زندگی در تبصره۳۸
بلاخره روز کنکور رسید و من از شب قبلش به حدی استرس داشتم که حتی نتونستم درست و حسابی بخوابم.... سر ج
ولی اون روز هم تموم شد،درصدها برای کسی مثل من قابل قبول بودن ولی متاسفانه منطقه ۱بودم و ناحیه ای که کلی رتبه برتری و زیر۱۰۰۰داشت و طبق رتبه ام میتونستم بين میکروبیولوژی و زیست مولکولی یه رشته رو انتخاب کنم..
خیلی با خودم کلنجار رفتم ولی دیدم به هیچ کدوم علاقه ای ندارم پس تصمیم گرفتم یه سال پشت کنکور بمونم تا بلکه فرجی بشه...
و دوباره روز از نو و روزی از نو از فردای روز...
کلاس کنکوری ریاضی و شیمی ثبت نام کردم دوباره کلی کتاب تست جدید و متنوع گرفتم و شروع کردم به درس خوندن....
ولی یه مشکلی وجود داشت،با وجود اینکه دیگه مدرسه نمیرفتم و وقتم خالی بود ولی متاسفانه خونمون هر روز مهمون بود و همون سال دختر دایی و پسردایی مامانم،به خاطر مریضی مامانشون و بستری بودنش تو بیمارستان تبریز حدود ۴ماه درحال رفت و آمد تو خونمون بودن و من خیلی اذیت میشدم سرش ولی چاره ای جز تحمل رفت آمدا نداشتم...کتابخونه هم میرفتم ولی خب...
زندگی در تبصره۳۸
و دوباره روز از نو و روزی از نو از فردای روز... کلاس کنکوری ریاضی و شیمی ثبت نام کردم دوباره کلی کتا
وسط های سال بود که مامانم گفت جامعه الزهرا ثبت نام داره میخوای اسمتو بنویسم؟!
منم چون هنوز تکلیفم با خودم مشخص نبود گفتم جامعه الزهرا رو میخوام چیکار اصلا مگه من منابعشو دارم بخونم، من اصلا لیاقت رفتن به اونجا رو ندارم، من الان باید برای کنکور بخونم و هزارتا بهونه چیدم براش ولی مامانم گفت اشکال نداره اسمتو بنویسم برو امتحان بده اطلاعات عمومیت بیشتر میشه ولی من زمانی قانع شدم که دیگه دیر شده بود و سایت ثبت نام بسته شده بود...
زندگی در تبصره۳۸
وسط های سال بود که مامانم گفت جامعه الزهرا ثبت نام داره میخوای اسمتو بنویسم؟! منم چون هنوز تکلیفم با
چند وقت بعدش مامانم گفت زمان ثبت نام تمدید شده میخوای اسمتو بنویسم منم گفتم نمیدونم هرجور خودت دوست داری،اون چند روز مامانم خیلی تلاش کرد برای ثبت نام ولی متاسفانه موفق نشد تا اینکه دوساعت مونده به اینکه سایت بسته بشه بلاخره موفق شد اسممو ثبت کنه....
زندگی در تبصره۳۸
چند وقت بعدش مامانم گفت زمان ثبت نام تمدید شده میخوای اسمتو بنویسم منم گفتم نمیدونم هرجور خودت دوست
من مشغول تست زدن و خوندن برای کنکور بودم و حتی سمت منابع جامعه الزهرا نرفتم تا اینکه بلاخره روز آزمون رسید خیلی عادی صبح رفتم حوزه،نشستم سر جلسه هرچی بلد بودم زدم و با خودم فکر میکردم من که قرار نیست قبول بشم کسایی اینجا هستن که لیاقتشون برای اونجا رفتن بیشتر از منه...
زندگی در تبصره۳۸
من مشغول تست زدن و خوندن برای کنکور بودم و حتی سمت منابع جامعه الزهرا نرفتم تا اینکه بلاخره روز آزمو
همینجوری میگذشت فکر خیال های بیخود من و ترس از آینده و سردرگمیم بیشتر میشد تا اینکه بلاخره جواب آزمون جامعه الزهرا اومد و در کمال ناباوری دیدم نوشته قبول...
نمیتونم حس اون لحظه امو توصیف کنم با دیدن این نتیجه زندگی من از این رو به اون رو شد انگار بلاخره راه خودمو پیدا کردم و فهمیدم از زندگی چی میخوام...
زندگی در تبصره۳۸
همینجوری میگذشت فکر خیال های بیخود من و ترس از آینده و سردرگمیم بیشتر میشد تا اینکه بلاخره جواب آز
از روز دیگه درس خوندن برا کنکور رو کنار گذاشتم،کلی راجب جامعه الزهرا تحقیق کردم و منتظر زمان مصاحبه شدم...
برای اینکار خیلی با خودم کلنجار رفتم،که چه جوری قرار زحمات خانوادمو جبران کنم،جواب حرفای مردمو چی بدم،این همه وقت و هزینه که صرف من شده رو چیکار کنم....
ولی یه چیزی رو مطمئن بودم که من بلاخره راه خودمو پیدا کردم و فهمیدم چی از زندگی میخوام و همه اینا رو میدون امام زمانم...((:
زندگی در تبصره۳۸
از روز دیگه درس خوندن برا کنکور رو کنار گذاشتم،کلی راجب جامعه الزهرا تحقیق کردم و منتظر زمان مصاحبه
همینجوری که داشتم برای خودم برنامه ریزی میکردم زمان مصاحبه رسید و من به مدت سه روز رفتم خوابگاه جامعه الزهرا...و این سه روز به اندازه سه سال از ما کار کشیدن،تمام رفتارها و حرکات ما زیر نظرشون بود ولی الحمدلله اون سه روز هم به خوبی تموم شد و به لطف امام زمان مصاحبه رو هم قبول شدم...
زندگی در تبصره۳۸
همینجوری که داشتم برای خودم برنامه ریزی میکردم زمان مصاحبه رسید و من به مدت سه روز رفتم خوابگاه جامع
اون روزها که بیشتر از هر زمانی سردرگم و پریشون بین دوراهی دانشگاه و جامعه الزهرا بودم حضور خدا و امام زمان رو تو زندگیم حس کردم...
یه جوری منو هدایت کردن که خودمم نفهمیدم از کجا به کجا رسیدم...
زندگی در تبصره۳۸
اون روزها که بیشتر از هر زمانی سردرگم و پریشون بین دوراهی دانشگاه و جامعه الزهرا بودم حضور خدا و اما
ببخشید اگه سرتون رو به درد آوردم و مطالب طولانی شد با دیدن اون عکس ها یاد دوران عذاب و سردرگمیم افتادم و سفره دلم وا شد...
255.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حیف است اگر سهم من از زندگی تنها تماشای زیستن دیگران باشد...
➜@tabsare38