گاهی تک تکِ سلولهات میخوان که از آدمها فاصله بگیری؛ فاصلهای طولانی و بلند مدت اما،
اما از اون طرف هم تنهایی تو وجودت رخنه میکنه.
دیگه کلمات اونقدر قدرت ندارن که بخوام ازشون کمک بگیرم برای توصیف کردنِ اون چیزی که داره میگذره..
شب چرا میکُشد مرا؟!
تو نشستهای کجایِ ماجرا؟
من، چنان گریه میکنم
که خدا بغل کُند مگر مرا..