یه چیز بامزه و در عین حال تراژیک:
شادکامی و موفقیت در واقع معنیش اینه که آرزوها و امیال ما محقق بشن و خلاصه به چیزهایی که میخوایم برسیم.
لحظهی نهایی شادکامی اونجاست که آرزوها کاملا به واقعیت تبدیل شدن.
این یعنی بیآرزو شدن. یعنی من هیچ خواستهای ندارم که محقق نشده باشه و خب آدم بیآرزو کجاش خوشبخته آخه؟
و اصلا بیاین بین آدمهای موفقی که میشناسیم بگردیم، کدومشون بیآرزو حتی لحظهای زندگی کردن؟
طبقهی وسط
یه چیز بامزه و در عین حال تراژیک: شادکامی و موفقیت در واقع معنیش اینه که آرزوها و امیال ما محقق بشن
نتیجه اینکه انگار شادکامی کامل اصلا ممکن نیست و اگر ممکن باشه هم مطلوب نیست.
و چارهای نیست جز اینکه نه از نتیجه، بلکه از مسیر لذت ببریم.
طبقهی وسط
نتیجه اینکه انگار شادکامی کامل اصلا ممکن نیست و اگر ممکن باشه هم مطلوب نیست. و چارهای نیست جز اینکه
که اینم یا معناش اینه که به جای اینکه از یه نتیجه بیارزش لذت ببریم، از تلاش برای رسیدن به همون نتیجه بیارزش لذت ببریم. که خیلی احمقانه است.
یا میشه دویدن برای دویدن.
که اینم بیمعناست عملا.
طبقهی وسط
که اینم یا معناش اینه که به جای اینکه از یه نتیجه بیارزش لذت ببریم، از تلاش برای رسیدن به همون نتیج
این باید یه نتیجهگیری میداشت که یادم رفت بذارم،
به نظر فرمول نهایی اینه:
هدف باید به قدری دور باشه که نرسیدنی باشه عملا و بشه تا ابد در مسیرش بود. در عین حال باید به قدری حقیقی و زیبا و دوستداشتنی باشه که هر قدمی که به سمتش برمیداریم، واقعا رشد باشه و شادکامی و البته شوق و طلبِ بیشتر برای ادامه دادن.
یه هدف واقعی بسیار بزرگ که تا ابد میشه در مسیرش بود.
به این فکر میکنم که فرمول نهایی اسلامه. قرب الی الله به عنوان هدف، دقیقا یه همچین مکانیزمی داره.
یه چیزهایی از شهید مطهری خوندم اما در این مورد چیزی یادم نیست الان.
قرب خودش معنای نزدیکی میده اصلا. «وصول الی الله» نیست دیگه، به معنای رسیدن به خدا. قرب به معنای نزدیکی استفاده شده. قرب یعنی نزدیک و نزدیکتر میشی اما هرگز نمیرسی.
تو فلسفه اسلامی هم خدا موجود نامتناهی است و ما انسانها متناهی. پس هرگز نمیتونیم عیناً با خدا یکی بشیم اما میتونیم مدام شبیه و شبیهتر، نزدیک و نزدیکتر بشیم. تا ابد.
هر یه قدم نزدیک شدن هم دست یافتن به یک موفقیت بزرگه، پس ماجرا این نیست که ما دنبال سرابی میدویم که هرگز بهش نمیرسیم. ماجرا اینه که هدف ما دقیقا به اندازه توان ما در آرزو کردن، بینهایت و بیانتها است. و اتفاقا اینکه در حرکت بودن، آرزومند بودن، همیشه رسیدن و همیشه خواستن، مدام ادامهدار باشه خود خوشبختیه.
طبقهی وسط
یه چیزهایی از شهید مطهری خوندم اما در این مورد چیزی یادم نیست الان. قرب خودش معنای نزدیکی میده اصلا
البته ناگفته نمونه که این صرفا یک دیدگاه در مکاتب متعدد اندیشه اسلامی بود.
امروز صبح با استاد رهنما یه بحث پربار چندساعته داشتیم و نتیجه به طور کلی اینکه «وصول الی الله» و «فناء فی الله» هم در بین متفکران اسلامی قائلینی داره.
طبقهی وسط
هیچی تو دنیا از دختربچه جالبتر نیست. خنگ و خوشگل و خوشحال.
نه یه فرقهایی داره.
پسربچهها احمق، مشنگ و گاها عصبانی ان.
تا یه جایی همه چیز خوبه از یه جایی میفهمی روش تربیت سنتی خیلی هم اشتباه نبوده. (کتک)
تو خیابون راه میرفتم و روی زمین این رو دیدم. بال جداشدهی پرنده. یه فریم که به تنهایی یه داستان تراژیک بلنده.
یاد نقاشی بال سبزهقبا و این متن افتادم:
بال همواره تداعیکننده پرواز است و پرندهای که بالش را کنده باشند، دیگر پرنده نیست. پرندهای که از پرنده بودن ساقط شده باشد، هیچ نیست - که کاش پرنده بدون بال زنده نمانده باشد.
(برای خوندن کاملش روی لینک بزنید)
پادکستها عموما دارن آدمهایی احمق با توهم دانایی میسازن.
یه آدم رندومی چهارتا کتاب خونده کلا، صدای خوبی داره و پول یه میکروفون. همین رو تبدیل به پادکست میکنه.
یه ملتی هم میشینن گوش میدن و عملا اون مزخرفات رو به عنوان یک سری حقیقت مسلم و غیرقابل انکار، حفظ و تکرار میکنن.
از تفکر خبری نیست تو این فرآیند.
اصولاً پادکست مدخل انتقال اطلاعاته و نه تفکر و اندیشه.