طبقهی وسط
صبح ناشتایی که شببیداری جمعه را به طلوع شنبه وصل میکند این نامه را مینویسم و فکر میکنم میدانم چه
ای همراه راه بین، بر سر راه ماه بین
لیک خمش، سخن مگو، "گفت" غبار میکند
طبقهی وسط
ای همراه راه بین، بر سر راه ماه بین لیک خمش، سخن مگو، "گفت" غبار میکند
ساکت باش و ماه را تماشا کن. حرف که بزنی، چه سوال باشد و چه تلاش برای به کلمه درآوردن زیباییاش، غباری به پا میکنی که تماشا را ناممکن میکند.
طبقهی وسط
پنجشنبه ۳ اردیبهشت/ نیمه شب سلام. خب شما میفهمید من از چه چیزی حرف میزنم و از لابهلای این کلمات، آ
#نامه_نگاری
#زیادی_عادی
۳ اردیبهشت ۰۵/حوالی صبح
سلام...
از بعد از تمر زدن به دومین نامهام و فرستادنش، چشم به راهِ پاسخ بودم. حتی چند باری از پستچی جویا شدم اما بعد دیدم خبری از نامه نیست. خوب به خاطر دارم، صبح روز اخر فروردین که اولین نامهام را مینوشتم خواستم پینوشتی اضافه کنم. بنویسم که منتظر جوابی نیستم و مصدع اوقات واسطِ محترم نخواهم شد. اگر تمایلی به نامهنگاری ندارند بلامانع است. تصور میکردم دنبال پاسخ نیستم و فقط مینویسم و مینویسم، چه خوانندهای باشد و چه نه.
اما این یک، دو نشد که فهمیدم همهشان(همهی تصوراتم)خزعبل بوده. یک زنجیرِ باریکی از اندوه به باقی زنجیرهای غمِ آویزان شده، اضافه شد.
روز که تمام شد و مهتاب آمد به جای آفتاب، قصد کردم که با نگرفتنِ جواب نامهام کنار بیایم. یا کسی چه میداند شاید در نامهی سوم گلایه کنم بعد برایتان عشق و پرواز بخواهم و به خدا بسپارمتان.
اما سحرگاه پستچی را دیدم که انتظار میکشید...
جز صبح نمیتوانم بنویسم، آرامشش را هیچ زمانی از روز نمیشود پیدا کرد. اگر امروز صبح نمینوشتم میماند برای فردا. نامه هم مثل نان، بیات شدهاش که لطفی ندارد، صداقتی ندارد. پس بلافاصله قلم برداشتم و نوشتم...
شعر سپید از علایقم نیست. نمیفهمَماش. اما این سرودهی شاملو به جان نشست. ممنون!
شاید اگر عمری باشد و نامهای دیگر؛ اگر از من گذشتم و از عشق گذشتیم، در باب تنهایی بنویسم برایتان و بخوانم از شما و دیگران.
اما نوشتهتان دربارهی سرگردانی.
عجیب توصیفی بود! خب با این تفاسیر که فرمودید "بیارزشی" از سر و روی "سرگردانی" چکه میکند.
و اگر آن را تنهایی یا در قیاس با پرواز ببینیم بیشتر عیار نداشتهاش عیان میشود. اما اگر با حماقتها سنجیده شود چه؟ و کدام مقایسه درستتر است؟ سنجش با اقلیت؟ یا اکثریت؟
اما اگر ماندیم و سرگردان مردیم؛ اگر خدا نیامد؛ اگر یَدَش را به دستمان آلوده نکرد چه؟
خسر الادنیا میشویم آری، ولی الآخرهاش را مطمئن نیستم.(البته که آخرتش هم کما بیش همین است، که گفتهاند الدنیا مزرعه الاخرت. ولی گفتیم دلخوشکنکی باشد برای این عقلِ نیمهجان و روحِ مُرده.)
اما آخرت... پیش از نامهی شما به چنین مضمونی فکر میکردم: ما که دستمان کوتاه است و رابطهمان با اخلاص و ایمان به مانند کارد و پنیر باید چه کنیم؟
در ظلمت بمانیم و بمیریم و دشمن(بخوانید شیطانِ رانده شده) را شاد کنیم؟ یا نابلدانه بپریم و بال بال بزنیم؟
خودمانیم، گمان نمیکنم مایِ حساب و کتابی سر از پرواز در بیاوریم. ولی خب قطعا با دو دوتا کردن هم بیراهه بودن مسیر اول را متوجه خواهیم شد.
اینجا مدد بگیریم از جناب مولانا:
دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی
سرگردانی و دست و پا زدن؛ دو ثانیه روی آب بودن و دو هفته زیر آب بودن...
سختست؛ جان فرساست؛ شاید حتی ما هم به مثال بسیاری از پیشینیان غرق شدیم و دیگر نوری ندیدیم، آسمانی ندیدیم.
اما باز برای کسی که جرئت معلق بودن بین زمین و آسمان را ندارد، این کوشش بیهوده ارزشمند است. کاچی به از هیچی!
ما که دستمان به دامن اویِ بلند مرتبه نمیرسد، ولی خدا را چه دیدید شاید او دامنش را به دستمان رساند. شاید همین کم، از ما قبول کرد!
سرگردانی مصیبتست همچراغی، آری. اما مسیری جز این، برای آدمهای خفته و ترسو و نازک سراغ دارید؟ بلدِ راهش را چه؟ میشناسید؟ (راه راهنما میخواهد. ولی سرگردانی نه! سرگردانی پیشرو نمیخواهد. میمانی، میچرخی، مینشینی، میپوشی، مینویسی، فکر میکنی، میگذرانی...)
از من خواندید: زیادی عادی
طبقهی وسط
#نامه_نگاری #زیادی_عادی ۳ اردیبهشت ۰۵/حوالی صبح سلام... از بعد از تمر زدن به دومین نامهام و فرست
جمعه/صبح
سلام.
بیشتر از یک هفته از نامهای که فرستادید میگذرد و تازه دارم جواب را مینویسم. آن هم جواب نامهای که مقدمهای طولانی درباره انتظار دارد. ببخشید. من فقط در فراغت میتوانم بنویسم و شلوغ بودم این مدت. دو باری که شروع به نوشتن جواب کردم، یک متن بیروحِ عجول داشت متولد میشد که سریع در نطفه به عدم بازگشت. امیدوارم این ماجرای تاخیر در نامهنگاری مثل نامههای فروغ فرخزاد نباشد که همیشه اولش از مخاطب عذرخواهی میکند که دیر جواب میدهد.
قیاس با حماقت... دست گذاشتید روی جایی که انتظارش را داشتم. از پرواز جا ماندن مصیبتی است و به حماقت دچار نبودن موهبتی. و هر دو مقایسه درست است به نظرم، این بیوطن بودن، پای در زمین و روی به آسمان، راهی جز این نیست که همیشه خودمان را جامانده بدانیم در نسبت با یکی و نجات یافته در نسبت با دیگری.
خسرالآخره. با دلخوشکنک موافقم از قضا. امید واهی در هیچ موردی خوب نیست به جز در مورد خدا. از آنکس که مهربانیاش هیچ جا حد نمیخورد و متوقف نمیشود، میتوان هر امید بزرگ و دور از واقعیتی داشت.
و وای از این بیت مولانا که فرستادید. ندیده بودمش. شاهکار است. مثل مُهری نشانهدار فرود آمد روی فکر و خیالاتم درباره سرگردانی و تکلیف را روشن کرد. خلص و تمت. همین که گفته و در توضیحش گفتید.
راه راهنما می.خواهد. حالا راهنما نیست، راه نیست یا من آدم این مسیر نیستم؟ نمیدانم. به نظرم سومی.
اما سرگردانی هم راه و راهنما نه، اما افق میخواهد. جهت و محدوده هدف. در یک کلام آرزو و تعلق. من پرواز را میخواهم. اگر این خواستن نباشد، سرگردانی هم دیگر دست کمی ندارد از حماقت. دو دقیقه آسمان را خواستن و ده روز در لجن غوطه خوردن، مذمذب بودن و باری به هر جهتی است. آنکس که آرزوی صادقانه پرواز دارد غرق شدنش هم تماشایی و دوستداشتنی است و آنکس که هر طرف باد بوزد و بار بخورد میرود، پروازش هم بیمعنا و اتفاقی.
صادق هدایت هم سرگردان بوده به نظرم، چمران هم بوده یک زمانی. فرق ماجرا به نظرم در این آرزو است. این است که سرگردانی را به معجون شفابخش «طلب» آغشته میکند.
پوشیدن برای فلان، ماندن برای فلان، چرخیدن برای فلان، نوشتن برای فلان. دست به شاخهها آویختن به آرزوی فلان. این فلان اگر حقیقت داشته باشد، میتوان امیدوار بود که نگاهی کند به طالب. یاری اگر باشد کوشش به از بیهودگی است و الا کوشش هم نیست جز بیهودگی.
ممنون که مینویسد و میبخشید که آشفتهام و آداب نامهنگاری را رعایت نمیکنم.
طبقهی وسط
نامه تان را دیر پاسخ میدهم و امیدوارم قصورم را ببخشید. بنا داشتم روزی یک نامه را بخوانم و مفصل و به
#نامه_نگاری
#رَهگذرِشبانه
بسمِ منان
سلام بر مجهول جدید زندگی ام. از آنجایی که چون نوعروسی برای گفتن نامت ناز میکنی، نازت را خریدارم و فعلا تا رضایت دادنت، مجهول خطابت میکنم.
بلی، نامه ات دیر رسید. لکن درست در ساعتی رسید که از بوی زندگی تکراری ام خسته بودم و پنجره را نیمه باز گذاشته بودم که نسیمی گر رسد، پاسخم را پشت پنجره رها نکند.
گفتی خانه ات بوی افیون میدهد و من اندیشیدم هر خانه ای که هنوز واژه ای لابه لای دست نویسنده ای پیچ و تاب میخورد و قلم با کاغذ همچون عکس ماه روی آب میرقصد؛ هوای زنده دارد. حتی اگر نم گرفته باشد.
خواندم آنچه نوشتی «از کشف من بگذر» اما مگر نه اینکه هرکس را میخوانیم کَم کَمَک میشناسیم؟ من گرچه همچون دزد کلاشی واژه هایت را غافلگیر کردم، اما قصد غارت حریمت را نداشته و ندارم. خواستم لحظاتی در سکوت کنارت قدم بردارم و بشناسمت.
مبهوت نشو که چرا در سودای آشنایی ات به سر میبردم. معمولا گوهر های ناب را پیش از آنکه باقی انسان های ظاهر بین پیدا کنند میشناسم.
بعضی واژه ها معنایی دارند که پیش از صدا میاید... و صدای تو از همان ها بود...
گرم و در عین حال پریشان. به سان بادی که پیش از باران بوزد.
از پی پرسه زدن میان کلماتت سوغاتی هایی عایدم شد: لبخند زدم، اشک ریختم، به خودم آمدم، موافقت کردم، تحسین کردم، و در نهایت تشنه ی شناخت شدم.
اما تو انگار پشت واژه هایت نشستی و از دنیا لذت میبری. دوست نداری رخ بنمایی و من بعد از خواندنِ از تو، به انتخابت احترام میگذارم.
از خودم خواستی؛
خانه ام بوی دارچین و چای تلخ و روز های بی نهایت تکراری میدهد.
صبح ها با صدای راز و نیاز گنجشک ها چشم باز میکنم و صدای ماشین های مزاحم را میشنوم که طبیعت را اشغال کرده اند.
روز هایم را میان سطر ها میگذارنم. نوشتن برای من نوعی راه رفتن است. در کوچه تاریک به نام زندگی که به نفس های خیال روشن است.
همسایه های فضولی دارم. میان شان یکی هست که ظهر ها با گلدان هایش حرف میزند و شب ها شعر بی قافیه میخواند. بین همسایه هایم، او را از ما بقی بیشتر دوست دارم.
چیز هایی هست که خوشحالم میکردند، اما حالا نه... مثلا تماشای باران از پشت شیشه. مثلا روز های زمستانی. مثلا صحبت های طولانی از سیاست. مثلا بوییدن گلدان هایی که اتاقم را دربر گرفتند. مثلا نوشتن، و نوشتن، و نوشتن...
چیز هایی هم هستند که غمگینم میکنند. سکوتِ ابدی کسی که روزی چشمم به دهانش بود و میگفتم، وای اگر او حکم جهادم دهد.
راستش را بخواهی از وقتی رفته، زندگی ام بوی نا میدهد. هیچ چیز تازه نیست. پلت رنگی دنیایم نمیتواند چیزی جز سیاهی و بدبختی را ببیند.
آنقدر بی حوصله بودم که مانند لاشه ی بی جانی فقط کتاب میخواندم و خودم را لای نوشته ها پنهان میکردم. پنهان میکردم از خودم...
القصه که زندگی تازگی پیدا کرد از وقتی یک دغدغه ی جدید پیدا کردم. سودای کشف تو کمی رنگ بخشیده به دنیایی که تا دیروز شبیه سرنوشت پیراهن عثمان بود.
لذا از من نخواه سودای کشف تو را از سرم بیرون کنم. از هر زمانی بیشتر اطمینان دارم، که میخواهم ساکن طبقه ی وسط را بشناسم.
میگویی نوشته ها درمان نیستند. میگویی پوشش اند. شاید حق داری..
اما من هنوز ترجیح میدهم درد با پوشش حروف باشد تا برهنه. درد آمیخته به واژگان آنقدر زیباست که حتی گر بخواهم بیخیالش شوم، قلمم آنقدر در فراغ یارش تقلا میکند که بالاخره راضی میشوم دقایقی با کاغذ برقصد.
اگر خواستی از طبقه ی خودت باز هم بنویس. از همات بوی افیونش. از سکوت دیوار ها. از درد هایی که پشت واژه ها پنهان کردی. از همان بدبختی. بنویس که نویسندگان به نوشتن زنده اند.
میپنداشتم شاید اگر اندکی بیشتر بخوانم، نشانی از تو در سطرهای نامه ات بیابم؛ اما هرچه جُستم، نایافتهتر شدی. گویی میان واژههایت راهی نهفته است که تنها با دلی شبیه به دلِ خودت میتوان پیمود.
و من، همان رهگذرِ شبانهام؛ در کوچهای که چراغی از تو دارد، دمی میایستم، به سایهات میاندیشم، و باز رهِ خویش میگیرم.
دوستدارِ تو، رهگذرِشبانه
طبقهی وسط
#نامه_نگاری #رَهگذرِشبانه بسمِ منان سلام بر مجهول جدید زندگی ام. از آنجایی که چون نوعروسی برای گف
سلام.
من مَردم. تا اینجا را فکر میکردم میدانید. نوعروسی که ناز میکند، شبیه این تصویر مهیبی نیست که توی آینه میبینم، ریش و سبیل و... بگذریم.
ممنون از اینکه تعریفهای از سر لطف و صداقتی لابهلای جملههایتان بود. اما شما که پنجره را باز میگذارید، هیچ بادهای نازا را میشناسید؟ میوزند و دریغ از یک قطره باران. دعا کنید از آنها نباشم و این واژهها اگر معنایی و نوری دارند، چیزی هم عاید خودم کنند. اگر هم ندارد بسوزند و نیست شوند.
درباره همسایهای گفتید که با گلدان هایش حرف میزند و من را یاد گلدانهایم انداختید. گلدانهای من تراژدی مراقبتاند. یک روز از سر تفنن کاشتمشان و مدتها بعد جسد خشکشدهشان را جمع کردم. فهمیدم که مراقبت بلد نیستم و ناتوانم از عشق ورزیدن.
دوست داشتن یک گلدان یعنی چه؟
یعنی مراقبت، یعنی آب و نور رساندن به ریشههایش. یعنی توجه، یعنی گیاه بیچاره زنده است و با سنگ و چوب فرقهایی دارد، باید تمایزی بین گل و دیوار قائل شد. من فقط قوطی را سوراخ کردم و یک ساقه قلمه زدم و رهایش کردم به حال خودش. از سر تفنن. بیشرمانه است.
خلاصه اگر میخواهید کسی را خوب بشناسید، گلدان نشانه خوبی است. لااقل بهتر از متنهایی که آدمها مینویسند، جوهرهشان را آشکار میکند.
از سکوت ابدی او نوشتید. پرندگانی هستند که به قدر اوج گرفتهاند که نمیتوان فرودشان را تصور کرد. در این جهان فانی، به قدری بالشان مماس با جاودانگی است که خیال میکنیم همیشه هستند.
این بند معروفی است که:
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
سیدعلی برای من خود پرواز بود. نبودناش به تصورم در نمیآمد. حالا هم به امیدِ امیدش زندهام. به امید قلهای که میدید و پیروزی که وعده میداد و یادگار بزرگی که از خودش گذاشت.
نویسندگان به نوشتن زندهاند و وای اگر دردی، به نوشتن تن ندهد. دردهای بیلباس، لخت و عور و سوزاننده. خدا قسمت نکند.
#نامه_نگاری
#فروغ
سلام. دایره لغات من مثل یک مرد جوان زیر سی سال "پرفکت" نیست و نامهنگاری در این مقطع و به این شکل، غیر قابل پیشبینی ترین کاری بوده که میتوانستم انجام بدهم.
دلم میخواهد برای گفتن این یک جمله مقدمهچینیهای هدایتمآبانه یا ابراهیمی مَثَل بکنم اما مجالم نمیدهد، خواهم گفت چه چیزی!
بیحوصلهام. بیحوصلهترین آدم زمین منم. پیشتر جایی گفته بودم و حالا هم میگویم که اگر فرایند تنفس ارادی بود، به حتم نفس هم نمیکشیدم و این دم و بازدم کم، ناکافی و مأیوسکننده را هم از خودم دریغ میکردم.
ایدهٔ نامهنگاری را از روز اول تحسین میکردم. از روز اول میخواستم نخستین نامهها را بفرستم. از روز اول با خودم میگفتم چرا من زودتر و پیش از این چنین طرحی را پیاده نکردهام؟
حتی یک پیشنویس از اولین نامهام نوشتم ولی ناتمام ماند. و حالا نمیدانم چند روز از افتتاح صندوق نامهنگاری گذشته که اینها را مینویسم. حتی هیچ ارتباطی هم به پیشنویس نامه اولیه ندارد.
داشتم میگفتم/مینوشتم.
بیحوصله، ناتمام، دیگر چه؟ آهان، یک احساس دیگر هم هست و لاکردار این یکی هم به اندازهٔ آن دیگریها زور بازو دارد. تمام وجود ناتمامم "ناکافی" است. توی بندگیام، توی روابطم، توی تحصیلم، توی مراوداتم، توی تمام ابعاد زندگیام این صفت جا خوش کرده است. عادت کردهام به نصفه-نیمه بودن. به تکه تکه بودن. لحظهای بودن و لحظهای بعد نماندن. چه ارزشی دارد این بودن که تمام هم نمیشود؟ نمیدانم.
این روزها به مرگ هم فکر میکنم.
شش یا هفت ساله که بودم، از نبودن میترسیدم. از مرگ همین را فهمیده بودم؛ اینکه تو نیستی ولی همچنان عزیزانت نفس میکشند، زندگی میکنند؛ خورشید طلوع و غروب میکند؛ بچهها توی بوستان بازی میکنند و آدمها صبح، ظهر، عصر، تمام شبانهروز میروند و میآیند و انگار نه انگار که تو نیستی. نه اینکه از فراموش شدن بترسم -خاطرم نیست- از این میترسیدم که بعد از من همهچیز ادامه پیدا میکند و من اما جا ماندهام. یک جایی میان صفحههای کتاب ماندهام و نتوانستهام جلوتر بروم؛ درست مثل یک شخصیت فرعی.
البته هر شخصیت فرعی در یک داستان، در داستان دیگری شخصیت اصلی و نقش اول قصه است، بگذریم.
اما حالا، حالا، حالا از نبودن نمیترسم. به درک که بعد از من چه میشود. به درک که صبح روز مرگم آدمها توی صف نانوایی میایستند و چند سال بعدش خواهرم لباس عروس میپوشد و دوستانم هم یک روز شماره تلفن مرا که به نامم در تلفن همراهشان ذخیره کردهاند، پاک میکنند.
چه اهمیتی دارد که ما نباشیم. اگر آدم مهم یا دست کم خوبی بوده باشیم، جریان خوب بودن ما بعد از مماتمان ادامه پیدا میکند. یعنی در واقع حیات یک شیء ارزشمند، هرگز تمام نمیشود، چه آن شیء علم باشد چه ادبیات چه جاروبرقی چه هر چیز دیگری. اگر هم آدم خوبی نبوده باشیم، مرگمان چه فرقی میکند با زندگی کردنمان؟ تهاش یکی دو نفر -تا بیست سی میلیارد نفر- صف نانوایی میایستند و چند سال بعدش خواهرم لباس عروس میپوشد و دوستانم هم یک روز شماره تلفن مرا که به نامم در تلفن همراهشان ذخیره کردهاند، پاک میکنند.
چه اهمیتی دارد که ما نباشیم. اگر آدم مهم یا دست کم خوبی بوده باشیم، جریان خوب بودن ما بعد از مماتمان ادامه پیدا میکند. یعنی در واقع حیات یک شیء ارزشمند، هرگز تمام نمیشود، چه آن شیء علم باشد چه ادبیات چه جاروبرقی چه هر چیز دیگری. اگر هم آدم خوبی نبوده باشیم، مرگمان چه فرقی میکند با زندگی کردنمان؟ تهاش یکی دو نفر -تا بیست سی میلیارد نفر- یک نفس راحت بعد از ما میکشند.
این وسط تکلیف آدمهای معمولی چه میشود؟ آدمهایی که هم جویهای باریکی از خیر و خوبی به جا گذاشتهاند هم قرار است اقلاً یک نفر بعد از شنیدن خبر مرگشان از ته دل بگوید: آخیش!
من از نبودن نمیترسم. از بودن هم نمیترسم، از بودنِ بدون فایده عذاب میکشم.
انتظارم از فایده یک چیزی مثل خدمات یک فیزیکدان و آثار یک نویسنده یا تحول ایجاد شده به دست یک مبارز آزادیخواه نیست.
همین که بدانم امروز زندگیام چیزی فراتر از زنده بودن است و قرار است صرف یک فکر، یک فعالیت، یک کمکرسانی و سهل کردن زندگی برای حدأقل یک نفر -حتی خودم- بشود.
این روزها با آن که زندگی را نمیخواهم، اما مثل کودکیام "مرگ" را هم طالب نیستم. آخر میگویند آن دنیا و در حد فاصل میان این و آن جهان یعنی برزخ، حساب و کتابی هست و جزا و پاداشی. من هم که نمیدانم چه کارهام -درستتر اینکه میدانم- دستهایم از جوی خوبی خالی است و از سنگریزههای غفلت پر، از حساب و کتاب و جزا و پاداش میترسم.
میدانید که، آدمیزاد هر چقدر بزرگتر میشود، حسابگر هم میشود...
خیال نمیکردم اولین نامه اینقدر طولانی انگار کوزه ذهنم را خم کردم و به قائده قطرهای -شاید کمتر- از گنجایش آن کم شد. همین هم غنیمت است.