#نامه_نگاری
#فروغ
سلام. دایره لغات من مثل یک مرد جوان زیر سی سال "پرفکت" نیست و نامهنگاری در این مقطع و به این شکل، غیر قابل پیشبینی ترین کاری بوده که میتوانستم انجام بدهم.
دلم میخواهد برای گفتن این یک جمله مقدمهچینیهای هدایتمآبانه یا ابراهیمی مَثَل بکنم اما مجالم نمیدهد، خواهم گفت چه چیزی!
بیحوصلهام. بیحوصلهترین آدم زمین منم. پیشتر جایی گفته بودم و حالا هم میگویم که اگر فرایند تنفس ارادی بود، به حتم نفس هم نمیکشیدم و این دم و بازدم کم، ناکافی و مأیوسکننده را هم از خودم دریغ میکردم.
ایدهٔ نامهنگاری را از روز اول تحسین میکردم. از روز اول میخواستم نخستین نامهها را بفرستم. از روز اول با خودم میگفتم چرا من زودتر و پیش از این چنین طرحی را پیاده نکردهام؟
حتی یک پیشنویس از اولین نامهام نوشتم ولی ناتمام ماند. و حالا نمیدانم چند روز از افتتاح صندوق نامهنگاری گذشته که اینها را مینویسم. حتی هیچ ارتباطی هم به پیشنویس نامه اولیه ندارد.
داشتم میگفتم/مینوشتم.
بیحوصله، ناتمام، دیگر چه؟ آهان، یک احساس دیگر هم هست و لاکردار این یکی هم به اندازهٔ آن دیگریها زور بازو دارد. تمام وجود ناتمامم "ناکافی" است. توی بندگیام، توی روابطم، توی تحصیلم، توی مراوداتم، توی تمام ابعاد زندگیام این صفت جا خوش کرده است. عادت کردهام به نصفه-نیمه بودن. به تکه تکه بودن. لحظهای بودن و لحظهای بعد نماندن. چه ارزشی دارد این بودن که تمام هم نمیشود؟ نمیدانم.
این روزها به مرگ هم فکر میکنم.
شش یا هفت ساله که بودم، از نبودن میترسیدم. از مرگ همین را فهمیده بودم؛ اینکه تو نیستی ولی همچنان عزیزانت نفس میکشند، زندگی میکنند؛ خورشید طلوع و غروب میکند؛ بچهها توی بوستان بازی میکنند و آدمها صبح، ظهر، عصر، تمام شبانهروز میروند و میآیند و انگار نه انگار که تو نیستی. نه اینکه از فراموش شدن بترسم -خاطرم نیست- از این میترسیدم که بعد از من همهچیز ادامه پیدا میکند و من اما جا ماندهام. یک جایی میان صفحههای کتاب ماندهام و نتوانستهام جلوتر بروم؛ درست مثل یک شخصیت فرعی.
البته هر شخصیت فرعی در یک داستان، در داستان دیگری شخصیت اصلی و نقش اول قصه است، بگذریم.
اما حالا، حالا، حالا از نبودن نمیترسم. به درک که بعد از من چه میشود. به درک که صبح روز مرگم آدمها توی صف نانوایی میایستند و چند سال بعدش خواهرم لباس عروس میپوشد و دوستانم هم یک روز شماره تلفن مرا که به نامم در تلفن همراهشان ذخیره کردهاند، پاک میکنند.
چه اهمیتی دارد که ما نباشیم. اگر آدم مهم یا دست کم خوبی بوده باشیم، جریان خوب بودن ما بعد از مماتمان ادامه پیدا میکند. یعنی در واقع حیات یک شیء ارزشمند، هرگز تمام نمیشود، چه آن شیء علم باشد چه ادبیات چه جاروبرقی چه هر چیز دیگری. اگر هم آدم خوبی نبوده باشیم، مرگمان چه فرقی میکند با زندگی کردنمان؟ تهاش یکی دو نفر -تا بیست سی میلیارد نفر- صف نانوایی میایستند و چند سال بعدش خواهرم لباس عروس میپوشد و دوستانم هم یک روز شماره تلفن مرا که به نامم در تلفن همراهشان ذخیره کردهاند، پاک میکنند.
چه اهمیتی دارد که ما نباشیم. اگر آدم مهم یا دست کم خوبی بوده باشیم، جریان خوب بودن ما بعد از مماتمان ادامه پیدا میکند. یعنی در واقع حیات یک شیء ارزشمند، هرگز تمام نمیشود، چه آن شیء علم باشد چه ادبیات چه جاروبرقی چه هر چیز دیگری. اگر هم آدم خوبی نبوده باشیم، مرگمان چه فرقی میکند با زندگی کردنمان؟ تهاش یکی دو نفر -تا بیست سی میلیارد نفر- یک نفس راحت بعد از ما میکشند.
این وسط تکلیف آدمهای معمولی چه میشود؟ آدمهایی که هم جویهای باریکی از خیر و خوبی به جا گذاشتهاند هم قرار است اقلاً یک نفر بعد از شنیدن خبر مرگشان از ته دل بگوید: آخیش!
من از نبودن نمیترسم. از بودن هم نمیترسم، از بودنِ بدون فایده عذاب میکشم.
انتظارم از فایده یک چیزی مثل خدمات یک فیزیکدان و آثار یک نویسنده یا تحول ایجاد شده به دست یک مبارز آزادیخواه نیست.
همین که بدانم امروز زندگیام چیزی فراتر از زنده بودن است و قرار است صرف یک فکر، یک فعالیت، یک کمکرسانی و سهل کردن زندگی برای حدأقل یک نفر -حتی خودم- بشود.
این روزها با آن که زندگی را نمیخواهم، اما مثل کودکیام "مرگ" را هم طالب نیستم. آخر میگویند آن دنیا و در حد فاصل میان این و آن جهان یعنی برزخ، حساب و کتابی هست و جزا و پاداشی. من هم که نمیدانم چه کارهام -درستتر اینکه میدانم- دستهایم از جوی خوبی خالی است و از سنگریزههای غفلت پر، از حساب و کتاب و جزا و پاداش میترسم.
میدانید که، آدمیزاد هر چقدر بزرگتر میشود، حسابگر هم میشود...
خیال نمیکردم اولین نامه اینقدر طولانی انگار کوزه ذهنم را خم کردم و به قائده قطرهای -شاید کمتر- از گنجایش آن کم شد. همین هم غنیمت است.
طبقهی وسط
#نامه_نگاری #فروغ سلام. دایره لغات من مثل یک مرد جوان زیر سی سال "پرفکت" نیست و نامهنگاری در این
سلام. دایره لغات من هم همینطور.
من هم بیحوصلهام و همینطور نصفه نیمه.
اسم نادر ابراهیمی از وقتی در یکی از نامهها آمده، یاد این جملهاش افتادم و مدتی است که مدام جلوی چشمم رژه میرود. کمتر پیش میآید که جملههای قصار یادم بمانند و تکرار شوند. این یکی اما ولکن نیست فعلا:
«یا به میدان نیا یا تمام بیا. جنگ کاهلانه همیشه به نفع دشمن است.
هیچ موجودی نفرتانگیز تر از عاشق نیمبند نیست.»
حالا من در همهچیز نیمبندم. با این حساب نفرت انگیزترینم.
بیحوصلگی و ناکافی بودن نسبتی با هم دارند یحتمل، که حتی حوصله ندارم الان درباره اش فکر کنم و از اینکه این بخش متن ناتمام و ناقص میماند هم احساس ناتمام بودن میکنم و باز یاد جمله نادر میافتم.
اگر نامهتان را چند روز پیش جواب میدادم، حتما حاوی راهحلی بدیع درباره درمان درد مشترک بود اما حالا به قدری از اینکه خودم گرفتار دردی باشم اما ادای طبیب بودن دربیاورم بیزارم، که به نوشتن از درمان و راه حل فکر هم نمیکنم.
ما تمام میشویم در این جهان ولی هیچ چیز از ما هیچوقت تمام نمیشود. واقعا ماجرای ترسناکی است. بر خلاف من که رفتنیام، اخمی که صبح امروز به راننده تاکسی نشان دادم ممکن است دومینووار ادامه داشته باشد. حتی ذکری که در خلوتم گفتم. چیزی که هست شده تا همیشه هست. نیستی اصلا جایی ندارد بر بساط این جهان. و این کلمهها که مینویسم. وای اگر یک درجه انحراف داشته باشند، تا ثریا میرود...
من هم نه اصراری به زندگی دارم و نه مرگ، نه به خودکشی فکر میکنم، نه زندگیام چنان تعریفی و دلبخواه است که بخواهم بخاطر مدتی بیشتر دست به دامن کسی شوم. اما اصل ماجرا همین است، بودن بدون ثمر. بعدش هم لاجرم مردن بدون ثمر. و بعد به تلافی اینهمه بیهودگی و بطالت، ابدیتی در انتظارم است پر از رنج. عذابی به جانم میافتد که ادامه دارد، که ادامه دارد، که ادامه دارد...
اما این ترس در ذات خودش چیز بدی نیست. شاید این ترسها و امیدها و رنجها و خوشحالی ها، همهی چیزی باشد که ما داریم.
و حالا که بحث ترس شد بگذارید یک خاطره بگویم.
من از حرف زدن وسط جمعیت زیادی از آدمها، همیشه میترسیدم. خیلی زیاد. شاید بزرگترین ترسم همین بود اصلا.
یک روز واجب و لازم بود که این کار را بکنم. آن هم بین جمعیتی خیلی زیاد که درگیری و مشاجره بینشان محتمل بود. سه چهار نفر یک صبح تا بعدازظهر مغزم را با استدلالهاشان نشانه گرفتند تا عاقبت قانع شدم. فهمیدم که قطعا درست این است که این کار را بکنم اما همچنان همانقدر بسیار، میترسیدم. گفتم به حرفشان فکر میکنم و رفتم یک گوشه و قرآن باز کردم به امید قوت قلبی و راه حلی.
یک صفحهی ترسناک باز شد. پر از تهدید به عذاب. عذاب آنهایی که سرمایههایی دارند و از دین خدا دریغ میکنند. و من اولین بار بود که مطمئن بودم مخاطب این عذاب که به کافران وعده داده شده خود منم اگر بر ترسم غلبه نکنم و سرمایهام را در اختیار آنچه درست است نگذارم.
آخرش ترس بزرگتر ترس کوچکتر را بلعید. به هزار مکافات انجامش دادم.
درساش برای من این بود که اگر منطق عشق و محبت و شکر و ثواب برایم راهگشا نیست، از همین ترس به ظاهر حقیر هم میشود مایهای برای رستگاری بیرون آورد. ترس بزرگ هم نجاتدهنده است.
ترسی که مدام باشد و بزرگ، نعمتی است.
ترس از بودنی که دومینووار ادامه دارد، ترس از جهنمی که چیزی نیست جز همین ظلمها و بطالتهای من، اینها ترسهای محترم و خوبی اند.
من مدتی است به ترس فکر میکنم و متن شما جرقه این بود توی ذهنم، که لااقل در ترسیدن کامل و تمام باشم. از امشب میخواهم تا میتوانم بترسم.
یه چیز بامزه و در عین حال تراژیک:
شادکامی و موفقیت در واقع معنیش اینه که آرزوها و امیال ما محقق بشن و خلاصه به چیزهایی که میخوایم برسیم.
لحظهی نهایی شادکامی اونجاست که آرزوها کاملا به واقعیت تبدیل شدن.
این یعنی بیآرزو شدن. یعنی من هیچ خواستهای ندارم که محقق نشده باشه و خب آدم بیآرزو کجاش خوشبخته آخه؟
و اصلا بیاین بین آدمهای موفقی که میشناسیم بگردیم، کدومشون بیآرزو حتی لحظهای زندگی کردن؟
طبقهی وسط
یه چیز بامزه و در عین حال تراژیک: شادکامی و موفقیت در واقع معنیش اینه که آرزوها و امیال ما محقق بشن
نتیجه اینکه انگار شادکامی کامل اصلا ممکن نیست و اگر ممکن باشه هم مطلوب نیست.
و چارهای نیست جز اینکه نه از نتیجه، بلکه از مسیر لذت ببریم.
طبقهی وسط
نتیجه اینکه انگار شادکامی کامل اصلا ممکن نیست و اگر ممکن باشه هم مطلوب نیست. و چارهای نیست جز اینکه
که اینم یا معناش اینه که به جای اینکه از یه نتیجه بیارزش لذت ببریم، از تلاش برای رسیدن به همون نتیجه بیارزش لذت ببریم. که خیلی احمقانه است.
یا میشه دویدن برای دویدن.
که اینم بیمعناست عملا.
طبقهی وسط
که اینم یا معناش اینه که به جای اینکه از یه نتیجه بیارزش لذت ببریم، از تلاش برای رسیدن به همون نتیج
این باید یه نتیجهگیری میداشت که یادم رفت بذارم،
به نظر فرمول نهایی اینه:
هدف باید به قدری دور باشه که نرسیدنی باشه عملا و بشه تا ابد در مسیرش بود. در عین حال باید به قدری حقیقی و زیبا و دوستداشتنی باشه که هر قدمی که به سمتش برمیداریم، واقعا رشد باشه و شادکامی و البته شوق و طلبِ بیشتر برای ادامه دادن.
یه هدف واقعی بسیار بزرگ که تا ابد میشه در مسیرش بود.
به این فکر میکنم که فرمول نهایی اسلامه. قرب الی الله به عنوان هدف، دقیقا یه همچین مکانیزمی داره.
یه چیزهایی از شهید مطهری خوندم اما در این مورد چیزی یادم نیست الان.
قرب خودش معنای نزدیکی میده اصلا. «وصول الی الله» نیست دیگه، به معنای رسیدن به خدا. قرب به معنای نزدیکی استفاده شده. قرب یعنی نزدیک و نزدیکتر میشی اما هرگز نمیرسی.
تو فلسفه اسلامی هم خدا موجود نامتناهی است و ما انسانها متناهی. پس هرگز نمیتونیم عیناً با خدا یکی بشیم اما میتونیم مدام شبیه و شبیهتر، نزدیک و نزدیکتر بشیم. تا ابد.
هر یه قدم نزدیک شدن هم دست یافتن به یک موفقیت بزرگه، پس ماجرا این نیست که ما دنبال سرابی میدویم که هرگز بهش نمیرسیم. ماجرا اینه که هدف ما دقیقا به اندازه توان ما در آرزو کردن، بینهایت و بیانتها است. و اتفاقا اینکه در حرکت بودن، آرزومند بودن، همیشه رسیدن و همیشه خواستن، مدام ادامهدار باشه خود خوشبختیه.
طبقهی وسط
یه چیزهایی از شهید مطهری خوندم اما در این مورد چیزی یادم نیست الان. قرب خودش معنای نزدیکی میده اصلا
البته ناگفته نمونه که این صرفا یک دیدگاه در مکاتب متعدد اندیشه اسلامی بود.
امروز صبح با استاد رهنما یه بحث پربار چندساعته داشتیم و نتیجه به طور کلی اینکه «وصول الی الله» و «فناء فی الله» هم در بین متفکران اسلامی قائلینی داره.
طبقهی وسط
هیچی تو دنیا از دختربچه جالبتر نیست. خنگ و خوشگل و خوشحال.
نه یه فرقهایی داره.
پسربچهها احمق، مشنگ و گاها عصبانی ان.
تا یه جایی همه چیز خوبه از یه جایی میفهمی روش تربیت سنتی خیلی هم اشتباه نبوده. (کتک)
تو خیابون راه میرفتم و روی زمین این رو دیدم. بال جداشدهی پرنده. یه فریم که به تنهایی یه داستان تراژیک بلنده.
یاد نقاشی بال سبزهقبا و این متن افتادم:
بال همواره تداعیکننده پرواز است و پرندهای که بالش را کنده باشند، دیگر پرنده نیست. پرندهای که از پرنده بودن ساقط شده باشد، هیچ نیست - که کاش پرنده بدون بال زنده نمانده باشد.
(برای خوندن کاملش روی لینک بزنید)