eitaa logo
زندگی در تبصره۳۸
1.1هزار دنبال‌کننده
703 عکس
232 ویدیو
0 فایل
برای وقتایی که دلت گرفته((:🍓 از روزمرگی های زندگی خوابگاهی تا، موشکافی از پشت پرده های دنیا،تحلیل سریال‌های شرقی و چینی...☕️🍫📽 جواب ناشناس ها اینجاست:🧸 @nashenas_tabsare38 برای پیشرفت شما قشنگا😌💗 https://eitaa.com/joinchat/4099933761Cad3c140e15
مشاهده در ایتا
دانلود
زندگی در تبصره۳۸
تابستون اون سال تو مدرسمون کلاس آمادگی و جمع بندی کنکور و طرح مطالعه (که از بعد کلاس ها تا ساعت ۹شب
الحمدالله تلاش هام تا حدودی جواب داده بود ولی بازم عقب بودم تو منطقه ۱و ناحیه ای که همه بچه هاشون قَدَر بودن.... تابستون اون سال هم با کلاس و درس و تست زنی گذشت... وارد سال دوازدهم شدیم همون سالی که از شانس ما عمومی ها از کنکور حذف شد، قانون تاثیر معدل و امتحان نهایی پای کار اومد و این خودش یه مشکل اساسی بود چون نقطه قوت من دروس عمومی بود و بالاترین درصد هام برای دینی،زبان انگلیسی بود،از یه طرف دیگه من مسائل استوکیومتری شیمی،مسائل ریاضی و فیزیک و...رو با روش تستی یاد گرفته بودم ولی اینا برای نهایی جواب نبود...
زندگی در تبصره۳۸
الحمدالله تلاش هام تا حدودی جواب داده بود ولی بازم عقب بودم تو منطقه ۱و ناحیه ای که همه بچه هاشون ق
همون سال که من درگیر تنهاییا و مشکلات خودم بودم خدا یه فرشته نجاتی رو وارد زندگی من کرد‌ با وجود اون دیگه تو مدرسه احساس تنهایی نمیکردم،همه جوره هوامو داشت؛کسی که با یه نگاه تا ته دلمو میفهمد و اون موقع بود که من تو بغلش فرو میرفتم و بی هیچ حرفی گریه میکردم تا جایی که آروم و خالی بشم... کسی که:همیشه پشتم بود و نمیذاشت لحظه ای بهم سخت بگذره و کسی چیزی بهم بگه،تا میدید تو جمعی که هستیم دارم اذیت میشم با یه بهونه ای منو از اون جمع دور می‌کرد ولی متاسفانه دوستی ما عمر طولانی نداشت‌،حرفاااا،نگاه هااا،تیکه ها و کنایه ها؛نذاشتن دوستی ما عمر طولانی داشته باشه و ما مجبور شدیم از هم جدا بشیم...
زندگی در تبصره۳۸
همون سال که من درگیر تنهاییا و مشکلات خودم بودم خدا یه فرشته نجاتی رو وارد زندگی من کرد‌ با وجود اون
این دومین شکست عاطفی من تو دوران کنکور بود ولی برعکس دفعه اول نه تنها باعث افت تحصیلم نشد بلکه انگیزه ای برای ادامه دادنم شد... از اون روز من عزمم رو جزم کردم و از ۷صبح تا خود ۹شب مدرسه بودم... هر روز کلی تست میزدم،درس میخوندم حتی عشقم به ادبیات از اون روزا شروع شد،درس ادبیات شد نقطه قوت من و دبیر ادبیات موردعلاقه ترین دبیر برای من...
زندگی در تبصره۳۸
این دومین شکست عاطفی من تو دوران کنکور بود ولی برعکس دفعه اول نه تنها باعث افت تحصیلم نشد بلکه انگیز
حفظیاتم بهتر از ریاضیاتم بود و هر روز کلی رو ریاضیات کار می‌کردم ولی بازم به اون نتیجه مطلوب نرسیده بودم... گذشت و گذشت و امتحانات نهایی شروع شد اون روزا بدترین روزهای کل عمرم بودن هر روزش به اندازه هزار سال می‌گذشت ولی بلاخره تموم شد ادبیات بعد دینی بالاترین نمره من بود ۱۸.۷۵ و ریاضی پایین ترین نمره یعنی ۱۴.۲۵ و معدل کل۱۷.۷۹.... از اونجایی که تاثیر معدل رو کنکور مستقیم بود معدل من خیلی کم بود و باید با درصد های کنکور جبرانش میکردم...
زندگی در تبصره۳۸
حفظیاتم بهتر از ریاضیاتم بود و هر روز کلی رو ریاضیات کار می‌کردم ولی بازم به اون نتیجه مطلوب نرسیده
بلاخره روز کنکور رسید و من از شب قبلش به حدی استرس داشتم که حتی نتونستم درست و حسابی بخوابم.... سر جلسه هم از شدت استرس و لرزش دست حتی نمیتونستم بنویسم...
زندگی در تبصره۳۸
بلاخره روز کنکور رسید و من از شب قبلش به حدی استرس داشتم که حتی نتونستم درست و حسابی بخوابم.... سر ج
ولی اون روز هم تموم شد،درصدها برای کسی مثل من قابل قبول بودن ولی متاسفانه منطقه ۱بودم و ناحیه ای که کلی رتبه برتری و زیر۱۰۰۰داشت و طبق رتبه ام میتونستم بين میکروبیولوژی و زیست مولکولی یه رشته رو انتخاب کنم.. خیلی با خودم کلنجار رفتم ولی دیدم به هیچ کدوم علاقه ای ندارم پس تصمیم گرفتم یه سال پشت کنکور بمونم تا بلکه فرجی بشه...
و دوباره روز از نو و روزی از نو از فردای روز... کلاس کنکوری ریاضی و شیمی ثبت نام کردم دوباره کلی کتاب تست جدید و متنوع گرفتم و شروع کردم به درس خوندن.... ولی یه مشکلی وجود داشت،با وجود اینکه دیگه مدرسه نمیرفتم و وقتم خالی بود ولی متاسفانه خونمون هر روز مهمون بود و همون سال دختر دایی و پسردایی مامانم،به خاطر مریضی مامانشون و بستری بودنش تو بیمارستان تبریز حدود ۴ماه درحال رفت و آمد تو خونمون بودن و من خیلی اذیت میشدم سرش ولی چاره ای جز تحمل رفت آمدا نداشتم...کتابخونه هم میرفتم ولی خب...
زندگی در تبصره۳۸
و دوباره روز از نو و روزی از نو از فردای روز... کلاس کنکوری ریاضی و شیمی ثبت نام کردم دوباره کلی کتا
وسط های سال بود که مامانم گفت جامعه الزهرا ثبت نام داره میخوای اسمتو بنویسم؟! منم چون هنوز تکلیفم با خودم مشخص نبود گفتم جامعه الزهرا رو میخوام چیکار اصلا مگه من منابعشو دارم بخونم، من اصلا لیاقت رفتن به اونجا رو ندارم، من الان باید برای کنکور بخونم و هزارتا بهونه چیدم براش ولی مامانم گفت اشکال نداره اسمتو بنویسم برو امتحان بده اطلاعات عمومیت بیشتر میشه ولی من زمانی قانع شدم که دیگه دیر شده بود و سایت ثبت نام بسته شده بود...
زندگی در تبصره۳۸
وسط های سال بود که مامانم گفت جامعه الزهرا ثبت نام داره میخوای اسمتو بنویسم؟! منم چون هنوز تکلیفم با
چند وقت بعدش مامانم گفت زمان ثبت نام تمدید شده میخوای اسمتو بنویسم منم گفتم نمیدونم هرجور خودت دوست داری،اون چند روز مامانم خیلی تلاش کرد برای ثبت نام ولی متاسفانه موفق نشد تا اینکه دوساعت مونده به اینکه سایت بسته بشه بلاخره موفق شد اسممو ثبت کنه....
زندگی در تبصره۳۸
چند وقت بعدش مامانم گفت زمان ثبت نام تمدید شده میخوای اسمتو بنویسم منم گفتم نمیدونم هرجور خودت دوست
من مشغول تست زدن و خوندن برای کنکور بودم و حتی سمت منابع جامعه الزهرا نرفتم تا اینکه بلاخره روز آزمون رسید خیلی عادی صبح رفتم حوزه،نشستم سر جلسه هرچی بلد بودم زدم و با خودم فکر میکردم من که قرار نیست قبول بشم کسایی اینجا هستن که لیاقتشون برای اونجا رفتن بیشتر از منه...
زندگی در تبصره۳۸
من مشغول تست زدن و خوندن برای کنکور بودم و حتی سمت منابع جامعه الزهرا نرفتم تا اینکه بلاخره روز آزمو
همینجوری می‌گذشت فکر خیال های بیخود من و ترس از آینده و سردرگمیم بیشتر می‌شد تا اینکه بلاخره جواب آزمون جامعه الزهرا اومد و در کمال ناباوری دیدم نوشته قبول... نمیتونم حس اون لحظه امو توصیف کنم با دیدن این نتیجه زندگی من از این رو به اون رو شد انگار بلاخره راه خودمو پیدا کردم و فهمیدم از زندگی چی میخوام...
زندگی در تبصره۳۸
همینجوری می‌گذشت فکر خیال های بیخود من و ترس از آینده و سردرگمیم بیشتر می‌شد تا اینکه بلاخره جواب آز
از روز دیگه درس خوندن برا کنکور رو کنار گذاشتم،کلی راجب جامعه الزهرا تحقیق کردم و منتظر زمان مصاحبه شدم... برای اینکار خیلی با خودم کلنجار رفتم،که چه جوری قرار زحمات خانوادمو جبران کنم،جواب حرفای مردمو چی بدم،این همه وقت و هزینه که صرف من شده رو چیکار کنم.... ولی یه چیزی رو مطمئن بودم که من بلاخره راه خودمو پیدا کردم و فهمیدم چی از زندگی میخوام و همه اینا رو میدون امام زمانم...((: