طبقهی وسط
#نامه_نگاری #زیادی_عادی ۳ اردیبهشت ۰۵/حوالی صبح سلام... از بعد از تمر زدن به دومین نامهام و فرست
جمعه/صبح
سلام.
بیشتر از یک هفته از نامهای که فرستادید میگذرد و تازه دارم جواب را مینویسم. آن هم جواب نامهای که مقدمهای طولانی درباره انتظار دارد. ببخشید. من فقط در فراغت میتوانم بنویسم و شلوغ بودم این مدت. دو باری که شروع به نوشتن جواب کردم، یک متن بیروحِ عجول داشت متولد میشد که سریع در نطفه به عدم بازگشت. امیدوارم این ماجرای تاخیر در نامهنگاری مثل نامههای فروغ فرخزاد نباشد که همیشه اولش از مخاطب عذرخواهی میکند که دیر جواب میدهد.
قیاس با حماقت... دست گذاشتید روی جایی که انتظارش را داشتم. از پرواز جا ماندن مصیبتی است و به حماقت دچار نبودن موهبتی. و هر دو مقایسه درست است به نظرم، این بیوطن بودن، پای در زمین و روی به آسمان، راهی جز این نیست که همیشه خودمان را جامانده بدانیم در نسبت با یکی و نجات یافته در نسبت با دیگری.
خسرالآخره. با دلخوشکنک موافقم از قضا. امید واهی در هیچ موردی خوب نیست به جز در مورد خدا. از آنکس که مهربانیاش هیچ جا حد نمیخورد و متوقف نمیشود، میتوان هر امید بزرگ و دور از واقعیتی داشت.
و وای از این بیت مولانا که فرستادید. ندیده بودمش. شاهکار است. مثل مُهری نشانهدار فرود آمد روی فکر و خیالاتم درباره سرگردانی و تکلیف را روشن کرد. خلص و تمت. همین که گفته و در توضیحش گفتید.
راه راهنما می.خواهد. حالا راهنما نیست، راه نیست یا من آدم این مسیر نیستم؟ نمیدانم. به نظرم سومی.
اما سرگردانی هم راه و راهنما نه، اما افق میخواهد. جهت و محدوده هدف. در یک کلام آرزو و تعلق. من پرواز را میخواهم. اگر این خواستن نباشد، سرگردانی هم دیگر دست کمی ندارد از حماقت. دو دقیقه آسمان را خواستن و ده روز در لجن غوطه خوردن، مذمذب بودن و باری به هر جهتی است. آنکس که آرزوی صادقانه پرواز دارد غرق شدنش هم تماشایی و دوستداشتنی است و آنکس که هر طرف باد بوزد و بار بخورد میرود، پروازش هم بیمعنا و اتفاقی.
صادق هدایت هم سرگردان بوده به نظرم، چمران هم بوده یک زمانی. فرق ماجرا به نظرم در این آرزو است. این است که سرگردانی را به معجون شفابخش «طلب» آغشته میکند.
پوشیدن برای فلان، ماندن برای فلان، چرخیدن برای فلان، نوشتن برای فلان. دست به شاخهها آویختن به آرزوی فلان. این فلان اگر حقیقت داشته باشد، میتوان امیدوار بود که نگاهی کند به طالب. یاری اگر باشد کوشش به از بیهودگی است و الا کوشش هم نیست جز بیهودگی.
ممنون که مینویسد و میبخشید که آشفتهام و آداب نامهنگاری را رعایت نمیکنم.
طبقهی وسط
نامه تان را دیر پاسخ میدهم و امیدوارم قصورم را ببخشید. بنا داشتم روزی یک نامه را بخوانم و مفصل و به
#نامه_نگاری
#رَهگذرِشبانه
بسمِ منان
سلام بر مجهول جدید زندگی ام. از آنجایی که چون نوعروسی برای گفتن نامت ناز میکنی، نازت را خریدارم و فعلا تا رضایت دادنت، مجهول خطابت میکنم.
بلی، نامه ات دیر رسید. لکن درست در ساعتی رسید که از بوی زندگی تکراری ام خسته بودم و پنجره را نیمه باز گذاشته بودم که نسیمی گر رسد، پاسخم را پشت پنجره رها نکند.
گفتی خانه ات بوی افیون میدهد و من اندیشیدم هر خانه ای که هنوز واژه ای لابه لای دست نویسنده ای پیچ و تاب میخورد و قلم با کاغذ همچون عکس ماه روی آب میرقصد؛ هوای زنده دارد. حتی اگر نم گرفته باشد.
خواندم آنچه نوشتی «از کشف من بگذر» اما مگر نه اینکه هرکس را میخوانیم کَم کَمَک میشناسیم؟ من گرچه همچون دزد کلاشی واژه هایت را غافلگیر کردم، اما قصد غارت حریمت را نداشته و ندارم. خواستم لحظاتی در سکوت کنارت قدم بردارم و بشناسمت.
مبهوت نشو که چرا در سودای آشنایی ات به سر میبردم. معمولا گوهر های ناب را پیش از آنکه باقی انسان های ظاهر بین پیدا کنند میشناسم.
بعضی واژه ها معنایی دارند که پیش از صدا میاید... و صدای تو از همان ها بود...
گرم و در عین حال پریشان. به سان بادی که پیش از باران بوزد.
از پی پرسه زدن میان کلماتت سوغاتی هایی عایدم شد: لبخند زدم، اشک ریختم، به خودم آمدم، موافقت کردم، تحسین کردم، و در نهایت تشنه ی شناخت شدم.
اما تو انگار پشت واژه هایت نشستی و از دنیا لذت میبری. دوست نداری رخ بنمایی و من بعد از خواندنِ از تو، به انتخابت احترام میگذارم.
از خودم خواستی؛
خانه ام بوی دارچین و چای تلخ و روز های بی نهایت تکراری میدهد.
صبح ها با صدای راز و نیاز گنجشک ها چشم باز میکنم و صدای ماشین های مزاحم را میشنوم که طبیعت را اشغال کرده اند.
روز هایم را میان سطر ها میگذارنم. نوشتن برای من نوعی راه رفتن است. در کوچه تاریک به نام زندگی که به نفس های خیال روشن است.
همسایه های فضولی دارم. میان شان یکی هست که ظهر ها با گلدان هایش حرف میزند و شب ها شعر بی قافیه میخواند. بین همسایه هایم، او را از ما بقی بیشتر دوست دارم.
چیز هایی هست که خوشحالم میکردند، اما حالا نه... مثلا تماشای باران از پشت شیشه. مثلا روز های زمستانی. مثلا صحبت های طولانی از سیاست. مثلا بوییدن گلدان هایی که اتاقم را دربر گرفتند. مثلا نوشتن، و نوشتن، و نوشتن...
چیز هایی هم هستند که غمگینم میکنند. سکوتِ ابدی کسی که روزی چشمم به دهانش بود و میگفتم، وای اگر او حکم جهادم دهد.
راستش را بخواهی از وقتی رفته، زندگی ام بوی نا میدهد. هیچ چیز تازه نیست. پلت رنگی دنیایم نمیتواند چیزی جز سیاهی و بدبختی را ببیند.
آنقدر بی حوصله بودم که مانند لاشه ی بی جانی فقط کتاب میخواندم و خودم را لای نوشته ها پنهان میکردم. پنهان میکردم از خودم...
القصه که زندگی تازگی پیدا کرد از وقتی یک دغدغه ی جدید پیدا کردم. سودای کشف تو کمی رنگ بخشیده به دنیایی که تا دیروز شبیه سرنوشت پیراهن عثمان بود.
لذا از من نخواه سودای کشف تو را از سرم بیرون کنم. از هر زمانی بیشتر اطمینان دارم، که میخواهم ساکن طبقه ی وسط را بشناسم.
میگویی نوشته ها درمان نیستند. میگویی پوشش اند. شاید حق داری..
اما من هنوز ترجیح میدهم درد با پوشش حروف باشد تا برهنه. درد آمیخته به واژگان آنقدر زیباست که حتی گر بخواهم بیخیالش شوم، قلمم آنقدر در فراغ یارش تقلا میکند که بالاخره راضی میشوم دقایقی با کاغذ برقصد.
اگر خواستی از طبقه ی خودت باز هم بنویس. از همات بوی افیونش. از سکوت دیوار ها. از درد هایی که پشت واژه ها پنهان کردی. از همان بدبختی. بنویس که نویسندگان به نوشتن زنده اند.
میپنداشتم شاید اگر اندکی بیشتر بخوانم، نشانی از تو در سطرهای نامه ات بیابم؛ اما هرچه جُستم، نایافتهتر شدی. گویی میان واژههایت راهی نهفته است که تنها با دلی شبیه به دلِ خودت میتوان پیمود.
و من، همان رهگذرِ شبانهام؛ در کوچهای که چراغی از تو دارد، دمی میایستم، به سایهات میاندیشم، و باز رهِ خویش میگیرم.
دوستدارِ تو، رهگذرِشبانه
طبقهی وسط
#نامه_نگاری #رَهگذرِشبانه بسمِ منان سلام بر مجهول جدید زندگی ام. از آنجایی که چون نوعروسی برای گف
سلام.
من مَردم. تا اینجا را فکر میکردم میدانید. نوعروسی که ناز میکند، شبیه این تصویر مهیبی نیست که توی آینه میبینم، ریش و سبیل و... بگذریم.
ممنون از اینکه تعریفهای از سر لطف و صداقتی لابهلای جملههایتان بود. اما شما که پنجره را باز میگذارید، هیچ بادهای نازا را میشناسید؟ میوزند و دریغ از یک قطره باران. دعا کنید از آنها نباشم و این واژهها اگر معنایی و نوری دارند، چیزی هم عاید خودم کنند. اگر هم ندارد بسوزند و نیست شوند.
درباره همسایهای گفتید که با گلدان هایش حرف میزند و من را یاد گلدانهایم انداختید. گلدانهای من تراژدی مراقبتاند. یک روز از سر تفنن کاشتمشان و مدتها بعد جسد خشکشدهشان را جمع کردم. فهمیدم که مراقبت بلد نیستم و ناتوانم از عشق ورزیدن.
دوست داشتن یک گلدان یعنی چه؟
یعنی مراقبت، یعنی آب و نور رساندن به ریشههایش. یعنی توجه، یعنی گیاه بیچاره زنده است و با سنگ و چوب فرقهایی دارد، باید تمایزی بین گل و دیوار قائل شد. من فقط قوطی را سوراخ کردم و یک ساقه قلمه زدم و رهایش کردم به حال خودش. از سر تفنن. بیشرمانه است.
خلاصه اگر میخواهید کسی را خوب بشناسید، گلدان نشانه خوبی است. لااقل بهتر از متنهایی که آدمها مینویسند، جوهرهشان را آشکار میکند.
از سکوت ابدی او نوشتید. پرندگانی هستند که به قدر اوج گرفتهاند که نمیتوان فرودشان را تصور کرد. در این جهان فانی، به قدری بالشان مماس با جاودانگی است که خیال میکنیم همیشه هستند.
این بند معروفی است که:
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
سیدعلی برای من خود پرواز بود. نبودناش به تصورم در نمیآمد. حالا هم به امیدِ امیدش زندهام. به امید قلهای که میدید و پیروزی که وعده میداد و یادگار بزرگی که از خودش گذاشت.
نویسندگان به نوشتن زندهاند و وای اگر دردی، به نوشتن تن ندهد. دردهای بیلباس، لخت و عور و سوزاننده. خدا قسمت نکند.
#نامه_نگاری
#فروغ
سلام. دایره لغات من مثل یک مرد جوان زیر سی سال "پرفکت" نیست و نامهنگاری در این مقطع و به این شکل، غیر قابل پیشبینی ترین کاری بوده که میتوانستم انجام بدهم.
دلم میخواهد برای گفتن این یک جمله مقدمهچینیهای هدایتمآبانه یا ابراهیمی مَثَل بکنم اما مجالم نمیدهد، خواهم گفت چه چیزی!
بیحوصلهام. بیحوصلهترین آدم زمین منم. پیشتر جایی گفته بودم و حالا هم میگویم که اگر فرایند تنفس ارادی بود، به حتم نفس هم نمیکشیدم و این دم و بازدم کم، ناکافی و مأیوسکننده را هم از خودم دریغ میکردم.
ایدهٔ نامهنگاری را از روز اول تحسین میکردم. از روز اول میخواستم نخستین نامهها را بفرستم. از روز اول با خودم میگفتم چرا من زودتر و پیش از این چنین طرحی را پیاده نکردهام؟
حتی یک پیشنویس از اولین نامهام نوشتم ولی ناتمام ماند. و حالا نمیدانم چند روز از افتتاح صندوق نامهنگاری گذشته که اینها را مینویسم. حتی هیچ ارتباطی هم به پیشنویس نامه اولیه ندارد.
داشتم میگفتم/مینوشتم.
بیحوصله، ناتمام، دیگر چه؟ آهان، یک احساس دیگر هم هست و لاکردار این یکی هم به اندازهٔ آن دیگریها زور بازو دارد. تمام وجود ناتمامم "ناکافی" است. توی بندگیام، توی روابطم، توی تحصیلم، توی مراوداتم، توی تمام ابعاد زندگیام این صفت جا خوش کرده است. عادت کردهام به نصفه-نیمه بودن. به تکه تکه بودن. لحظهای بودن و لحظهای بعد نماندن. چه ارزشی دارد این بودن که تمام هم نمیشود؟ نمیدانم.
این روزها به مرگ هم فکر میکنم.
شش یا هفت ساله که بودم، از نبودن میترسیدم. از مرگ همین را فهمیده بودم؛ اینکه تو نیستی ولی همچنان عزیزانت نفس میکشند، زندگی میکنند؛ خورشید طلوع و غروب میکند؛ بچهها توی بوستان بازی میکنند و آدمها صبح، ظهر، عصر، تمام شبانهروز میروند و میآیند و انگار نه انگار که تو نیستی. نه اینکه از فراموش شدن بترسم -خاطرم نیست- از این میترسیدم که بعد از من همهچیز ادامه پیدا میکند و من اما جا ماندهام. یک جایی میان صفحههای کتاب ماندهام و نتوانستهام جلوتر بروم؛ درست مثل یک شخصیت فرعی.
البته هر شخصیت فرعی در یک داستان، در داستان دیگری شخصیت اصلی و نقش اول قصه است، بگذریم.
اما حالا، حالا، حالا از نبودن نمیترسم. به درک که بعد از من چه میشود. به درک که صبح روز مرگم آدمها توی صف نانوایی میایستند و چند سال بعدش خواهرم لباس عروس میپوشد و دوستانم هم یک روز شماره تلفن مرا که به نامم در تلفن همراهشان ذخیره کردهاند، پاک میکنند.
چه اهمیتی دارد که ما نباشیم. اگر آدم مهم یا دست کم خوبی بوده باشیم، جریان خوب بودن ما بعد از مماتمان ادامه پیدا میکند. یعنی در واقع حیات یک شیء ارزشمند، هرگز تمام نمیشود، چه آن شیء علم باشد چه ادبیات چه جاروبرقی چه هر چیز دیگری. اگر هم آدم خوبی نبوده باشیم، مرگمان چه فرقی میکند با زندگی کردنمان؟ تهاش یکی دو نفر -تا بیست سی میلیارد نفر- صف نانوایی میایستند و چند سال بعدش خواهرم لباس عروس میپوشد و دوستانم هم یک روز شماره تلفن مرا که به نامم در تلفن همراهشان ذخیره کردهاند، پاک میکنند.
چه اهمیتی دارد که ما نباشیم. اگر آدم مهم یا دست کم خوبی بوده باشیم، جریان خوب بودن ما بعد از مماتمان ادامه پیدا میکند. یعنی در واقع حیات یک شیء ارزشمند، هرگز تمام نمیشود، چه آن شیء علم باشد چه ادبیات چه جاروبرقی چه هر چیز دیگری. اگر هم آدم خوبی نبوده باشیم، مرگمان چه فرقی میکند با زندگی کردنمان؟ تهاش یکی دو نفر -تا بیست سی میلیارد نفر- یک نفس راحت بعد از ما میکشند.
این وسط تکلیف آدمهای معمولی چه میشود؟ آدمهایی که هم جویهای باریکی از خیر و خوبی به جا گذاشتهاند هم قرار است اقلاً یک نفر بعد از شنیدن خبر مرگشان از ته دل بگوید: آخیش!
من از نبودن نمیترسم. از بودن هم نمیترسم، از بودنِ بدون فایده عذاب میکشم.
انتظارم از فایده یک چیزی مثل خدمات یک فیزیکدان و آثار یک نویسنده یا تحول ایجاد شده به دست یک مبارز آزادیخواه نیست.
همین که بدانم امروز زندگیام چیزی فراتر از زنده بودن است و قرار است صرف یک فکر، یک فعالیت، یک کمکرسانی و سهل کردن زندگی برای حدأقل یک نفر -حتی خودم- بشود.
این روزها با آن که زندگی را نمیخواهم، اما مثل کودکیام "مرگ" را هم طالب نیستم. آخر میگویند آن دنیا و در حد فاصل میان این و آن جهان یعنی برزخ، حساب و کتابی هست و جزا و پاداشی. من هم که نمیدانم چه کارهام -درستتر اینکه میدانم- دستهایم از جوی خوبی خالی است و از سنگریزههای غفلت پر، از حساب و کتاب و جزا و پاداش میترسم.
میدانید که، آدمیزاد هر چقدر بزرگتر میشود، حسابگر هم میشود...
خیال نمیکردم اولین نامه اینقدر طولانی انگار کوزه ذهنم را خم کردم و به قائده قطرهای -شاید کمتر- از گنجایش آن کم شد. همین هم غنیمت است.
طبقهی وسط
#نامه_نگاری #فروغ سلام. دایره لغات من مثل یک مرد جوان زیر سی سال "پرفکت" نیست و نامهنگاری در این
سلام. دایره لغات من هم همینطور.
من هم بیحوصلهام و همینطور نصفه نیمه.
اسم نادر ابراهیمی از وقتی در یکی از نامهها آمده، یاد این جملهاش افتادم و مدتی است که مدام جلوی چشمم رژه میرود. کمتر پیش میآید که جملههای قصار یادم بمانند و تکرار شوند. این یکی اما ولکن نیست فعلا:
«یا به میدان نیا یا تمام بیا. جنگ کاهلانه همیشه به نفع دشمن است.
هیچ موجودی نفرتانگیز تر از عاشق نیمبند نیست.»
حالا من در همهچیز نیمبندم. با این حساب نفرت انگیزترینم.
بیحوصلگی و ناکافی بودن نسبتی با هم دارند یحتمل، که حتی حوصله ندارم الان درباره اش فکر کنم و از اینکه این بخش متن ناتمام و ناقص میماند هم احساس ناتمام بودن میکنم و باز یاد جمله نادر میافتم.
اگر نامهتان را چند روز پیش جواب میدادم، حتما حاوی راهحلی بدیع درباره درمان درد مشترک بود اما حالا به قدری از اینکه خودم گرفتار دردی باشم اما ادای طبیب بودن دربیاورم بیزارم، که به نوشتن از درمان و راه حل فکر هم نمیکنم.
ما تمام میشویم در این جهان ولی هیچ چیز از ما هیچوقت تمام نمیشود. واقعا ماجرای ترسناکی است. بر خلاف من که رفتنیام، اخمی که صبح امروز به راننده تاکسی نشان دادم ممکن است دومینووار ادامه داشته باشد. حتی ذکری که در خلوتم گفتم. چیزی که هست شده تا همیشه هست. نیستی اصلا جایی ندارد بر بساط این جهان. و این کلمهها که مینویسم. وای اگر یک درجه انحراف داشته باشند، تا ثریا میرود...
من هم نه اصراری به زندگی دارم و نه مرگ، نه به خودکشی فکر میکنم، نه زندگیام چنان تعریفی و دلبخواه است که بخواهم بخاطر مدتی بیشتر دست به دامن کسی شوم. اما اصل ماجرا همین است، بودن بدون ثمر. بعدش هم لاجرم مردن بدون ثمر. و بعد به تلافی اینهمه بیهودگی و بطالت، ابدیتی در انتظارم است پر از رنج. عذابی به جانم میافتد که ادامه دارد، که ادامه دارد، که ادامه دارد...
اما این ترس در ذات خودش چیز بدی نیست. شاید این ترسها و امیدها و رنجها و خوشحالی ها، همهی چیزی باشد که ما داریم.
و حالا که بحث ترس شد بگذارید یک خاطره بگویم.
من از حرف زدن وسط جمعیت زیادی از آدمها، همیشه میترسیدم. خیلی زیاد. شاید بزرگترین ترسم همین بود اصلا.
یک روز واجب و لازم بود که این کار را بکنم. آن هم بین جمعیتی خیلی زیاد که درگیری و مشاجره بینشان محتمل بود. سه چهار نفر یک صبح تا بعدازظهر مغزم را با استدلالهاشان نشانه گرفتند تا عاقبت قانع شدم. فهمیدم که قطعا درست این است که این کار را بکنم اما همچنان همانقدر بسیار، میترسیدم. گفتم به حرفشان فکر میکنم و رفتم یک گوشه و قرآن باز کردم به امید قوت قلبی و راه حلی.
یک صفحهی ترسناک باز شد. پر از تهدید به عذاب. عذاب آنهایی که سرمایههایی دارند و از دین خدا دریغ میکنند. و من اولین بار بود که مطمئن بودم مخاطب این عذاب که به کافران وعده داده شده خود منم اگر بر ترسم غلبه نکنم و سرمایهام را در اختیار آنچه درست است نگذارم.
آخرش ترس بزرگتر ترس کوچکتر را بلعید. به هزار مکافات انجامش دادم.
درساش برای من این بود که اگر منطق عشق و محبت و شکر و ثواب برایم راهگشا نیست، از همین ترس به ظاهر حقیر هم میشود مایهای برای رستگاری بیرون آورد. ترس بزرگ هم نجاتدهنده است.
ترسی که مدام باشد و بزرگ، نعمتی است.
ترس از بودنی که دومینووار ادامه دارد، ترس از جهنمی که چیزی نیست جز همین ظلمها و بطالتهای من، اینها ترسهای محترم و خوبی اند.
من مدتی است به ترس فکر میکنم و متن شما جرقه این بود توی ذهنم، که لااقل در ترسیدن کامل و تمام باشم. از امشب میخواهم تا میتوانم بترسم.
یه چیز بامزه و در عین حال تراژیک:
شادکامی و موفقیت در واقع معنیش اینه که آرزوها و امیال ما محقق بشن و خلاصه به چیزهایی که میخوایم برسیم.
لحظهی نهایی شادکامی اونجاست که آرزوها کاملا به واقعیت تبدیل شدن.
این یعنی بیآرزو شدن. یعنی من هیچ خواستهای ندارم که محقق نشده باشه و خب آدم بیآرزو کجاش خوشبخته آخه؟
و اصلا بیاین بین آدمهای موفقی که میشناسیم بگردیم، کدومشون بیآرزو حتی لحظهای زندگی کردن؟
طبقهی وسط
یه چیز بامزه و در عین حال تراژیک: شادکامی و موفقیت در واقع معنیش اینه که آرزوها و امیال ما محقق بشن
نتیجه اینکه انگار شادکامی کامل اصلا ممکن نیست و اگر ممکن باشه هم مطلوب نیست.
و چارهای نیست جز اینکه نه از نتیجه، بلکه از مسیر لذت ببریم.
طبقهی وسط
نتیجه اینکه انگار شادکامی کامل اصلا ممکن نیست و اگر ممکن باشه هم مطلوب نیست. و چارهای نیست جز اینکه
که اینم یا معناش اینه که به جای اینکه از یه نتیجه بیارزش لذت ببریم، از تلاش برای رسیدن به همون نتیجه بیارزش لذت ببریم. که خیلی احمقانه است.
یا میشه دویدن برای دویدن.
که اینم بیمعناست عملا.