طبقهی وسط
#ناشناس یه بار یه پیام ازتون فوروارد کردم، چند نفری فرستادم پیشتون. منتها حس کردم شاید دوست نداشته ب
نه اتفاقا خوشحال هم میشم و لطف میکنید. اگر دوست داشتید لینک کانال هاتون که توش فروارد میکنید رو هم بفرستید.
طبقهی وسط
#نامه_نگاری #زیادی_عادی دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۵/حوالی صبح سلام... چند روزی هست که دنبال کسی بودم، ا
#نامه_نگاری
#زیادی_عادی
شنبه ۱ اردیبهشت ۰۵/ حوالی صبح
سلام...
از منِ تاریخ و ساعت گم کرده بپرسید، میگویم آخر فروردین و اولِ اردیبهشت ندارد. هر روز غم دارد؛ هر روز.
یاد گرفتم تکرار مکررات و بیان واضحات نکنم و الا هر روز حوالی صبح میتوانم از اندوهِ زنجیر شده به این گردنِ باریکتر از مو بنویسم. همان بگذریم...
آویزان کردن تمامِ وجود به جاودانگی؟
یعنی یاد خدا در همهی لحظات؟ یا چیزی بیشتر؟
حتی اگر همین اندک، همین سهل، مقصود باشد هم باز سخت است.(اگر نگوییم نشدنیست!)
جناب حافظ میفرماید:
پای ما لنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
این پای لنگ، ما را به جاودانگی میرساند؟ با دست کوتاه چطور دستمان به دامنِ اوی ماندنی برسد؟
اما در این باب که نوشتهاید پیدا کردنِ معنا تازه یک گام قبل از آغاز بدبختیست!
خب، گویا این قصه سر دراز دارد.
حالا باید دید برزخِ قبل از معنا بدتر است یا ارادهی حرکت نداشتن و چشم دوختن به معنا و نرسیدن؟
نادان بودن سختتر است یا رنجِ عاشق شدن؟
اما یک اعتراف صادقانه، از پرواز (شما بخوانید از عاشقی!) هراس دارم.
راه و رسمش را هم نمیدانم. هر جا بوی ناآشنای عشق را ذرهای استشمام کنم از همان مسیری که آمدهام بر میگردم.
ناشناختهها ترسناکاند، و آری من میترسم از این مجهولِ نامعلوم الحال.
القصه: شاید سعادت در پیدا نبودن است؟!
اگر گم باشیم "منم" "منم" نداریم. انانیت هم که نباشد شاید عشق کوبهی در را بکوبد. عشق که بیاید فاسد نمیشویم، رنگ میگیریم، زندگی میکنیم...
شاید باید سرگردان باشیم و گمگشته تا خدا خودش بکشاندمان.
دوباره پیگیرِ "خدا" خواهم شد. شاید باید عاشقی را طلب کنم هر چند که بیم دارم از این مسیر...
به گمان تماماً یاوهگویی کردم و پراکنده نوشتم. ببخشید به این ذهن آشفته. ببخشید.
_یکی دو ساعتی درگیر نوشتن محتوایِ این نامه بودم. دیگر توانِ چندباره خوانی ندارم. امیدوارم این نامه حداقلِ اشتباهات نگارشی دستوری را داشته باشد...
از من خواندید: زیادی عادی
طبقهی وسط
#نامه_نگاری #زیادی_عادی شنبه ۱ اردیبهشت ۰۵/ حوالی صبح سلام... از منِ تاریخ و ساعت گم کرده بپرسید،
پنجشنبه ۳ اردیبهشت/ نیمه شب
سلام.
خب شما میفهمید من از چه چیزی حرف میزنم و از لابهلای این کلمات، آن چیزی که توی سرم و دلم جریان دارد را بیکم و کاست درک میکنید. من هم از لابهلای کلمات تان کم و بیش میفهمم که شما هم در حوالی فکر و خیالات من بساط فکر و خیال پهن کردهاید و همسایهام، همطبقه.
شاملو را به هزار دلیل دوست ندارم اما یک شعر خوب دارد که با این عبارت تمام میشود:
«آه، احساس رهاییبخش همچراغی..»
شعر را جداگانه میگذارم. تصویر غریبی است. تنهایی و تاریکی و درد احاطهاش کرده و تنها خرسندیاش این است که با دیگران که حتی نمیداند چه کسی هستند و کجا، در این تاریکی شریک است. دو نفر را تصور کنید، هر دو تمنای یک نور را دارند و از یک تاریکی رنج میبرند اما در تنهایی خودشان. همچراغی همین حالت غریب است بین آدمها.
من هم همیشهی خدا از معادلهی عشق میترسیدم چون نامعادله است. بدون محاسبه و عاقبت اندیشی باید قمار کنی بر سر همه چیز. راستش را بخواهید من تا به حال عاشق هیچ چیز نبودم، حتی لنگه کفشی و لباس نویی، آنچنان که بعضیها هستند واقعا. من برای هیچ چیزی پایمردی نکردم.
مولانا میگوید:
عشق کار خفتگان و نازکان نرم نیست
عشق کار پردلان پهلوان ای پسر
و من خفته و نازک بودم همیشه. و همیشه دربارهی همه چیز پرسیدم. انقدر پرسیدم که واضح و معلوم باشد عاقبت چیزها. همان که گفتید، از ناشناختهها میترسیدم و عشق یعنی قلمرو ناشناختنیها. و بله حق با شماست که پرسشگران و ترسوها را به این سرزمین راهی نیست.
از پیدا نبودن گفتید، در سرگردانی ماندن و زیر باران حوادث خیس شدن، به انتظار گرمی آفتاب عشق، به انتظار خدا.
میفهمم چه میگویید اما خودتان هم خوب میفهمید سرگردانی چه مصیبتی است؟ سرگردان واقعی بیچارهی عالم است. اگر در پسِ این سرگردانی طالب چیزی باشد که بیچارهتر. ساز ناکوک جهان است. آن دیوانهای است که وسط مهمانی و خوشی و طرب، میخوابد کف زمین و زار میزند. یک جای خالی همیشه توی سینه دارد و با اینکه روزگارش تماماً تاریک و سرد است، روزی نیست که آرزوی گرمای خورشید را نداشته باشد.
جهان ما، رودخانهای است که همه را غرق کرده، البته به جز عاشقان که پرواز کردهاند و رفتهاند. بیشتر آدمها هم با حماقتشان سرگرم شدهاند به تماشای سقوط و اصلا یادشان رفته خورشیدی بود و گرمایی و سعادتی. آرام و بیصدا تن دادند به غرق شدن.
اما سرگردانها، نه تن به غرق شدن میدهند و نه بال پرواز دارند. چند دقیقه زیر آب و چند ثانیه روی آب. کارشان است دست و پا زدن و به هر ریسمانی چنگ زدن. چشمشان به آسمان است و پایشان بند کف اقیانوس. آخ که چقدر بیچارهاند.
و حالا از شما میپرسم که منظورتان از سرگردانی همین بود که گفتم؟ و باز میپرسم جرئت این طور زندگی کردن را داریم؟ اصلا ارزشش را دارد؟ اگر کسی کوبهی در را نکوبد و در تنهایی بمیریم، خسرالدنیا و الآخره نیستیم؟
#نامه_نگاری
#رَهگذرِشبانه
بسم خالق، سلام.
ساعت حول حوش نیم گَه بامداد است و یک ساعتی میشود که در کوچه ی تان قدم میزدم. البته کوچه درست نیست، اگر بخواهم دقیق نشانی بدهم، دو~سه ثانیه بعد از اینکه پنجره طبقه تان را از کوچه ی مصابیح الدجی دیدم، از همان جا به طبقه ی وسطی شما درپیچیدم و به پرسه میان نوشته هایت برآمدم.
آنقدر ول گشتم که به پیام "توصیه به نامه" ات رسیدم.
بین خودمان باشد، دم نخستی که بی اجازه و به سان دزد کَلاشی به طبقه ی وسطی شما وارد شده بودم، در پی نوشته هایت از تاریخ فضاحت بار ۹ اسفند بودم.
که ببینم آیا میتنوانم در این سرا، دمی بمانم و پرسه از پی بگیرم یا خیر
میگفتم،
همانجا بود که به سرم زد که برایت بنویسم، لکن سخنی در آستین نداشتم. لذا آمدم که برایت بنویسم و میخواهم خیلی زود از این طبقه که رایحه ی نعنا و لیمو میدهد رفع زحمت کنم.
سرت را درد نیاورم...
وقتی شروع کردم به نوشتن و انگشت هایم روی حروف پریدند و داشتم واژه خلق میکردم، خواستم مانند تمام نامه هایم اسم گیرنده را در صدر بنویسم،
اما به یادم آمد که من حتی نامت را هم نمیدانم... پرسه زدن میان واژه هایی که آفریدی آنقدر مبهوتم کرده بود که بدیهیات را یادم برود.
القصه که، اینطور شد موضوع نخستین نامه ام هویدا شد.
قرار بود رمزینه بنگارم...
میخواستم کاری کنم تو همانقدر در پی کشف من شوی که من در سودای آشنایی تو ام.
اما چه سودی... که قلم من سرکش است. آنچنان مینویسد که خویش خواهد.
اکنون که این نامه به انجام خود نزدیک است، درمییابم که مرا نه زبان به گفتنِ راستین یاری میدهد و نه خامه به نگارشِ آنچه حالا در دل دارم.
گویا چون تو را نمیشناسم، هر واژه که بر کاغذ مینشیند، چون گَردی از خیال است نه صورتِ حقیقت.
من هنوز نمیدانم در کجایِ این طبقه ی واژهها باید ایستاد تا صدایت از پشتِ دیوارِ نوشته هایت شنیده شود.
لیک میدانم که اگر باد از جانب تو بوزد، حتی خاموشی نیز سخن خواهد گفت. پس نوشتم، بلکه مسیر آن نسیم را برای رسیدن به من فراهم سازد.
شاید شبی دیگر، در فرصتی دیگر، قلمم با تو ساز کند و نامهام به پاسخ رسد.
تا آن دم… یادِ تو چون نوری کمرنگ بر گوشهی ذهنم میماند.
دوستدارِ تو؛ رَهگذرِشبانه
طبقهی وسط
#نامه_نگاری #رَهگذرِشبانه بسم خالق، سلام. ساعت حول حوش نیم گَه بامداد است و یک ساعتی میشود که در
نامه تان را دیر پاسخ میدهم و امیدوارم قصورم را ببخشید. بنا داشتم روزی یک نامه را بخوانم و مفصل و به فرصت پاسخش را بنویسم و این به فرصت و مفصل داشت نوشتن را عقب میانداخت.
مرقوم کردید که در سودای آشنایی منید و این مبهوتم کرده. من بیاندازه کسالتبارم و وقتی کسی میخواهد کشفام کند یعنی اشتباهی پیش آمده. بله البته. ماجرا این است که بدبختیهایم را پشت این کلمهها پنهان کردهام. دردهای بیشماری دارم و به جای آنکه کمر همت ببندم به درمانشان اینجا درباره درمان و خوشبختی مینویسم. عجب حکمت بلندیست در کوتاهی یک مصرع که «دو صد گفته چون نیم کردار نیست». این طبقهای که میفرمایید بوی نعنا میدهد، آرشیو دو صد گفته های من است و طبقهای که واقعا در آن ساکنم، از نیم کردار هم خالی است و بوی افیونزگی و نم میدهد. فلذا سودای کشف من را بیخیال شوید.
اگر باز نوشتید کمی از خودتان بگویید و اینکه روزها را چطور میگذرانید و شبها به چه فکر میکنید و رویاهای تان چیست. اینکه خانهی شما بوی چه چیزی میدهد و همسایههایتان چه جور آدمهایی هستند. چه چیزهایی خوشحالتان میکند و چه چیزهایی محزونتان و وقتی مینویسید برای چه چیزی مینویسد؟
#نامه_نگاری
#رز
سلام و درود.
تاریخ ندارم، روز، ماه، ساعت. تقویم هم مثل من سرگردان شده گویی. به نوعی زمان آنقدری عجولانه زیر کاسهٔ زانوها زده و خودش دویده، که تا من به او برسم، تقویم از دستم در صحنهٔ شلوغِ دنیا افتاده. تقویم ندارم آقا! امروز گمانم چهارجمعه باشد. هرچه اصلا.
آداب نامهنگاری ز دستم در رفته، روزهای کلانیست که دیگر قلم در دست نگرفته و به کیبورد گوشی بسنده کردهام. از وقتی نادر ابراهیمی توی گوشم زد، بد زمین خوردم آقا. بغض روزها حنجرهام را میفشارد.
نادر ابراهیمی گفته بود از عشقهای بدل. بدل شده، به نامه، متن، شعر، آهنگ. چنین میگفت با اندوه که عسل! در دنیای ما همه خوب بلدند ادای عشق را در بیاورند.
راستش آقا، خیلی به من بر خورد. تا روزها لای کتاب را هم نگشودم. آخر نادر ابراهیمی که از بدو تولد عشق زیر دندانش دوید و به سرعت زندکی او را هذیهٔ دستان و کلامش کرد، چه میداند از دردِ منِ عشقندیدهٔ دور افتاده؟ از تمنای عشق و نیامدن؟ از تضرع به بارگاه عشق و زانو بر درِ ده قفلهاش؟
قهر کردم. نوشتم، با کیبورد اما. باز از عشق نوشتم. حقیرانه نوشتم،
ناشیانه نوشتم. دستم لرزید. آخر دیوانه یکی دو تا نیست در این دنیا و هرکس به نوعی دیوانه است، چه کنم؟ من هم دیوانهام. چون بلد میشوم، سر و رویم را سامانی میدهم، سرمه و ماتیک میزنم و بعد پای میز مینشینم. قلم را میرقصانم بین انگشتانم و شیشهٔ عطر را روی سر و گردنم مینشانم. سپس مینویسم. برای چه کس؟ نمیدانم. فقط از عشق مینویسم. عشق به وطن، خانه، معشوقِ ندیده.
مینویسم و تصدق قداست عشق میروم. دیوانگی ما هم اینچنین است، باید شرمم شود؟ اما از آن موقع حالم بهم ریخت. نادر ابراهیمی گفت دارم به قداست عشق توهین میکنم.گفت تیره کردهام صداقت را، بیارزش کردهام کلمات را. گفت در آتشِ خودتساز میسوزی حقیر! داد زدم آری من حقیرم. تضرع کردم که آری، من حقیرم. بعد چشمغرهای به من رفت و دور شد. کتابش بر من قفل شده، گمانم قهرش گرفته.
آخر من نمیدانم، منی که نمیدانم فردا زندهام یا نه، چگونه عطش چشیدن عشق حتی در بینابینِ کلمات را
در خود خفه کنم؟ همین رنج بس نیست که جای عشق واقعی، عشق کاغذی تجربه میکنم؟ فکرم روزهایت درگیر است. قلم برایم ناز میآید اما من چشم درویش میکنم و میغرم که جوانی که نمیداند عشق مزهٔ توت شیرین میدهد یا خرمالوی گس را چه به نوشتن؟
از نادر ابراهیمی میگذرم. بگذارید بیش از این سرتان را به درد نیاورم. این روزها بلاتکلیفم، همچون کلاغ آخر قصه که خانه گم کرده. نادر ابراهیمی هم که با من قهرش گرفته.
باز شرم و شرم و شرم از صبحهایی که به زور چشمانم باز میشوند و چایهایی که سرد میشوند، شرم از اینهمه بازی با کلمات! شرمم میشود و در آتشِ شرم میسوزم. گمانم از نگاه نادر عزیزم، شرمم به جاست و باید آنقدری بسوزم که خاکستر شوم.
گم میشوم و تمنای غرق شدن دارم در اشکهایی که برای ماکان و پدرها و دخترکان و مادرهایی که مردهاند، لیکن از نگاهم این غم چنان مقدس است که غرق شدن بایدش!
آه! راستی جای دیگری عسل به نادر ابراهیمی گفته بود اعتراض کنیم، و او گفته بود اعتراض به چه؟ اعتراضی که بدنامها آن را از تو میدزدند؟ عسل گفته بود چون اعتراض دزدیده میشود، نباید صدا سر داد؟ به گرانی اعتراض میکنیم. نادر هم گفت به گرانی؟ اعتراض حقیریست، تولید کنیم تا رفع شود، گرانی اعتراض مردمیست که تن به تولید نمیدهند. روزها در فکر رفتم، اما خمی به ابرو دادم و گفتم ایداد، نادر عزیز، اگر اعتراص به چیز دیگری باشد هم حقیر مینماید؟
این روزها فقط سرکه میکشم، تا بگویم
سیاهتاجر از تو هم وجود دارد غم! آن هم اشکهای من است که سرمه را جای پاک کردن، به ماسیدن وا میدارد. بعد گفتم که چه حرفها! گمانم غم وطن هم مثل سرمه و اشک باشد.
نمیدانم. روزها بود نامه ننوشته بودم،و شاید نامه افتخار نوشته شدن نمیداد. حرفم زیاد شد آقا، ببخشید. از شما هم شرممان میشود دگر! عجب دنیای نا به کاریست آقا...
حالا به راستی، قداست عشق را من لکه میکنم؟
چهارجمعه و غروبهای پی در پیاش.
از ارادتمندِ شما، رز.
طبقهی وسط
#نامه_نگاری #رز سلام و درود. تاریخ ندارم، روز، ماه، ساعت. تقویم هم مثل من سرگردان شده گویی. به نوع
صبح ناشتایی که شببیداری جمعه را به طلوع شنبه وصل میکند این نامه را مینویسم و فکر میکنم میدانم چهارجمعه یعنی چه.
نادر ابراهیمی نویسنده محبوبم نیست اما فرق مهمی دارد با بسیاری از همعصران نویسندهاش. زندگی را بر نوشتن ارجح میداند و عمل را بر حرف زدن. بر خلاف نویسندگان حراف و بیخاصیت اطرافش. و همین است که کلماتش دوتایکی، درد دارند و بلاخره یکجایی هم تیغ تیز نوشتههایش به من و شمای خواننده میخورد. صداقت و درد نویسنده کلمهها را تیز میکند و نادر جزء دردمندترینها و صادق ترین نویسندههایی است که میشناسم و قلمش از برنده ترین هاست. و البته چقدر محترم است قلمش، که همیشه صادقانه از سادگی زندگی طرفداری میکند، از دردها میگوید و لزوم درمان. از شدن، تغییر و پیروز بر حوادث شدن. بگذریم.
ما همگی قداست عشق را ما لکه میکنیم. نه فقط آنها که احساسات هرزهشان در صفحههای چت و دور دورهای خیابانی، هرجایی شده و وقتی ازشان میپرسی: «چهمرگت است؟» میگویند: «عاشقم!». نه فقط آنها که وقتی کلمه عشق را میبینند، یاد صحنهی فوقالعاده عاشقانهی آخرین سریال کرهای که دیدند میافتند و نه فقط آنهایی که دلشان غنج میرود برای رئالیتیشو های عاشقه که هر پنجشنبه از یوتیوب پخش میشود. نه فقط اینها که ما هم داریم قداست عشق را لکه میکنیم.
عشق دعوتی است به انفجار. به کنار گذاشتن تمام تعلقات و ناگهان پریدن. ما که چسبیده به صندلیهایمان از عشق مینویسم، تصویرش را دزدکی میگیریم، چاپ میکنیم و بعد شروع میکنیم به تکه تکه کردنش. تقسیم کردن حقیقتش به مفاهیم و مصادیق و تمثیلها.
عشق آن بیرون بوده و ما جسارت نداشتیم تماشایش کنیم. آن لحظهی آشکار شدن، این ما بودیم که باید به اون ملحق میشدیم اما تلاش کردیم عشق را به چنگ بیاوریم و در یک کاغذ آچهار محصورش کنیم. اما زکّی که عشق دریاست و غرق شدن میخواهد. ما با تعریف کردن و نوشتن و به تفکر و مباحثه گذاشتن، انگار فقط داریم از آب شور دریا میخوریم. تشنهتر میشویم و بینصیبتر.
همهی آنها که غرق نمیشوند، قداست عشق را لکه میکنند و من، وای که چه کار کردم با نوشتن این کلمات...
از درد گفتید و داغ. از وطن و ماکان. درد و داغ، دل را آب میکند. درست مثل شمع. آنها که حوصلهی تماشا دارند، صبورانه به تماشای داغها مینشینند و ذره ذره آب میشوند. آب شدن، بعد از غرق شدن دومین فعل محترم این جهان است. آن کسی که در غم خودش ذره ذره حل شده، دست کمی از مغروق در اقیانوس عشق ندارد. یاد شمع میفتم و یاد مادران شهدا. یاد اشرف السادات که اسم کتابش را هم گذاشت "تنها گریه کن". گریه کن تا تمام شوی.
این روزهای غریب که بر ما میگذرد، عجیب و بی تکرار است. هر طرف که سر میچرخانی مصیبت است، از آن مصیبتهای زیبای معنادار.
اگر در این اوضاع هم مثل من، نه در حال غرق شدنید و نه مشغول آب شدن، شرم تنها چاره است. صورت سیاه خجالتزدگی هم زشت است. چه سرمه پاک شود و چه بماسد. نادر اگر بود میگفت فکری باید کرد برای چارهای خجالتزدگی.
حالا که نامه را تمام کردم، صبح یک روز دیگر است و باز همان چهارجمعهی سرگردانی.
طبقهی وسط
صبح ناشتایی که شببیداری جمعه را به طلوع شنبه وصل میکند این نامه را مینویسم و فکر میکنم میدانم چه
ای همراه راه بین، بر سر راه ماه بین
لیک خمش، سخن مگو، "گفت" غبار میکند
طبقهی وسط
ای همراه راه بین، بر سر راه ماه بین لیک خمش، سخن مگو، "گفت" غبار میکند
ساکت باش و ماه را تماشا کن. حرف که بزنی، چه سوال باشد و چه تلاش برای به کلمه درآوردن زیباییاش، غباری به پا میکنی که تماشا را ناممکن میکند.