eitaa logo
طبقه‌ی‌ وسط
90 دنبال‌کننده
34 عکس
6 ویدیو
0 فایل
من یک تن‌ام یا برجی از مستأجر بدنام؟ ولگرد و مست و سایه دزد و جاهل و گمراه... حرفی حدیثی: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ersgg5&btn=واسط
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم خالق، سلام. ساعت حول حوش نیم گَه بامداد است و یک ساعتی میشود که در کوچه ی تان قدم میزدم. البته کوچه درست نیست، اگر بخواهم دقیق نشانی بدهم، دو~سه ثانیه بعد از اینکه پنجره طبقه تان را از کوچه ی مصابیح الدجی دیدم، از همان جا به طبقه ی وسطی شما درپیچیدم و به پرسه میان نوشته هایت برآمدم. آنقدر ول گشتم که به پیام "توصیه به نامه" ات رسیدم. بین خودمان باشد، دم نخستی که بی اجازه و به سان دزد کَلاشی به طبقه ی وسطی شما وارد شده بودم، در پی نوشته هایت از تاریخ فضاحت بار ۹ اسفند بودم. که ببینم آیا میتنوانم در این سرا، دمی بمانم و پرسه از پی بگیرم یا خیر میگفتم، همانجا بود که به سرم زد که برایت بنویسم، لکن سخنی در آستین نداشتم. لذا آمدم که برایت بنویسم و میخواهم خیلی زود از این طبقه که رایحه ی نعنا و لیمو میدهد رفع زحمت کنم. سرت را درد نیاورم... وقتی شروع کردم به نوشتن و انگشت هایم روی حروف پریدند و داشتم واژه خلق میکردم، خواستم مانند تمام نامه هایم اسم گیرنده را در صدر بنویسم، اما به یادم آمد که من حتی نامت را هم نمیدانم... پرسه زدن میان واژه هایی که آفریدی آنقدر مبهوتم کرده بود که بدیهیات را یادم برود. القصه که، اینطور شد موضوع نخستین نامه ام هویدا شد. قرار بود رمزینه بنگارم... میخواستم کاری کنم تو همانقدر در پی کشف من شوی که من در سودای آشنایی تو ام. اما چه سودی... که قلم من سرکش است. آنچنان مینویسد که خویش خواهد. اکنون که این نامه به انجام خود نزدیک است، درمی‌یابم که مرا نه زبان به گفتنِ راستین یاری می‌دهد و نه خامه به نگارشِ آنچه حالا در دل دارم. گویا چون تو را نمیشناسم، هر واژه که بر کاغذ می‌نشیند، چون گَردی از خیال است نه صورتِ حقیقت. من هنوز نمی‌دانم در کجایِ این طبقه ی واژه‌ها باید ایستاد تا صدایت از پشتِ دیوارِ نوشته هایت شنیده شود. لیک می‌دانم که اگر باد از جانب تو بوزد، حتی خاموشی نیز سخن خواهد گفت. پس نوشتم، بلکه مسیر آن نسیم را برای رسیدن به من فراهم سازد. شاید شبی دیگر، در فرصتی دیگر، قلمم با تو ساز کند و نامه‌ام به پاسخ رسد. تا آن دم… یادِ تو چون نوری کمرنگ بر گوشه‌ی ذهنم می‌ماند. دوستدارِ تو؛ رَهگذرِشبانه
طبقه‌ی‌ وسط
#نامه_نگاری #رَهگذرِشبانه بسم خالق، سلام. ساعت حول حوش نیم گَه بامداد است و یک ساعتی میشود که در
نامه تان را دیر پاسخ میدهم و امیدوارم قصورم را ببخشید. بنا داشتم روزی یک نامه را بخوانم و مفصل و به فرصت پاسخش را بنویسم و این به فرصت و مفصل داشت نوشتن را عقب می‌انداخت. مرقوم کردید که در سودای آشنایی منید و این مبهوتم کرده. من بی‌اندازه کسالت‌بارم و وقتی کسی می‌خواهد کشف‌ام کند یعنی اشتباهی پیش آمده. بله البته. ماجرا این است که بدبختی‌هایم را پشت این کلمه‌ها پنهان کرده‌ام. دردهای بیشماری دارم و به جای آنکه کمر همت ببندم به درمان‌شان اینجا درباره درمان و خوشبختی می‌نویسم. عجب حکمت بلندیست در کوتاهی یک مصرع که «دو صد گفته چون نیم کردار نیست». این طبقه‌ای که می‌فرمایید بوی نعنا میدهد، آرشیو دو صد گفته های من است و طبقه‌ای که واقعا در آن ساکنم، از نیم کردار هم خالی است و بوی افیون‌زگی و نم می‌دهد. فلذا سودای کشف من را بیخیال شوید. اگر باز نوشتید کمی از خودتان بگویید و اینکه روزها را چطور می‌گذرانید و شبها به چه فکر میکنید و رویاهای تان چیست. اینکه خانه‌ی شما بوی چه چیزی میدهد و همسایه‌هایتان چه جور آدم‌هایی هستند. چه چیزهایی خوشحال‌تان می‌کند و چه چیزهایی محزون‌تان و وقتی می‌نویسید برای چه چیزی می‌نویسد؟
سلام و درود. تاریخ ندارم، روز، ماه، ساعت. تقویم هم مثل من سرگردان شده گویی. به نوعی زمان آنقدری عجولانه زیر کاسهٔ زانوها زده و خودش دویده، که تا من به او برسم، تقویم از دستم در صحنهٔ شلوغِ دنیا افتاده. تقویم ندارم آقا! امروز گمانم چهارجمعه باشد. هرچه اصلا. آداب نامه‌نگاری ز دستم در رفته، روزهای کلانی‌ست که دیگر قلم در دست نگرفته و به کیبورد گوشی بسنده کرده‌ام. از وقتی نادر ابراهیمی توی گوشم زد، بد زمین خوردم آقا. بغض روزها حنجره‌ام را می‌فشارد. نادر ابراهیمی گفته بود از عشق‌های بدل. بدل شده، به نامه، متن، شعر، آهنگ. چنین می‌گفت با اندوه که عسل! در دنیای ما همه خوب بلدند ادای عشق را در بیاورند. راستش آقا، خیلی به من بر خورد. تا روزها لای کتاب را هم نگشودم. آخر نادر ابراهیمی که از بدو تولد عشق زیر دندانش دوید و به سرعت زندکی او را هذیهٔ دستان و کلامش کرد، چه می‌داند از دردِ منِ عشق‌ندیدهٔ دور افتاده؟ از تمنای عشق و نیامدن؟ از تضرع به بارگاه عشق و زانو بر درِ ده قفله‌اش؟ قهر کردم. نوشتم، با کیبورد اما. باز از عشق نوشتم. حقیرانه نوشتم، ناشیانه نوشتم. دستم لرزید. آخر دیوانه یکی دو تا نیست در این دنیا و هرکس به نوعی دیوانه است، چه کنم؟ من هم دیوانه‌ام. چون بلد می‌شوم، سر و رویم را سامانی می‌دهم، سرمه و ماتیک می‌زنم و بعد پای میز می‌نشینم. قلم را می‌رقصانم بین انگشتانم و شیشهٔ عطر را روی سر و گردنم می‌نشانم. سپس می‌نویسم. برای چه کس؟ نمی‌دانم. فقط از عشق می‌نویسم. عشق به وطن، خانه، معشوقِ ندیده. می‌نویسم و تصدق قداست عشق می‌روم. دیوانگی ما هم این‌چنین است، باید شرمم شود؟ اما از آن موقع حالم بهم ریخت. نادر ابراهیمی گفت دارم به قداست عشق توهین می‌کنم.گفت تیره کرده‌ام صداقت را، بی‌ارزش کرده‌ام کلمات را. گفت در آتشِ خودت‌ساز می‌سوزی حقیر! داد زدم آری من حقیرم. تضرع کردم که آری، من حقیرم. بعد چشم‌غره‌ای به من رفت و دور شد. کتابش بر من قفل شده، گمانم قهرش گرفته. آخر من نمی‌دانم، منی که نمی‌دانم فردا زنده‌ام یا نه، چگونه عطش چشیدن عشق حتی در بینابینِ کلمات را در خود خفه کنم؟ همین رنج بس نیست که جای عشق واقعی، عشق کاغذی تجربه می‌کنم؟ فکرم روزهایت درگیر است. قلم برایم ناز می‌آید اما من چشم درویش می‌کنم و می‌غرم که جوانی که نمی‌داند عشق مزهٔ توت شیرین می‌دهد یا خرمالوی گس را چه به نوشتن؟ از نادر ابراهیمی می‌گذرم. بگذارید بیش از این سرتان را به درد نیاورم. این روزها بلاتکلیفم، همچون کلاغ آخر قصه که خانه گم کرده. نادر ابراهیمی هم که با من قهرش گرفته. باز شرم و شرم و شرم از صبح‌هایی که به زور چشمانم باز می‌شوند و چای‌هایی که سرد می‌شوند، شرم از اینهمه بازی با کلمات! شرمم می‌شود و در آتشِ شرم می‌سوزم. گمانم از نگاه نادر عزیزم، شرمم به جاست و باید آنقدری بسوزم که خاکستر شوم. گم می‌شوم و تمنای غرق شدن دارم در اشک‌هایی که برای ماکان و پدرها و دخترکان و مادرهایی که مرده‌اند، لیکن از نگاهم این غم چنان مقدس است که غرق شدن بایدش! آه! راستی جای دیگری عسل به نادر ابراهیمی گفته بود اعتراض کنیم، و او گفته بود اعتراض به چه؟ اعتراضی که بدنام‌ها آن را از تو می‌دزدند؟ عسل گفته بود چون اعتراض دزدیده می‌شود، نباید صدا سر داد؟ به گرانی اعتراض می‌کنیم. نادر هم گفت به گرانی؟ اعتراض حقیری‌ست، تولید کنیم تا رفع شود، گرانی اعتراض مردمی‌ست که تن به تولید نمی‌دهند. روزها در فکر رفتم، اما خمی به ابرو دادم و گفتم ای‌داد، نادر عزیز، اگر اعتراص به چیز دیگری باشد هم حقیر می‌نماید؟ این روزها فقط سرکه می‌کشم، تا بگویم سیاه‌تاجر از تو هم وجود دارد غم! آن هم اشک‌های من است که سرمه را جای پاک کردن، به ماسیدن وا می‌دارد. بعد گفتم که چه حرف‌ها! گمانم غم وطن هم مثل سرمه و اشک باشد. نمی‌دانم. روزها بود نامه ننوشته بودم،و شاید نامه افتخار نوشته شدن نمی‌داد. حرفم زیاد شد آقا، ببخشید. از شما هم شرممان می‌شود دگر! عجب دنیای نا به کاری‌ست آقا... حالا به راستی، قداست عشق را من لکه می‌کنم؟ چهارجمعه و غروب‌های پی در پی‌اش. از ارادتمندِ شما، رز.
طبقه‌ی‌ وسط
#نامه_نگاری #رز سلام و درود. تاریخ ندارم، روز، ماه، ساعت. تقویم هم مثل من سرگردان شده گویی. به نوع
صبح ناشتایی که شب‌بیداری جمعه را به طلوع شنبه وصل می‌کند این نامه را مینویسم و فکر می‌کنم می‌دانم چهارجمعه یعنی چه. نادر ابراهیمی نویسنده محبوبم نیست اما فرق مهمی دارد با بسیاری از هم‌عصران نویسنده‌اش. زندگی را بر نوشتن ارجح میداند و عمل را بر حرف زدن. بر خلاف نویسندگان حراف و بی‌خاصیت اطرافش. و همین است که کلماتش دوتایکی، درد دارند و بلاخره یک‌جایی هم تیغ تیز نوشته‌هایش به من و شمای خواننده می‌خورد. صداقت و درد نویسنده کلمه‌ها را تیز می‌کند و نادر جزء دردمندترین‌ها و صادق ترین نویسنده‌هایی است که می‌شناسم و قلمش از برنده ترین هاست. و البته چقدر محترم است قلمش، که همیشه صادقانه از سادگی زندگی طرفداری می‌کند، از دردها می‌گوید و لزوم درمان. از شدن، تغییر و پیروز بر حوادث شدن. بگذریم. ما همگی قداست عشق را ما لکه میکنیم. نه فقط آنها که احساسات هرزه‌شان در صفحه‌های چت و دور دورهای خیابانی، هرجایی شده و وقتی ازشان می‌پرسی: «چه‌مرگت است؟» می‌گویند: «عاشقم!». نه فقط آنها که وقتی کلمه عشق را می‌بینند، یاد صحنه‌ی فوق‌العاده عاشقانه‌ی آخرین سریال کره‌ای که دیدند می‌افتند و نه فقط آنهایی که دلشان غنج می‌رود برای رئالیتی‌شو های عاشقه که هر پنجشنبه از یوتیوب پخش می‌شود. نه فقط اینها که ما هم داریم قداست عشق را لکه می‌کنیم. عشق دعوتی است به انفجار. به کنار گذاشتن تمام تعلقات و ناگهان پریدن. ما که چسبیده به صندلی‌هایمان از عشق می‌نویسم، تصویرش را دزدکی میگیریم، چاپ میکنیم و بعد شروع میکنیم به تکه تکه کردنش. تقسیم کردن حقیقتش به مفاهیم و مصادیق و تمثیل‌ها. عشق آن بیرون بوده و ما جسارت نداشتیم تماشایش کنیم. آن لحظه‌ی آشکار شدن، این ما بودیم که باید به اون ملحق می‌شدیم اما تلاش کردیم عشق را به چنگ بیاوریم و در یک کاغذ آچهار محصورش کنیم. اما زکّی که عشق دریاست و غرق شدن می‌خواهد. ما با تعریف کردن و نوشتن و به تفکر و مباحثه گذاشتن، انگار فقط داریم از آب شور دریا می‌خوریم. تشنه‌تر می‌شویم و بی‌نصیب‌تر. همه‌ی آنها که غرق نمی‌شوند، قداست عشق را لکه می‌کنند و من، وای که چه کار کردم با نوشتن این کلمات... از درد گفتید و داغ. از وطن و ماکان. درد و داغ، دل را آب می‌کند. درست مثل شمع. آنها که حوصله‌ی تماشا دارند، صبورانه به تماشای داغ‌ها می‌نشینند و ذره ذره آب می‌شوند. آب شدن، بعد از غرق شدن دومین فعل محترم این جهان است. آن کسی که در غم خودش ذره ذره حل شده، دست کمی از مغروق در اقیانوس عشق ندارد. یاد شمع میفتم و یاد مادران شهدا. یاد اشرف السادات که اسم کتابش را هم گذاشت "تنها گریه کن". گریه کن تا تمام شوی. این روزهای غریب که بر ما می‌گذرد، عجیب و بی تکرار است. هر طرف که سر می‌چرخانی مصیبت است، از آن مصیبت‌های زیبای معنادار. اگر در این اوضاع هم مثل من، نه در حال غرق شدنید و نه مشغول آب شدن، شرم تنها چاره است. صورت سیاه خجالت‌زدگی هم زشت است. چه سرمه پاک شود و چه بماسد. نادر اگر بود می‌گفت فکری باید کرد برای چاره‌ای خجالت‌زدگی. حالا که نامه را تمام کردم، صبح یک روز دیگر است و باز همان چهارجمعه‌ی سرگردانی.
طبقه‌ی‌ وسط
ای همراه راه بین، بر سر راه ماه بین لیک خمش، سخن مگو، "گفت" غبار میکند
ساکت باش و ماه را تماشا کن. حرف که بزنی، چه سوال باشد و چه تلاش برای به کلمه درآوردن زیبایی‌اش، غباری به پا می‌کنی که تماشا را ناممکن میکند.
نه متاسفانه نه خوشبختانه به طرز شگفت انگیزی دایره لغاتم تو زیر ۳۰ سال همینقدر پرفکته. ( کجاش پرفکته آخه؟)
طبقه‌ی‌ وسط
پنجشنبه ۳ اردیبهشت/ نیمه شب سلام. خب شما میفهمید من از چه چیزی حرف میزنم و از لابه‌لای این کلمات، آ
۳ اردیبهشت ۰۵/حوالی صبح سلام... از بعد از تمر زدن به دومین نامه‌ام و فرستادنش، چشم به راهِ پاسخ بودم. حتی چند باری از پست‌چی جویا شدم اما بعد دیدم خبری از نامه نیست. خوب به خاطر دارم، صبح روز اخر فروردین که اولین نامه‌ام را می‌نوشتم خواستم پی‌نوشتی اضافه کنم. بنویسم که منتظر جوابی نیستم و مصدع اوقات واسطِ محترم نخواهم شد. اگر تمایلی به نامه‌نگاری ندارند بلامانع است. تصور می‌کردم دنبال پاسخ نیستم و فقط می‌نویسم و می‌نویسم، چه خواننده‌ای باشد و چه نه. اما این یک، دو نشد که فهمیدم همه‌شان(همه‌ی تصوراتم)خزعبل بوده. یک زنجیرِ باریکی از اندوه به باقی زنجیرهای غمِ آویزان شده، اضافه شد. روز که تمام شد و مهتاب آمد به جای آفتاب، قصد کردم که با نگرفتنِ جواب نامه‌ام کنار بیایم. یا کسی چه می‌داند شاید در نامه‌ی سوم گلایه کنم بعد برایتان عشق و پرواز بخواهم و به خدا بسپارمتان. اما سحرگاه پست‌چی را دیدم که انتظار می‌کشید... جز صبح نمی‌توانم بنویسم، آرامش‌ش را هیچ زمانی از روز نمی‌شود پیدا کرد. اگر امروز صبح نمی‌نوشتم می‌ماند برای فردا. نامه هم مثل نان، بیات شده‌اش که لطفی ندارد، صداقتی ندارد. پس بلافاصله قلم برداشتم و نوشتم... شعر سپید از علایقم نیست. نمی‌فهمَم‌اش. اما این سروده‌ی شاملو به جان نشست. ممنون! شاید اگر عمری باشد و نامه‌‌ای دیگر؛ اگر از من گذشتم و از عشق گذشتیم، در باب تنهایی بنویسم برایتان و بخوانم از شما و دیگران. اما نوشته‌تان درباره‌ی سرگردانی. عجیب توصیفی بود! خب با این تفاسیر که فرمودید "بی‌ارزشی" از سر و روی "سرگردانی" چکه می‌کند. و اگر آن را تنهایی یا در قیاس با پرواز ببینیم بیشتر عیار نداشته‌اش عیان می‌شود. اما اگر با حماقت‌ها سنجیده شود چه؟ و کدام مقایسه درست‌تر است؟ سنجش با اقلیت؟ یا اکثریت؟ اما اگر ماندیم و سرگردان مردیم؛ اگر خدا نیامد؛ اگر یَدَش را به دستمان آلوده نکرد چه؟ خسر الادنیا می‌شویم آری، ولی الآخره‌اش را مطمئن نیستم.(البته که آخرت‌ش هم کما بیش همین است، که گفته‌اند الدنیا مزرعه الاخرت. ولی گفتیم دلخوش‌کنکی باشد برای این عقلِ نیمه‌جان و روحِ مُرده.) اما آخرت... پیش از نامه‌ی شما به چنین مضمونی فکر می‌کردم: ما که دستمان کوتاه است و رابطه‌مان با اخلاص و ایمان به مانند کارد و پنیر باید چه کنیم؟ در ظلمت بمانیم و بمیریم و دشمن(بخوانید شیطانِ رانده شده) را شاد کنیم؟ یا نابلدانه بپریم و بال بال بزنیم؟ خودمانیم، گمان نمی‌کنم مایِ حساب و کتابی سر از پرواز در بیاوریم. ولی خب قطعا با دو دوتا کردن هم بیراهه بودن مسیر اول را متوجه خواهیم شد. اینجا مدد بگیریم از جناب مولانا: دوست دارد یار این آشفتگی کوشش بیهوده به از خفتگی سرگردانی و دست و پا زدن؛ دو ثانیه روی آب بودن و دو هفته زیر آب بودن... سخت‌‌ست؛ جان فرساست؛ شاید حتی ما هم به مثال بسیاری از پیشینیان غرق شدیم و دیگر نوری ندیدیم، آسمانی ندیدیم. اما باز برای کسی که جرئت معلق بودن بین زمین و آسمان را ندارد، این کوشش بیهوده ارزشمند است. کاچی به از هیچی! ما که دستمان به دامن اویِ بلند مرتبه نمی‌رسد، ولی خدا را چه دیدید شاید او دامنش را به دستمان رساند. شاید همین کم، از ما قبول کرد! سرگردانی مصیبت‌ست هم‌چراغی، آری. اما مسیری جز این، برای آدم‌های خفته و ترسو و نازک سراغ دارید؟ بلدِ راه‌ش را چه؟ می‌شناسید؟ (راه راهنما می‌خواهد. ولی سرگردانی نه! سرگردانی پیشرو نمی‌خواهد. می‌مانی، می‌چرخی، می‌نشینی، می‌پوشی، می‌نویسی، فکر می‌کنی، می‌گذرانی...) از من خواندید: زیادی عادی
طبقه‌ی‌ وسط
#نامه_نگاری #زیادی_عادی ۳ اردیبهشت ۰۵/حوالی صبح سلام... از بعد از تمر زدن به دومین نامه‌ام و فرست
جمعه/صبح سلام. بیشتر از یک هفته از نامه‌ای که فرستادید می‌گذرد و تازه دارم جواب را می‌نویسم. آن هم جواب نامه‌ای که مقدمه‌ای طولانی درباره انتظار دارد. ببخشید. من فقط در فراغت میتوانم بنویسم و شلوغ بودم این مدت. دو باری که شروع به نوشتن جواب کردم، یک متن بی‌روحِ عجول داشت متولد میشد که سریع در نطفه به عدم بازگشت. امیدوارم این ماجرای تاخیر در نامه‌نگاری مثل نامه‌های فروغ فرخزاد نباشد که همیشه اولش از مخاطب عذرخواهی می‌کند که دیر جواب میدهد. قیاس با حماقت... دست گذاشتید روی جایی که انتظارش را داشتم. از پرواز جا ماندن مصیبتی است و به حماقت دچار نبودن موهبتی. و هر دو مقایسه درست است به نظرم، این بی‌وطن بودن، پای در زمین و روی به آسمان، راهی جز این نیست که همیشه خودمان را جامانده بدانیم در نسبت با یکی و نجات یافته در نسبت با دیگری. خسرالآخره. با دلخوش‌کنک موافقم از قضا. امید واهی در هیچ موردی خوب نیست به جز در مورد خدا. از آنکس که مهربانی‌اش هیچ جا حد نمی‌خورد و متوقف نمی‌شود، میتوان هر امید بزرگ و دور از واقعیتی داشت. و وای از این بیت مولانا که فرستادید. ندیده بودمش. شاهکار است. مثل مُهری نشانه‌دار فرود آمد روی فکر و خیالاتم درباره سرگردانی و تکلیف را روشن کرد. خلص و تمت. همین که گفته و در توضیحش گفتید. راه راهنما می.خواهد. حالا راهنما نیست، راه نیست یا من آدم این مسیر نیستم؟ نمی‌دانم. به نظرم سومی. اما سرگردانی هم راه و راهنما نه، اما افق می‌خواهد. جهت و محدوده هدف. در یک کلام آرزو و تعلق. من پرواز را می‌خواهم. اگر این خواستن نباشد، سرگردانی هم دیگر دست کمی ندارد از حماقت. دو دقیقه آسمان را خواستن و ده روز در لجن غوطه خوردن، مذمذب بودن و باری به هر‌ جهتی است. آنکس که آرزوی صادقانه پرواز دارد غرق شدنش هم تماشایی و دوست‌داشتنی است و آنکس که هر طرف باد بوزد و بار بخورد می‌رود، پروازش هم بی‌معنا و اتفاقی. صادق هدایت هم سرگردان بوده به نظرم، چمران هم بوده یک زمانی. فرق ماجرا به نظرم در این آرزو است. این است که سرگردانی را به معجون شفابخش «طلب» آغشته می‌کند. پوشیدن برای فلان، ماندن برای فلان، چرخیدن برای فلان، نوشتن برای فلان. دست به شاخه‌ها آویختن به آرزوی فلان. این فلان اگر حقیقت داشته باشد، می‌توان امیدوار بود که نگاهی کند به طالب. یاری اگر باشد کوشش به از بیهودگی است و الا کوشش هم نیست جز بیهودگی. ممنون که می‌نویسد و می‌بخشید که آشفته‌ام و آداب نامه‌نگاری را رعایت نمی‌کنم.
این فقط عکس یه گربه نیست. تنها گربه‌ایه که باهاش دوست شدم. و البته این عکس، تبلیغ همراه اول هم هست انگار. و مهم‌تر از همه، یه پیام بازرگانی بین دوتا متن بلنده که باعث میشه چشم‌های دوپامین زده خودم از تماشای قیافه اینجا خسته نشن.
طبقه‌ی‌ وسط
نامه تان را دیر پاسخ میدهم و امیدوارم قصورم را ببخشید. بنا داشتم روزی یک نامه را بخوانم و مفصل و به
بسمِ منان سلام بر مجهول جدید زندگی ام. از آنجایی که چون نوعروسی برای گفتن نامت ناز میکنی، نازت را خریدارم و فعلا تا رضایت دادنت، مجهول خطابت میکنم. بلی، نامه ات دیر رسید. لکن درست در ساعتی رسید که از بوی زندگی تکراری ام خسته بودم و پنجره را نیمه باز گذاشته بودم که نسیمی گر رسد، پاسخم را پشت پنجره رها نکند. گفتی خانه ات بوی افیون میدهد و من اندیشیدم هر خانه ای که هنوز واژه ای لابه لای دست نویسنده ای پیچ و تاب میخورد و قلم با کاغذ همچون عکس ماه روی آب میرقصد؛ هوای زنده دارد. حتی اگر نم گرفته باشد. خواندم آنچه نوشتی «از کشف من بگذر» اما مگر نه اینکه هرکس را میخوانیم کَم کَمَک میشناسیم؟ من گرچه همچون دزد کلاشی واژه هایت را غافلگیر کردم، اما قصد غارت حریمت را نداشته و ندارم. خواستم لحظاتی در سکوت کنارت قدم بردارم و بشناسمت. مبهوت نشو که چرا در سودای آشنایی ات به سر میبردم. معمولا گوهر های ناب را پیش از آنکه باقی انسان های ظاهر بین پیدا کنند میشناسم. بعضی واژه ها معنایی دارند که پیش از صدا میاید... و صدای تو از همان ها بود... گرم و در عین حال پریشان. به سان بادی که پیش از باران بوزد. از پی پرسه زدن میان کلماتت سوغاتی هایی عایدم شد: لبخند زدم، اشک ریختم، به خودم آمدم، موافقت کردم، تحسین کردم، و در نهایت تشنه ی شناخت شدم. اما تو انگار پشت واژه هایت نشستی و از دنیا لذت میبری. دوست نداری رخ بنمایی و من بعد از خواندنِ از تو، به انتخابت احترام میگذارم. از خودم خواستی؛ خانه ام بوی دارچین و چای تلخ و روز های بی نهایت تکراری میدهد. صبح ها با صدای راز و نیاز گنجشک ها چشم باز میکنم و صدای ماشین های مزاحم را میشنوم که طبیعت را اشغال کرده اند. روز هایم را میان سطر ها میگذارنم. نوشتن برای من نوعی راه رفتن است. در کوچه تاریک به نام زندگی که به نفس های خیال روشن است. همسایه های فضولی دارم. میان شان یکی هست که ظهر ها با گلدان هایش حرف میزند و شب ها شعر بی قافیه میخواند. بین همسایه هایم، او را از ما بقی بیشتر دوست دارم. چیز هایی هست که خوشحالم میکردند، اما حالا نه... مثلا تماشای باران از پشت شیشه. مثلا روز های زمستانی. مثلا صحبت های طولانی از سیاست. مثلا بوییدن گلدان هایی که اتاقم را دربر گرفتند. مثلا نوشتن، و نوشتن، و نوشتن... چیز هایی هم هستند که غمگینم میکنند. سکوتِ ابدی کسی که روزی چشمم به دهانش بود و میگفتم، وای اگر او حکم جهادم دهد. راستش را بخواهی از وقتی رفته، زندگی ام بوی نا میدهد. هیچ چیز تازه نیست. پلت رنگی دنیایم نمیتواند چیزی جز سیاهی و بدبختی را ببیند. آنقدر بی حوصله بودم که مانند لاشه ی بی جانی فقط کتاب میخواندم و خودم را لای نوشته ها پنهان میکردم. پنهان میکردم از خودم... القصه که زندگی تازگی پیدا کرد از وقتی یک دغدغه ی جدید پیدا کردم. سودای کشف تو کمی رنگ بخشیده به دنیایی که تا دیروز شبیه سرنوشت پیراهن عثمان بود. لذا از من نخواه سودای کشف تو را از سرم بیرون کنم. از هر زمانی بیشتر اطمینان دارم، که میخواهم ساکن طبقه ی وسط را بشناسم. میگویی نوشته ها درمان نیستند. میگویی پوشش اند. شاید حق داری.. اما من هنوز ترجیح میدهم درد با پوشش حروف باشد تا برهنه. درد آمیخته به واژگان آنقدر زیباست که حتی گر بخواهم بیخیالش شوم، قلمم آنقدر در فراغ یارش تقلا میکند که بالاخره راضی میشوم دقایقی با کاغذ برقصد. اگر خواستی از طبقه ی خودت باز هم بنویس. از همات بوی افیونش. از سکوت دیوار ها. از درد هایی که پشت واژه ها پنهان کردی. از همان بدبختی. بنویس که نویسندگان به نوشتن زنده اند. می‌پنداشتم شاید اگر اندکی بیشتر بخوانم، نشانی از تو در سطرهای نامه ات بیابم؛ اما هرچه جُستم، نایافته‌تر شدی. گویی میان واژه‌هایت راهی نهفته است که تنها با دلی شبیه به دلِ خودت می‌توان پیمود. و من، همان رهگذرِ شبانه‌ام؛ در کوچه‌ای که چراغی از تو دارد، دمی می‌ایستم، به سایه‌ات می‌اندیشم، و باز رهِ خویش می‌گیرم. دوستدارِ تو، رهگذرِشبانه