من بشنوه ولی با توکل به خدا این داغ را گذاشتم رو دلش . تازه درد پام و سینه ام شروع شده بود وامام را بریده بود تا یه پرستار اومد یه آمپول بهم زد وکمی تو نیستم بخوابم ساعت از نیمه های شب گذشته بود دیدم پرستاران و پرسنل بیمارستان اومدند داخل بخش و تند تند سر هر میزی را تمیز و آب می گذاشتن زخمی های خودشون خیلی بود تو اون سالن فقط صدای یه ایرانی را می شنیدم که فریاد های بلندی میزد تا اینکه یه سرهنگ وارد شد و سر هر تختی می رفت و گزارش اولیه دکتر را می خوند و دستوراتی را بهش اضافه می کرد. به تخت من که آخری بودم رسید نگاهی به سينه ام کرد و نسخه دکتر اولی را دید که هی می گفت «لازم رجله یقطع»(باید پایش قطع بشه )ولی اون از مچ پای من گرفت و حرکت داد به سمت چپ و راست و گفت: « شوف یتحرک ساقه مع فوقه بدون فاصله» یعنی ساق پا با ران همزمان حرکت می‌کند و این نشان از سالم بودن استخوان ها ی پا است و فقط ماهیچه‌های پا داغون شده هرچی دکتر اول می گفت سرهنگ قبول نکرد و برگه تشخیص او را پاره کرد ویه چیز هایی خودش نوشت. یک نفر را صدا کرد و برگه تشخیص خودش را داد دستش و گفت صبح زود او را بفرستید بیمارستان الرشید بغداد برای عمل جراحی ماهیچه‌های پاش وهر چی اون دکتره اصرار کرد که قطع باید بشه قبول نکرد . یک آمپول دیگه به من زدن و در حالیکه صدای اون سرباز ایرانی هنوز تو گوشم بود کم کم بخواب رفتم. صبح زود هنوز آفتاب طلوع نکرده با ویلچر منو سوار آمبولانس کردند و راهی بغداد بیمارستان الرشید شدیم. پشت در اتاقی نوشته شده بود غرفه عملیات کبری (اتاق جراحی های بزرگ). یه آمپول بزرگ به من زدند و پرستار گفت با من بشمار: واحد اثنین ثلاثه اربع... از هوش رفتم. یه وقت شنیدم یکی میگی «هل تسمع صوتی شی اسمک یالا قل معی» بهوش اومدم اولين کاری که کردم دس زدم به پای چپم دیدم از نوک تا بالای رانم را باند پیچی کردن و پرستار گفت «لا تخف ما مقطوع رجلک»(نترس پات قطع نشده ). اگرچه اون تکنسین کُرد حس ناسیونالیستی خود را نشون داد و منو فرستاد بیمارستان خانقین ولی خواست خدا این بود که سر از الرشید در آوردم. آزاده موصل @taakrit11pw65
سید محسن نقیبی| ۵ «نگاه ویژه و خاص جناب حاج علی باطنی» روزهای اول اسارت ما در اتاق نقشه بصره بودیم.اکثریت بچه‌ها از اصفهان، بوشهر، ياسوج، گچساران بودند ولی من سید محسن نقیبی و سید محمد حساسی، و مرحوم رضا مزیدی از شمال بودیم . چند روزی آنجا بودیم، یک روز یک سرباز عراقی منو صدا زد تا اتاق آنها را تمیز و آب جارو کنم، ،تلویزیون برنامه فارسی داشت، ترانه مهستی در حال پخش بود. سرباز عراقی صفحه تلویزیون را بخاطر خواننده زن ایرانی می بوسید، یک ایرانی اسير که از روز اول انحراف پیدا کرده بود در اتاق حضور داشت، وقتی به آن اتاق رفتم و آمدم نگاه خاص حاجی باطنی بهم بود، شاید هنوز اون نگاه در ذهنم هست که محسن حواست باشه.و من متوجه شدم، که احتمال سوءاستفاده و انحراف هر کسی هست، نگاه حاجی یک شوک بود. آزاده تکریت ۱۱ @taakrit11pw65